٭ اعتزال

اولش بگم امروز از انجمن رولت روسی خبری نیست.

روز عید مهمون داشتیم. یه سری فامیلای سببی داداشم اومدن خونه مون. از جمله یه خانمی با شوهرش. هیچ فکر نمی کردم اینطور تحت تاثیر قرار بگیرم. اون دختر یجور دفتر خاطرات بود. دفتر خاطرات 17 و 18 سالگی و دوران کنکور. یاد اون روزایی که بین بچگی و بزرگی دست و پا می زدم. توی تموم اون لحظه ها علاقه و عشق به اون دختر خانم بود. البته حالا دیگه واسه خودش خانمی شده ولی هنوز هم موقع حرف زدن با سورنا(بچه داداشم که 4 سالشه) همون خنده همیشگی رو داشت. یاد اون روزا که میفتم همه چی سیاه و سفید میشه. انگار مال یه قرن پیشه. تصمیمی که گرفتم برای خودم محترم بود ولی اونهم روی منو کم کرد. نفرتشو خریدم تا آینده شو تضمین کنم. اما هیچوقت متنفر نبود. هیچوقت حرف بدی ازش نشنیدم. توی خونه ی داداشم یه عکس ازش هست، از این یادبودهای عروسی. هر وقت میرم خونه شون و نگاهش میکنم که تو بغل شوهرشه حس میکنم همچین آدمیو نمی شناسم تا حالا هم ندیدمش. نمی دونم شاید چون میخواستم همه چی رو فراموش کنم. می خواستم فرار کنم. اون روز دیدمش. یادمه تازه که عروسی کرده بود وقتی میدیدمش بام دست نمیداد. واسه همین من با نگاه نکردن بهش میتونستم حضورشو فراموش کنم. اما پریروز بام دست داد. نگاهش نکردم ولی حضورش رو حس میکردم.بعد از 5 سال داشتم با حقیقت روبرو می شدم. با غم شیرینی فکر میکنم اون موقع بزرگترین لطفو در حقش کردم. چون الان زندگی خوبی داره و مطمئنم اگه نمی ذاشتم بره، با تمام سختیهایی که کشید و کشیدم، زندگیش به این خوبی و راحتی نبود. دوست دارم الان که همه چی تموم شده ازش می پرسیدم درباره من و کارم چی فکر میکنه اما نمی خوام اصلا بهش نزدیک شم. چون شوهر داره. اینکه بام دست داد جالب بود. و آزار دهنده. اما امیدوارم خوشبخت باشه و بدونه کارایی که کردم فقط و فقط واسه این بوده که خوشبخت بشه.

یه نامه محرمانه از نیروی انتظامی به دستم رسیده که عینا نقل میکنم:
از این پس برای سلامتی سرنشینان جلو بستن کمر بند ایمنی برای سرنشینان عقب الزامی است.
اداره راهنمایی و رانندگی شهر قزوین

دیشب تا صبح منم بیدار بودم. اولش به درددلهای پسر داییم گوش دادم. به کارایی که بابای خدابیامرزش زمانی که حالش خیلی بد بود انجام داده بود. وقتی بهش گفتم بابات خیلی مهربون بود بغض کرده بودم. جوابمو که داد دلم آتیش گرفت. فقط زندگی منو خراب کرد. اون موقع که بود یه جور حالا هم یه جور.بعدش دلم خیلی گرفته بود. انجیل می خوندم. مثل همیشه. می خواستم از مسیح بیاموزم. گریه م گرفته بود. انجیلو بستم. توی تاریکی نشستم و دور از چشم همه یه دل سیر گریه کردم. جوری که بچه ها بیدار نشن با خدا حرف زدم. ازش چیزی نخواستم. دلم می خواست توی اون شرایط با یکی حرف بزنم. اونم خدا بود. فقط خدا. چون اونقد بزرگه که راحت همه چیزو تو خودش نگه میداره و به کسی نمیگه. به هیشکی.

یه ترکه تلویزیونو روشن میکنه میزنه شبکه یک داشته قرآن میخونده، میزنه شبکه دو داشته قرآن می خونده، میزنه شبکه سه داشته قرآن می خونده. بلند میشه تلویزیونو ماچ میکنه میذاره تو طاقچه.

ظاهرا به علت پاره ای از مسایل از جمله رسیدن به ماه آخر تابستون دیگه نمی صرفه برم سر کار. تابستون برزخی بود. هیچ اتفاقی نیفتاد. حتی با سنت شکنی. حتی با کارایی که تا حالا نکرده بودم. یعنی وقتی قراره جواب بشی بهتره کاری نکنی. هر چند که ما به یه در بیشتر نزدیم. باز خوبه کیش رو رفتیم. باز خوبه حشمت و چش قشنگه هستن. اصلا نمیخوام برگردم اول تابستون. اصلا.
این قضیه موبایل ما هم باحاله ها. دوباره قطعه. آخر و عاقبت مرام زدن واسه مامان و بابا همینه دیگه. حالا ببین رفقا دیگه چی کار میکنن. البته پولشو دارم بدم. اما باید خرج چیز دیگه ای کنم.

برای چندمین بار و این بار استثنائا به اصرار مامانم به جای رفتن به عروسی باید خونه رو بپام. این داداش کوچیکه هم عجب مرامی ریخت گفت فقط اگه این بیاد منم میام. حالا خدا می دونه چرا.

همه این صفحه رو نوشتم که بگم دلم خیلی گرفته. اما هر چی می خونمش نمی فهمم منظورم از نوشتن این صفحه چی بوده. یه شعرو تو ذهنم بالا پایین می کنم. خیلی باش حال کردم:
دلم تنگ است،
دلم می سوزد از باغی که می سوزد،
نه دیداری، نه بیداری،
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری.....

قبلا ها که اینجا و اینجا می نوشتم کمتر داستان می نوشتم اما از نوشته هام بیشتر لذت می بردم. نمی دونم چی شده ولی حتما یه چیزی گم شده. فعلا .... .


 
;