٭ نماز شب 1

تو عالم هپروت بودم.یا شاید هم فضا.عادت به مشروب چیزی نیست که توی تنهایی فراموش بشود.از بچگی یا دوران دانشگاه – نمی دانم کدام یکی – عاشق نویسنده ها و شاعر ها و کلا آدمهای الکلی بودم.هر وقت قلم دستم می گرفتم تا چیزی بنویسم یاد چخوف می افتادم.خیلی وقتها که شعر ... نه خوب! شعر نمی گفتم.من هیچوقت استعداد شاعری نداشتم اما عاشق اخوان ثالث بودم.خلاصه بگویم همه ی آدمهای الکلی را دوست دارم چون به شون احساس نزدیکی می کنم.مخصوصا توی آن شرایط که سرم سنگین و بدنم سبک می شود.تکه ای گوشت تازه کباب شده را در دهانم می گذارم داغ داغ هم نیست.خوشمزه ست.من دستپخت خودم را خیلی دوست دارم.یعنی خوب تنهایی نباید باعث بشود که آدم از گرسنگی بمیرد یا حتی وزنش کم شود یا به هله هوله وغذای حاضری و ساندویچ و پیتزا عادت کند.خصوصا وقتی می خواد یه حالی به خودش بدهد.کسی مثل من که زیاد درگیراین کارها می شود – منظورم مستی است – باید آشپزی بلد باشد تا بغلش غذای گرم،سالم،خانگی و خوشمزه مهیا باشد.هر کسی یک طوری است دیگر.خیلی اوقات که مامانه زنگ می زند و من را به غذا خوردن و مشروب نخوردن سفارش می کند،به ش می گویم لطف کردی ولی چیزی که آزارم می دهد این است که می دانم نکرده است.فقط از آبرویش می ترسد.حتی این دوروییش حال من را به هم می زند.تکه ی دوم کباب را که برداشتم و توی دهانم گذاشتم پیک بعدی را ریختم.البته من همیشه با دوستان ویسکی می خورم.چون با من خیلی سازگار است و زیاد می خورم.توی تنهاییمشروب دست ساز – هر چی باشد – را ترجیح می دهم.اما خوب امشب ویسکی می خورم.تلخ و گاهی گزنده.تکه های کباب.با پیک چهارم سیخ کبابم هم تمام شد.کاملا به موقع چون من به جاهای خوبی رسیده بودم.دلم می خواست یک پیک بریزم و بروم توی وان آب داغ و ذره ذره بچشم و توپ توپ شوم.هوا هم کمی سرد بود.البته نه برای من که کل خون بدنم توی سطح پوستم جریان تند و شدیدی داشت.
باند شدم و تلوتلوخوران همه چیز را جمع کردم و با آخرین جام به سمت حمام رفتم.زیر لب یکی از شعرهای خیام رو می خوندم.مدتهاست که هر شب به سراغش می آیم و به یاد می آورم که کی بودم و چی شدم و چه کسی را از دشت دادم و دست خالی چی کار می کنم.هر چند که از دست دادنش اشتباه کسی نبود یعنی اصلا از دست دادنی نبود.بلکه یک خداحافظی توافقی بود.چیزی که عذابم می داد خاطره های خوشی که با هم داشتیم و غمی که از یادآوریشان مثل الکل توی خونم جریان پیدا می کرد،بود.این دنیای من است..غم و غم و غم و تنهایی و تنهایی و تنهایی.به در حمام رسیدم.در را باز کردم.انگار انتظار کسی را می کشیدم که الان باید توی حمام باشد اما کسی نبود.پیکم را کنار وان گذاشتم و شیر آب را باز کردم.تنظیم آب با این شیر های جدید سخت نبود.فکر اینکه اگر شیرهای قدیمی بودند چه عذاب باید می کشیدم تا آب را تنظیم می کردم،یک لحظه لبخند را روی لبم نشاند.دستم را توی آب گذاشتم و گرداب درست می کردم.توی گرداب زندگی در حال سقوط خودم را می دیدم.کدام سقوط؟ نه ! من نه آدمی بودم که بخواهم غصه گذشته را بخورم نه کسی که با آینده اش با بی فکری برخورد کنئ.زندگی الان همان چیزی بود که آرزویش را داشتم.الان با خیال راحت و بدون نگرانی در زمان حال زندگی می کردم.آب به اندازه کافی پر شده بود.بخار رقیقی حمام را پوشانده بود.بلند شدم تا لباسم را دربیاورم.تا به ش دست زدم صدای زنگ خانه بلند شدم.یک لحظه از جا پریدم.منتظر کسی نبودم.خواستم باز نکنم اما دوباره زنگ زدند.معمولا دوستان یا هر کسی می خواست بیاید پیشم خبر می داد.با حالت بدی رفتم طرف آیفون.یک جور نگرانی و بهت زدگی توی وجودم بود.توی مونیتور.آیفون تصویر یک دختر بود.به ساعتم نگاه کردم.10:30 11 شب بود.آشنا می زد.یعنی می شناختمش ولی برایم آنقدر تعجب آور بود که توی آن ساعت اینجا ببینمش که نمی توانستم باور کنم که خودش است.یک دست به صورت سر شده ام کشیدم.ماتم برده بود.دوست خیلی قدیمی بود اما خیلی وقت بود ندیده بودمش.فقط یکبار توی آن دوران خوشی که توی این خانه داشتم دعوتش کرده و پذیرایی خوبی ازش کرده بودیم.حیف از آن دوران حیف.الان هرچی ازش مانده افسوس است و غم.دینگ دینگ.این بار دیگه حسابی از جا پراندم.دیگر مکث نکردم.گوشی آیفون را برداشتم.
- سلام! بیا تو!
- اینجا منزل آقای ...
تو حرفش پریدم.
- این وقت شب اینجا چی کار می کنی؟خودتو خسته نکن اینجا همون خونه ست.فقط یه خرده ..... ولش کن بیا بالا.
در باز شد و صدای تق تق پایش را می شنیدم.دوباره به خودم آمدم.در را باز کردم و در حالی که سریع به سمت حمام می رفتم گفتم: بیا توبشین الان میام. رفتم تو حمام.به قیافه ام نگاه کردم.چشمهای شهلا و صورت آویزان.با ته ریشی که روی صورتم تو ذوق می زذ.دو مشت آب به صورتم زدم.دوباره نگاه کردم.مژه هایم به هم چسبیده بود.به غیر از این تغییر خاصی نکرده بودم.سخت می توانستم صاف راه بروم.زود برگشتم.چاره ای نبود.نشستم جلویش.چشمهایش مغموم بود و نگاهش را به قالی دوخته بود..سرش کمی پایین بود.انگار خجالت می کشید.آنقدر متعجب و شوک زده بودم که نمی دانستم چی بگویم. حتی نمی دانستم حرفم را چطور شروع کنم.سرفه ای کردم.خیلی خوش اومدی.

