٭ خیلی دلم گرفته از خیلیا ... !

انجمن رولت روسی 17

خیلی محو تماشا شده بودم. یکجوری به وضعیتم می آمد. پسر سانتیمانتالی بعد از چند لحظه تردید و رژه رفتن جلویم، ناگهان ایستاد و گفت: آقا ببخشید، ساعت چنده؟ به ساعتم نگاه کردم. پنج دقیقه از هشت گذشته بود. گفتم. به خودم آمده بودم و تازه یاد قرارم با بچه ها افتادم. بلند شدم. تا رسیدم خوابگاه ساعت 8:20 بود. حامد دم در خوابگاه روی پله ها نشسته بود و سیگاری دود می کرد. به دیدن من لبخند زد. سیگارش را انداخت و در حالیکه بلند می شد زیر پا خاموشش کرد. بچه ها فکر می کردن دیگه نمی آین. توی چشمهام مستقیم نگاه کرد. اتفاقی افتاده؟ سری تکان دادم که اشاره ای نامفهوم و گنگ بود بین نه و نمی دانم. نمی دانم او جه برداشتی کرد ولی دیگر چیزی نپرسید. رفتیم بالا. وارد اتاق که شدیم بچه ها بلند شدند. شادی گذرایی را در صورت علی دیدم. چیزی نگفتم. خیلی آرام با همه دست دادم و نشستم. بوی مرغ بریان در اتاق پیچیده بود. رضا بلند شد و در را قفل کرد. سفره ای پهن کردند و پنج استکان و یک بطری نوشابه ی خانواده و مرغ بریان و نان باقی قضایا. حامد گویا چیزی یادش آمده باشد بلند شد. قفل در ر ا باز کرد و رفت و بعد از چند لحظه با یک کیسه مشکی برگشت و البته یخ. نشستیم پای سفره. حامد گفت: ای توی اون حواست رضا، هنوز برنامه نچیده درو قفل می کنی؟ پیر عسق با آدم چه می کنه ... مشنگ! و بعد هم بقیه برایش دست گرفتند جز علی که در آرامش فقط می خندید. آرامشش، تهی بود یا نبود، دلنشین بود. از درون کیسه مشکی، حامد بطری دیگری که شبیه به آب معدنی بود درآورد. پر واضح عرق بود. قطعا هم دست ساز. احتمالا ساقی دوران دانشجویی ما هنوز به همین شغل شریف مشغول بود. فقط کلاس کارش بالا رفته بود. زمان ما بطر بطر توی کیسه می فروخت. به این فکر خندیدم. آنها هم با من یا به من خندیدند. بطری دوم رفت جلوی علی. علی که از معدود دفعاتی بود که صدایش را می شنیدم، تعارف زد. گفتم: خودت بریز، من اینجا مهمونم. از اول نمی شد حدس زد علی ساقی این حمع است اما الان فکر میکنم فقط به او می آمد. پیک اول و دوم را به سلامتی جمع و رفقا زدیم. شومین هر کسی چیزی می گفت و پیکش را بالا می برد، رضا به سلامتی عشق، فرهاد به سلامتی مادر، حامد به سلامتی مرام، من به سلامتی زندگی و علی عجیبترین سلامتی را زد که در زندگیم شنیده بود. کمی مکث کرد، اشک توی چشمهایش جمع شد و به سلامتی خدا پیکش را بلند کرد. زدیم. عرق خوبی بود. خوش خوراک و گیرا. بوی کشمش می داد. از آن غرقهایی که توی دوران ما به راحتی پیدا نمی شد. پرسیدم و حامد توضیح داد الان هم به این راحتی ها گیر نمی آید. اما ساقی همان ساقی بود و فقط برای مشتری دائم، آن هم بالای قیمت، چنین چیزی را رو می کند. دوره عوض شده است ولی زندگی همان است که بود. بقیه عرق را با غذا خوردیم یکی یکی همه کنار رفتند.جز من و علی که ساقی با حال و اندازه ای بود. به هیچکس اضافه نداد. بعد هر کسی آوازی خواند. سر آخر هم به افتخار ساقی همه خواندیم. علی می خندید. ساعت حدود 12 بود که یکی یکی به حرف افتادند. از زندگیشان می گفتند. من و علی با هم کم کم می خوردیم. همه می گفتند جز من و علی. کم کم یکی یکی به گریه افتادند. جز من و علی. تصورش مشکل بود اما من در آن جمع احساس راحتی می کردم. دوستانم بودند. رفقا. نمی توان مطمئن بود ولی شاید جای امیر و بهرام و حمید را برایم پر کردند. حدود 2 بود که یکی به خواب رفتند جز من و علی. ساقی حواس جمعی بود. روی همه را کشید و آت و آشغالها را رفت و روب کرد و غیر از دو پیک خودمان و بطری عرق همه چیز را جمع کرد. بعد از اتاق بیرون رفت و با یک سه تار آمد. نشست برایم زد. برایم پیکی ریخت و الهه ی ناز زد. گریه کردم و پیکم را خوردم. بعد پیکی برایش ریختم. سه تار را گرفتم و امشب شب مهتابه برایش زدم و گریه کرد و پیکش را خورد. عرق پربرکتی بود. انگار تمام نمی شد. رفتیم کنار پنجره نشستیم و بدون حرف به آسمان خیره شدیم. نرم نرمک پیک زدیم. حدود ساعت پنج بود و آسمان سرخ که عرقمان تمام شد. بلند شد لباس پوشید و من هم. زدیم بیرون. خنکای صبح حالمان را جا آورد. اما سرم منگ بود و گاهی تلو تلو می خوردیم. مرا دنبال خودش کشاند تا کله پاچه ای. کله پاچه خوردیم. و چقدر زیاد. موقع برگشت زبان باز کرد که شما غمگینی. لبخند زدم ولی چهره ام هنوز اندوهناک بود. مدتها بود شیب مثل امشب، جمعی مثل این جمع، همپایی مثل تو و حالی مثل الان نداشته بودم. می ترسم این آخرینش باشه. حالا چهره ی او هم درهم بود. قدم زدیم. حدود ساعت 8 توی قهوه خانه ی کالج نشسته بودیم و قلیان می زدیم. برگشتیم خوابگاه. مستی دیگر از سرمان پریده بود. او خوابید و من گویی برای آخرین بار بود که بچه ها را می دیدم، یک یکشان را کامل از نظر گذراندم یادداشتی نوشتم. تشکر کردم و خداحافظی و بیرون زدم.

