٭ روزگار غریب ۱

دیشب برای اولین بار بود که می تونستم جنبه عملی تئوری هامو آزمایش کنم.آزمایشش می شه گفت موفقیت آمیز بود.فقط وحید اضافی بود.نمیدونم اون وسط چی کار می کرد.گو اینکه یه مقداری زیر سر اون بود.به حر حال از اون تسلطی که تو لحظه خشم روی خودم داشتم خوشحال بودم و راضی.هر چند بعدش خیلی بد گذشت.تو تمام طول شب حالت تهوع داشتم.یه قشمت از وجودم منو ترسو خطاب میکرد.میگفت باید جوابشو میدادم.یه قسمت دیگه م که روشن بود می خندید و میگفت اینکه هیچکاری نکردم از هزارتا جواب بدتر بود.من میدونستم اونا مقصرن ولی نمیخوان قبول کنن.منم کاری به شون ندارم.حالا که بعد از این همه مدت میخواستن یجوری خودشونو از همه چی آزاد کنن بذار بکنن.به کسی چه؟اگه اون مشتی که تو صورتم خورد و اون مشتهای دیگه که نمی دونم کجاهام خورد همه چی رو تموم کنه بذار بکنه.کی به کیه؟عیسی مسیح میگه اگه کسی به صورت شما سیلی زد طرف دیگر صورتتو نشون بده.منم همین کارو کردم.کاملا به خودم مسلط بودم.شاید یه لحظه دلم خواست بزنمش اما نمیشه.دست رو رفیق نمیشه بلند کرد.وایسادم تا بزنه.اگه وحید نکشیده بودش کنار شاید همه چی اینقد زود تموم نمیشد.یه چیزی به م میگفت اونم داره لذت میبره.اونم لذت میبره.تو چشمای مسعود نگاه کردم ببینم اون چی کار میخواد بکنه.عین آدمایی که تو این دنیا نیستن نیگام میکرد.نمی شد فهمید لذت میبره یا نه.باید اعتراف کنم که من خودمو واسه سخت تر از اینها آماده کرده بودم.خودم آماده کرده بودم که مثل هولدن(ناطور دشت) وقتی از استرادلیتر مشت خورد خون صورتمو پاک نکنم.ولی هیچی نشد.یا نخواست یا نتونست.چیزی که اون قسمت تاریک بدنم میگفت این بود.حالا همه جا تعریف میکنه که زدمش اونم هیچ گهی نتونست بخوره.به خودم خندیدم که اینقد بچگانه فکر میکنم.خوشبختانه من خوب بلدم به خودم بخندم.اینم گذشت.حس کردم شاید صورتم باد کنه.اما یه لحظه بیشتر به ش فکر نکردم.به این فکر کردم که آیا این ضربه ها باعث میشه یه خورده منطقی تر فکر کنن یا نه؟باعث میشه یه خورده بیشتر به خودشون نگاه کنن یا نه؟اما بعد از همه این حرفا واقعا نمیخوام ببینمشون.بذار همه چی تموم شه.بذار همه برن دنبال زندگیشون و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنن.منم همینطور.حوصله هیچکدوم از این مسخره بازیا رو دیگه ندارم.

میگه مردها همه شون اینطورین.زنی براشون خوبه که تا دوست باشن حاضر باشه و به شون سرویس بده.میگم ....... . چی بگم هرچی به ذهنتون برسه رو قبلا گفتم.

میگم من شدم یه همراه زخمی خسته که تو انداختی رو دوشت و سعی میکنی برسونی به یه جایی که معالجه م کنن.به خاطر مثال هم که شده هیچ چیز دلخوش کنکی ندارم.اخلاقم که اونجور؛مایه تیله هم که اینجور؛قیافه م هم که اونجور.بازم بگم؟غذاشو لقمه میکنه میذاره دهنش.تازه میفهمم که مثل همیشه فقط تو دلم گفتم.بیخودی میخندم.میگه چته؟میگم یه جوکی واسه خودم گفتم که تا حالا نشنیده بودم.با تعجب بر و بر نگام میکنه و هیچی نمیگه.چی بگه؟اون هر چی به ذهنتون برسه رو قبلا گفته.

دوست دارم یه مدت از همه چی دور شم و برم.

اینم از لبتاپ بابام.خجالتم خوب چیزیه.هی خراب میشه.هی ما نمیتونیم هر شب بیایم.

توی به هم ریختگی اتاقم یه داستان پیدا کردم که خیلی وقت نیست نوشته م.به زودی میذارمش اینجا.

دیروز اصلا از اولش میدونستم یه طوری میشه.واسه همین حالم گرفته بود.خیلی هم گرفته بود.اما تو یه ساعتهایی از روز فراموشش کردم.جون من یه سر اینجا بزنین ببینین اگه شما حال نکردین من دیگه نمینویسم.


 
;