٭ انجمن رولت روسي 12

روز ششم

امروز روز تنهايي ملال آور بود. نوشتن اين سطور برايم سخت است. حتي خاطرات هم به سراغم نيامدند. مينا هم نبود. اوضاع شركت بيش از حد عادي بود كه فكر حادثه اي ناگوار بلرزاندم. نمونه هم چيزي براي عرضه نداشت. يونس نبود. بهرام نبود. آن دانشجوها هم نيامدند. سياه و سفيد هم چيزي نداشت. از آن دختر و پسر هم خبري نبود. حتي تنها نيامده بودند. بعد از آن ديروز پرحادثه امروز زيادي طبيعي بود. شايد بهتر بود امروز روز اول باشد تا ششم. امير در پس زمينه ذهنم نشسته بود. نقشه هايي برايش داشتم. نقشه هايي كه هنوز خام بودند. در حقيقت روياپردازيهاي كوچك و ذهن گرايانه ي ساده اي بودند. چون همه شان به گام اول نقشه بستگي داشتند و نتيجه اي كه از آن مي گرفتم. شايد بهتر بود در اين فرصت ذهنم را درگير اتفاقات ديروز كنم. بايد بدانم از زندگي چه مي خواهم. بايد پيدايش كنم. اين مكتوب فكر كردن هم كمك زيادي مي كند. نمي دانم چرا اما اعتماد به نفس بيشتري مي دهد. هنوز هم سردرگمم. هنوز هم نمي دانم. يكجور غفلت به قدمت كل بشريت!! اين خود بزرگ بيني توهمي بيش نيست. فعلا احساس تنهايي ملال آوري مي كنم. احساس مي كنم بايد پنجره هاي خانه را باز كنم و در هاي ذهنم را و دريچه هاي قلبم. كلا تمام وجودم. احساس نياز مي كنم. مي خواهم دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم. مي خواهم. فكر عذاب آوري دارم. كه خدا چقدر مي خواسته از اين حالت پيشگيري كنم. از هدر دادن زندگيم. از فكرهاي اندوهبارم. از هفت سال اسفبارم. از اينكه دنياي كوچكي داشته باشم. قلقلك داغ و شوري را كه روي صورتم مي غلطد حس مي كنم. بايد دنبال نشانه هايي بگردم كه به شكل كوركننده اي در گذشته ي تاريكم مي درخشند. از فردا بايد دنبال نشانه هاي جديد باشم. ترس اينكه نمي دانم اين نشانه هاي چيستند عذابم مي دهد. مي ترسم دوباره از دستشان بدهم. و اين بار ديگر زيادي سخت است. چون مي دانم عمرمان چقدر كوتاه است. قطره ي اشك غير منتظره ام صاف مي افتد روي كلمه خداي چند سطر بالاتر. اين ديگر تحمل ناپذير است. ...

پنج دقيقه زار زدم. خوبي تنهايي اين است كه مي تواني راحت پنج دقيقه زار بزني و اشك ها و مخاط بيني ات را پاك نكني و بگذاري با صورتت قاطي شود و به كسي توضيح ندهي. اشكالش اين است كه آغوشي نداري تا در آن آرام بگيري. هيچكس نيست. شايد چندين سال پيش امير اين كار را مي توانست برايم بكند. يا حتي اگر مي خواستم دخترك. اما الان كسي نيست. از تنهايي متنفرم. از تنهايي مي ترسم. از اين تكرار بي حدوحصر مي ترسم. از زندگي مي ترسم. حتي از ترس هم مي ترسم. دوست دارم سخنراني اول جلسه سر لشگر را در ذهنم مرور كنم. اما ذهنم خالي است. گويي در فضاي بسته اي گير افتاده است. اين گريه بر سر مزار خودم بود. گويي تمام اين هفت سال را مي خواستم بشويم. روز هفتم براي زود رسيده بود. روز استراحت. استراحتي ملال آور و سخت.

