٭ انجمن رولت روسی (9)


حدود ساعت 7 رسیدیم به خانه مورد نظر برای جلسه.خانه ی بزرگی بود در مناطق شمالی تهران. البته خیلی بالا نبود اما خیلی دراندشت بود. زنگ در را زد. در باز شد و ما رفتیم تو. توی رختکن آن خانه ی بزرگ و ویلایی لباس عوض کردیم. دکوراسیون خانه شامل کمد و ویترین و کتابخانه از چوب بلوط سرخ بود. کف به کل قالی بود. وقتی با آن ظاهر اعیانی وارد پذیرایی شدیم احساس عجیبی داشتم. همه چیز به نظرم خواب و رویا می آمد. یا شاید هم فیلم و کارتون. احساس هنرپیشه ها را پیدا کرده بودم. فکر می کردم هر لحظه از جایی کارگردان فریاد می زند کات. و آنگاه همه چیز از اول. اما همه چیز بی نقص پیش رفت. ما نفرات پنجم و ششم بودیم که رسیدیم. هنوز سلام و احوالپرسی ما تمام نشده بود که نفر آخر هم رسید. بهرام مرا به همه معرفی کرد. اول درجه شان را می گفت و بعد اسمشان. انگار در پادگان هستیم. مرا هم با درجه گروهبان معرفی کرد. سرلشگر مردی بود با قدی بلند و موهای مشکی که در شقیقه ها جوگندمی می زد. صورت مردانه ای داشت. نگاهش خیلی نافذ بود. وقتی نگاهت می کرد حس می کردی تا اعماق وجودت را می کاود. موهایش کوناه بود و این کت شلوار دقیقا به او می آمد. اگر کمی سردماغ می بود و ظاهر جدی اش را کنار می گذاشت، بسیار شبیه جورج کلونی (بازیگر) امریکایی می شد. سرتیپ می شود گفت نقطه مقابل سرلشگر بود. با موهای بور که به دقت به عقب شانه شده بود. حدودا بیست و پنج ساله به نظر می رسید. صورت ظریفی داشت. درست مثل اندامش. تنها چیزی که به او نمی آمد سرتیپی بود. بیشتر شبیه سربازان آلمان نازی بود. فکر اینکه چند وقت دیگر سرلشگر می شود آدم را به خنده می انداخت. کت و شلوار به تنش زار می زد. سرهنگ موهای بلند و حالت داری داشت تا روی شانه. ریشش را به دقت تراشیده بود. توی جمع از همه خوشتیپ تر بود.معلو بودم زیاد به تیپش می رسد. سی ساله می زد. سرگرد موها و ریشهای بلندی داشت. کمی تپل بود و با خنده ی پنهانش بیشتر بامزه به نظر می رسید. مخصوصا توی این کت و شلوار تاکسیدو. انگار یکی از کارتون خوابها را به زور لباس تروتمیز پوشانده باشند و در مراسمی شرکتش دهند. او نفر آخر بود که آمد. خیلی انرژیک بود و چشمهایش می خندید. بهرام سروان بود و حمیدرضا ستوان. من بهت زده بودم. چیزی نمی گفتم. دیدن این همه آدم جدید در این زمان کوتاه برای منی که هفت سال است شاید سالی با یک آدم جدید سلام علیک پیدا کرده ام خیلی سنگین بود. بعد از سلام اولیه با حمیدرضا مشغول صحبت شدم. مثل همیشه مرموز حرف می زد. همیشه فکر می کردم از من می ترسد. من فکر می کردم با ورود من بهرام ستوان می شود اما حمید ستوان شد. اصلا یادم رفته بود برای چه آنجام. شاید زیادی ذوق زده شده بودم. مثل بچه ها خنده از روی لبم نمی رفت. تا حرفهای اولیه تمام شود و به میز برسیم کلی به سبیل حمید خندیدم و سعی کردم قانعش کنم که بزندش. نمی دانم چطور به ذهنش رسیده بود با این کار خوشتیپ می شود. سبیل گذاشتن را می گویم. او از دیدنم خیلی تعجب کرده بود. می گفت هیچی عوض نشدی.تکون نخوردی. خندیدم. به میز که رسیدیم نشستیم. هر کسی جایی را گرفت. سرلشگر شروع به حرف زدن کرد. به نام خدا. دوستان عزیزم سلام. به گروهبان جدیدمون خوش آمد میگم. سفر سختی رو شروع کردی دوست من. امیدوارم خودتو خوب بسازی. تا اینجا فقط من را نگاه می کرد. بعد به طرف جمع برگشت. دوستان من! انسانهای زیادی دوروبر ما هستن. بعضی مرگ را فراموش کرده اند و فکر می کنند تا ابد زنده اند. عده ی دیگری از ترس مرگ هیچ کاری نمی کنند. اما عده ای بسیار بسیار قلیل و انگشت شماری هستند که با ترس از مرگ زندگی می کنند. این افراد شجاعترین ابنا نوع بشر هستند. افرادی که می دانند مهمترین زمان، حال است. مهمترین شخص، کسی کسی است که حالا پیشش هستیم و مهمترین کار نیکی کردن به اوست. کسانی که می دانند زندگی یکبار بیشتر نیست. هر لحظه یکبار برای همیشه است و دیگر نیست. پس باید از آن لحظه لذت برد. باید تلاش کرد. باید همیشه بدانیم هر لحظه با مرگ رو به روییم و فرصت برای استفاده از لحظات اندک. باید بدانیم چه از زندگی می خواهیم. دوستان من! امشب یک نفر دیگر به جمع شجاعان اضافه می شود. باید بدانیم هر رازی که به بهتر زندگی کردن کمک کند هزینه ای دارد. هزینه ی ما جانمان است. درست است که بی رحمانه به نظر برسد که زمانی که راز خوب زندگی کردن را یاد گرفتی بمیری. اما باید ظلمی را که هر لحظه به زدگی کرده ایم را دریابیم. قمار سنگینی است ولی موثر. از ترسهای دنیوی باید برید و زیباییهای دنیا را احساس کرد. با تمام وجود. از ته دل و اعماق جان. باید ترسید از مرگ. ولی ترسی پویا. نه ترسی افلیج کننده و دست و پاگیر. بیشتر از این توضیح دادن کار بیهوده ای است. زمان بازی که فرا رسد همه چیز روشن خواهد شد. نمی توان گفت سخنرانی محسورکننده ای بود. خیلی ساده بود ولی تاثیرگذار. مخصوصا با آن صدای بم و حزن انگیزی که ادا می شد. برای من که توی بهت دیدار اولیه با اعضای انجمن بودم و بازی را به کل فراموش کرده بودم تلنگر سنگینی بود. نمی شود مطمئن بود ولی این بار جدا می ترسیدم. دلیلش را هم می دانستم. می ترسیدم قبل از اینکه بفهمم راز بهتر زندگی کردن چیست بمیرم. برای منی که حتی سربازی نرفته بودم و این اولین باری بود که اسلحه دست می گرفتم. خیلی هیجان انگیز و در عین حال ترسناک بود. افکارم خیلی مغشوش بود. من نمی دانستم از زندگی چه می خواهم. سرگرد رفت و بعد از کمی با چند شیشه برگشت. همه ودکای روسی، با مارک اسمیرنوف، همه شیشه ها بخار گرفته بود که نشان از سردی مایعات درونشان بود. روی میز که آن هم از بلوط قرمز ساخته بودند، آجیل بود و زیتون و خیارشور که قائدتا برای مزه ی مشروب بود. احساس می کردم دلم به هم می پیچد. نمی خواستم بخورم اما طبق مرامنامه باید می خوردم. نگاهم دور میز چزخید. سرگرد رفت و با یک سینی لیوان آمد. برای همه ریخت و یکی یکی لیوان جلوی همه گذاشت. صدای خاصی از کسی در نمی آمد. گویا همه با خودشان خلوت کرده بودند و به زندگی فکر می کردند. زندگیی که شاید تا ساعاتی دیگر با چکاندن یک ماشه و به سادگی فشار یک دکمه تمام شود. من به ظلمی که به زندگیم کرده بودم فکر می کردم. به هفت سال جهنمی. به ترس. به اینکه دلیلی برای بریدن از دنیا نداشتم. به دیدن امیر. آخرین چیزی که قبل از آمدن به اینجا بهش فکر می کردم. به مادر. به چشمهای مینا. به حمید که بعد از اولین پیک چهره اش گل می انداخت. به بهرام. حتی به دخترک هم فکر کردم. نفهمیدم چند پیک خوردم. اصلا یادم نمی آمد. ...