روز سیزدهم

فردا، جلسه ی بازی است. دل توی دل آدم بند نمی شود. فکر دوباره از سر گذراندن چنان لحظه هایی هم هیجان انگیز است و هم ترسناک. امروز هم روز ترسناکی بود. بعد از آن شب رویایی خسته ام. دلم می خواهد بخوابم. اما گاهی تبدیل کردن روزی به ترسناکی امروز به روزی هیجان آور، چنان شوری در آدم ایجاد می کند که شاید تا قرنها خواب از چشم آدم ببرد. به علاوه اگر امشب آخرین شب زندگیم باشد ترجیح می دهم با خوابیدن هدرش ندهم مگر اینکه برایم لذت بی پایانی داشته باشد. به هر حال فردا توی روز هم وقت دارم بخوابم. چون مرخصی گرفته ام. اگر فردا آخرین روز زندگیم باشد نمی خواهم با انجام آن کارهای مسخره هدرش دهم. همان اعداد بی روح و بی معنی را می گویم که همه چیز را زا من گرفته اند، حتی خودم را. شاید فقط شاید، به دیدن مینا بیارزد. یعنی می ارزد. اما می توان او را هم از دور دید. نمی خواهم درگیرش کنم. برای همین دوشنبه به نهار مهمانش کردم. شام را هم با امیر می خورم. خاله اش گفت یکشنبه آخر شب می رسد تهران. از دوشنبه صبح با همیم. شاید حتی جمع چهارنفره مان دوباره دور هم جمع شود. من و امیر و بهرام و حمید. صبح اول وقت سه شنبه هم با امیر می رویم شهرستان پیش مادرم. تمام آرزوهایم، چه کوچک چه بزرگ، برآورده می شوند. بعد از آن شب زنده داری و به نوعی شام آخر با بچه ها که تا صبح طول کشید، رفتم شرکت. نمی دانستم با چه رویی با مینا برخورد کنم. اول تصمیم گرفتم به روی خودم هم نیاورم که اتفاقی افتاده و بروم توی قالب قبلی خودم. تنها ایرادی که این کار داشت این بود که اگر مینا به کسی گفته باشد می خواهند کلید کنند و از موضوع سردرآورند. من هم حوصله ی حرف زدن و توضیح دادن ندارم. یعنی هیچوقت نداشته ام. این دیگر خیلی ربطی به این هفت سال ندارد. از کشف این موضوع خوشحال شدم. از اینکه فکر کنم صفتی دارم که ربطی به شرایط زمانی و مکانی ندارد. این می شود هویت. روی صندلی نشستم. دیر آمده بودم. مینا جلویم نشسته بودم. وضعیت شرکت مثل قبل بود. یعنی عادی مثل بقیه روزها. لااقل من که چیز غیرعادی تو ش ندیدم. کسی به من توجهی نداشت و من هم به کسی. به جز مینا که گهگاه نگاهش می کردم. او هم حواسش به من بود. گهگاه او هم نگاهی می کرد. مثل ترک روی دیواری که آدم تازه متوجهش می شود و حالا فکر میکند که آیا همیشه آنجا بوده است یا نه. نمی توانستم فکرش را بخوانم. جرات خیره شدن در چشمهای نازش را نداشتم. ...

آخراشه دیگه. قول می دم.

یه مدت عصبیم. نمی دونم چرا. سریع عصبانی می شم. تو خونه مخصوصا. صدامو می برم بالا و انقد بهم فشار میاد که حس میکنم صورتم بنفش میشه. اما خوشبختانه راهشو پیدا کردم. به زودی انشاالله.

نه اینکه فکر کنین فقط من عصبیم. امروز خودم به عینه شاهد سه تا دعوا بودم. که توی یکیش نقش اصلی، توی یکیش نقش جدا کننده و توی یکیش صرفا ناظر بودم.

- (با عصابنیت) موتور که حق نداره از توی پیاده رو بیاد ...
- مگه کوری نمی بینی خیابون یه طرفه ست؟ ...

اینم برگرفته از یکی از دعواها که تا ساعتها بهش می خندیدم.

یعنی حال استاده هم خراب بود. با عصبانیت برگشت گفت خرم تو طویله عر عر می کنه بقیه گوش می دن. شما چرا به عر عر من گوش نمی کنید. اینم از استاد ما.اونوقت مامانه می گه بی ادبی.

بگذریم که دلم میخواست یه چیزایی اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد. یه سری عکس گرفتم که دو تاش از پیاده روهای تازه سنگفرش شده ی ولیعصره. همونا که اون آقا حجار کشیده بود و بعد شهرداری خرابش کرده بود.گویا این یکی از دستشون در رفته.به محض اینکه یاد بگیرم با موبایلم عکس بریزم رو کامپیوتر می زنم عکسا رو.

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم ....

خوابم میاد. فعلا ....


 
;