روز هفتم

تب دارم. گرمايش مطبوع و زندگي بخش است. نمي دانم چرا ولي از اينكه تب كردم خوشحالم. مدت زيادي بود كه تب نكرده بودم. شايد هم دليلش امروز بود. مي خواستم با بهرام تماس بگيرم و بگويم چه كار كردم ولي نتوانستم پيدايش كنم. در تمام مدتي كه اعداد را چك مي كردم ذهنم درگير بود. به اين فكر مي كردم كه بخوانم. دوباره. كه بزنم دوباره. از آن شب شام آخر ديگر نزده بودم. عملا سه تارم گوشه كمد خاك مي خورد. چقدر دوست داشتم به جاي كمد از كلمه گنجه استفاده كنم ولي گذشته است. مثل تمام اين هفت سال. بالاخره گذشته است. به عبارت دقيقتر ديگر گذشته است. اما مي شود دوباره نوشت. عملا سه تارم گوشه گنجه خاك مي خورد، استفاده از لحظات به همين سادگي است. اما بايد جانت را قمار كني تا دريابي. اينكه همواره اين حقيقت جلوي چشمت است. در تمام لحظاتي كه كار مي كردم، به چيزهايي كه دوباره بايد انجام بدهم و سطوري از زندگيم كه دوباره بايد بنويسم فكر ميكردم. چقدر جاي عشق و دوستي و محبت در زندگيم خالي است. به خاليي همان صندلي خالي كه امروز هشت ساعت تمام توي ذوقم مي زد. زماني كه كارتم را مي كشيدم كه بيرون بروم لحظه اي ترديد كردم كه دليلش را بپرسم. فقط به اندازه ي لحظه اي. مگر چه اتفاقي مي افتاد كه مي پرسيدم؟ درست نبود. احساسم مي گفت اگر بپرسم لذت اين انتظار از زندگيم مي رود. چقدر شيرين و زيبا مي شد وقتي بعد از اين انتظاري كه نمي دانستم چقدر طول مي كشد چشمهاي مينا را مي ديدم. نمونه اما حال و هوايم را عوض كرد. تازه قليانم چاق شده بود و داشتم از طعم هلو لذت مي بردم و با دودش بازي مي كردم. دود را حلقه مي كردم. هرچند در كوران هوا خيلي درست در نمي آمد. دوتا از آن چهار دانشجو تو آمدند. جايي نزديك به در نشستند. با من فاصله داشتند اما كم و بيش صدايشان را مي شنيدم. مكالمه همان رياضي مهندسي بود. امتحانش چهارشنبه بود و پسرك ناراحت بود و غصه مي خورد و رفيقش دلداريش مي داد. بابا بيخيال. خودم بهت ياد مي دم نگران نباش. پسرك سرش را تكان داد. آخه نمي شه خودت توي اين سه روز سه تا امتحان داري. من خوندم اينا رو ولي تو نه. دوستش خنده اي با دهان بسته كرد. تو به اونش چي كار داري؟ اما پسرك زير بار نمي رفت. راضي نمي شد با اينكه يكبار افتاده بود خودش پاس كند و دوستش درس ديگري را بيفتد. قليان را برداشتم و بهشان نزديك شدم.در فكري عجيب دست و پا مي زدم. فكرم را دنبال مي كردم. هنوز ترديد داشتم. صداي سرلشگر را مرور مي كردم تا به فريادي تبديل شد. مهمترين زمان حال است، مهمترين شخص كسي است كه روبروي شماست، مهمترين كار نيكي كردن به اوست. همان لحظه مي دانستم كه اين جمله آشناست. مال يكي از داستانهاي تولستوي بود. حالا راخت در ذهنم مي درخشيد. سريع بايد تصميم مي گرفتم. بدون مقدمه شروع كردم. دوست عزيز! من مي تونم بهت درس بدم. نگران هم نباش چون رياضي مهندسي فول فولم. درضمن امتحان هم ندارم. آن دو دانشجو با چشمهاي گرد شده نگاهم مي كردند. خودم هم از به زبان آوردن چنين جمله اي در چنين جايي به چنين كساني تعجب كردم. وقتي ديدم از بهت بيرون نمي آيند برايشان توضيح دادم كه من فارغ التحصيل همان دانشگاهم و رياضي مهندسي هم خيلي خوب بلدم. حتي الان هم هنوز همه را در ذهن دارم چون توي دوره دانشجويي با چند نفر ديگر هم كار كرده بودم. چيزي كه بيش از همه رويش تاكيد داشتم اين بود كه بدون هيچ چشمداشتي اين كار را مي كنم و براي آنكه مشكلي از بابت سوظن پيش نيايد پيشنهاد كردم به خوابگاه بروم. پسرك هنوز چيزي را كه مي شنيد درست هضم نكرده بود و دوستش نيز با شك و سوظن بهم نگاه مي كرد. بايد جديت خودم را نشان مي دادم. خيلي سريع توضيح دادم كه انجام اين كار برايم خيلي مهم است و از اينكه پسرك اين فرصت را در اختيارم قرار بدهد خيلي ممنون مي شوم. هنوز ناباورانه نگاهم مي كردند. پرسيدم كدوم خوابگاهي؟ با لحني كه به سختي مفهوم بود جواب داد همايونپور گفتم اگه فردا همين ساعتا بياين، اينجام. بعدا مي بينمتون. راستي اسمت چيه؟


 
;