می دونم اینجور نوشتن خیلی عذاب آوره، این قسمت قسمت نوشتنو میگم ولی خوب چی کار کنم. اون عکس بالای صفحه یه عکسیه که خیلی شبیه میناست. اصلا خود میناست. با اون چشمای گیرا و محسور کننده. اگه عکس تو این مایه می خواین اینجا پیدا می کنین.

دیشب یه میل رسید به دستم. گاهی یه میل می تونه خیلی چیزا رو عوض کنه. یه جور اعتماد به نفس بهم داد. مرسی کسی که نمی دانم کی هستی.

امروز خیلی حالم بد بود. یاد خاطرات قدیمی افتاده بودم. یاد خاطرات جدید. حالم از همه چی به هم میخوره. حالم از خودم به هم می خوره. حالم از دنیا به هم میخوره. همه شون متعفنن. منم متعفنم. خیلی بوی بدی میاد. خیلی. خیلی فکر کردم. تنها کسی که بعد از مسیح می تونه کمکم کنه بهلوله. احمقانه است. اما حقیقت داره. فقط می خوام خلاص شم. دلم می خواد یه جوری خودمو نجات بدم. می خوام از یه جا شروع کنم. هیچکس نیست کمکم کنه. خودم هم نمی دونم چی دارم میگم.

هر کسی هم نفسم شد، دست آخر قفسم شد، من ساده به خیالم، که همه کار و کسم شد.... احمقانه است ولی واقعی.

امشب دلم داریوش می خواد. اما کارت صدای کامپیوترم خراب شده. این کامپیوتر ما هم مثل جهنم ایرانیاست. یه روز قیر نیست یه روز قیف نیست. یه روز متصدیش نیست. اینم یه جورشه. کاش می شد منم رولت روسی بازی کنم. شاید من هم از این حالت در اومدم.
دیگه حرفی ندارم بابا رو ببوسین. فعلا ... .


 
;