می گه به م گفته لیاقت ندارم.می دونی به من چی گفت؟
فوق العاده آدم احمق ، بی شعور و ضعیفی هستی.حالا کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هر چی سرت میاد حقته.بعضیا تا یه حدی لیاقت دارن.به نظر من تو تا اینجاشم زیادی اومدی حالم داره از یه سری جاکش بازیات به هم می خوره حیفه من و بقیه ی بچه ها واقعا حیف
آره خوب.به نظر من کم کم داره به این نتیجه می رسه که همه لیاقت ندارن.البته حقیقتشو بخوای به نظر من صرفا شوخی کرده هر چند گفته جدی می گم.اما این جمله ی بالا واسه من کلی ابهام داره.من نگهش داشتم واسه یه روزایی که خواستم لیاقت و رفاقت معنی کنم بتونم.قصد توهین هم به کسی ندارم اما خیلی مسخره ست که آدم خودشو از خدا هم بالاتر ببینه آخه خدا هم به هیچ کدوم از بنده هاش نمی گه لیاقت ندارین.بگذریم یادی بود از یه خاطره قبر شده.فکر کنم چهلمشه.نه بیشتر از این حرفاست .
می گم 17 شدی.می گه مرسی ممنون که گفتی.عجیبه هنوز این طلسم نشکسته که من نمره های خوب می بینم.بعد از نیم ساعت می گه تو چند شدی.منم تصمیم می گیرم جواب ندم.به نظرم مهم نیست من چند شدم.چون واسه خودم هم مهم نیست.اینجوریاست دیگه.بعضی وقتا باید بزنی تو خط بی خیالی.دنیا به کام بی خیالا و عاشقاست.
نزدیک نصف شبه.همون موقع که دیگه همه چیزای رویایی تموم میشه و همه چی بر می گرده سر جای اولش.(رجوع کنید به داستان سیندرلا)آره دیگه الان دقیقا وقتشه وقتشه رفتن وقتشه.می ری قطع می کنی و من اونقد به بوق اشغال گوش می دم تا تبدیل به صدای گوش خراش قیژی می شه که یعنی بابا قطع شده منتظری دوباره صداش بیاد؟منم قطع می کنم شونه هامو می اندازم بالا با دارتانیان و آرامیس و پورتوس و آرتوس می رم به جنگ خیالات واهی و پشت سر هم می جنگم.صبح نه احساس خواب دارم نه جنگ نه استراحت نه خستگی چون پیروز شدم اما اون بوق اشغال هنوز تو گوشم ونگ ونگ می کنه.نباید امروزو حروم کرد.به مناسبت. این پیروزی یه نفره یه جشن یه نفره می گیرم.وقتشه.دیگه واقعا وقتشه.