خوب این نماز شب 1 بود.منتظر بعدیهاش باشید.4 قسمته.

خیلی احمقانه بود.هنوز به تیر نریسیدیم امتحانام تموم شد.آخه به منم می گن دانشجو؟

دیروز پریروزا،همون روزی که امتحانام تموم شد به مامانم می گم بریم مسافرت.میگه باشه میریم اهواز.میگم قرار بود بریم کیش که؟میگه تو این هوا کی میره کیش؟میگم خیلی ممنون.همچین میگی انگار اهواز قطب شماله.

یه مکالمه با مزه دستم رسیده که فردا پس فردا می ذارمش اینجا خیلی باحاله.

دیروز ایمان هم بامون اومد قهوه خونه.جالب بود که دشمنهاشم بودن.میلاد و مهراد.اما همه دور هم نشستیم قلیون کشیدیم و خندیدیم و فوتبال دیدیم و بلند شدیم انگار نه انگار.عجب دنیای عجیبیه ها.البته هنوز کذورتهاشون باقی بود چون آخرش ایمان باشون دست نداد.یاد بچگیهای خودم میفتم.با این تفاوت که برای همه دوره ش می گذره اما واسه من نه.من همچنان در زمینه رفاقت وایسادم اما آدما میان و میرن.

گشنمه.حدودا 12 ساعته که هیچی نخوردم.برم یه چیزی پیدا کنم.فعلا ... .


 
;