٭ سگ محل

نسیم خانوم نخون.چون طولانیه.برو ببین بقیه چه نظری گذاشتن تو هم بذار.تازه اگه کسی نظری بذاره.اینجا تو همین سرزمین گل و بلبل باید گاهی بزنی تو خط سگ محل.یعنی گاهی بی خیالی خالی کافی نیست.بعضی وقتا تا لقش گفتن کاری نمی کنه باید تا ته بی خیالی بری و اگه یکی جلوت زنده زنده جون داد به یه ورت هم نباشه.البته قبول دارم اینا یه خورده!!! از اصول اخلاقی خودم فاصله دارم.یعنی در حقیقت برای کسی که یه نفر دیگه رو یه روز از وسط این بی خیالی کشید بیرون و به ش یه دنیای جدید و قشنگ و پردردسر نشون داد یه ریزه زدن این حرف تابلوه.آره خوب.اما گاهی چاره ای نیست.باید بازی کرد و ادا دراورد.باید ادای خندیدن و ترسیدن و شاد بودن و ادای زندگی کردن دراورد.دیگه کسی هم نیست که یه پاکت شیر کاکائو بگیره دستشو بیاد زیر پنجره یه عینک آفتابی بزنه و یهو از اون دنیا درت بیاره.البته هیشکی تا حالا این کارو واسه م نکرده.الانم نمی خوام بیام بیرون ولی خوب منظورم اینه که کسی نیست که اگه بخوام بیام بیرون کمکم کنه.راستش خیلی هم بد نیست.گاهی نشئه شراب یه روز عشق یه کتاب و آدمای دور و برت هم می تونن برن بمیرن.یه روزی دوست داشتم اونا هم واسه من همچین احترامی قائل بودن.اما خوب الان دیگه اونا خیلی مهم نیستن.لااقل خیلی هاشون مهم نیستن.دلیلش هم .... نه نمی خواد دلیلش رو کسی بدونه حالا بخواد با جملات ابلهانه ش بیاد و جواب بده.اصلا این دنیا کارش همینه.تا به هر چیزی فکر می کنی یهو عکسش اتفاق می افته تا دیگه نمی خوایش اتفاق می افته.فکر می کردم دیگه یه عده اینجا رو نمی خونن و من می تونم راحت باشم با خودم.لااقل اینجا.اما خوب مثل اینکه سیریش تر از این صحبتها تشریف دارن.نتیجه اینکه منم زدم تو خط سگ محل و دیگه واسه خودم می نویسن هر کی خوشش نمیاد سرشو بکوبه تو دیوار.هر چی دلم بخواد هم میگم.ویشنو راست می گه اینجا هیچ احساسی نیست.نه نفرت نه عشق نه هیچی دیگه.واسه همین احتیاج به یه خونه تکونی داره.داداش اینجا کابوسه و کابوس همیشه پر از احساسه.ترس عشق ناامیدی.خیلی اوقات از کابوس که می پره پر از گریه است.و گریه اوج احساساته.و حالا این کابوس منه.کابوسی که می پرستمش.کابوس خواب سیاه نیست.کابوس یه دنیای خیالیه.همه چی که نباید مثل سرزمین عحایب آلیس باشه.هر چند که خیلی دوست دارم نحوه نوشتنش شبیه اون باشه.نویسنده اون داستان یه ریاضی دان بزرگ بوده که واسه سرگرمی دختر دوستش یه سری جفنگیات رو پشت هم ردیف کرد و بعد به فکر چاپ کردنش افتاد.البته من خودم با هنر گویا موافقم نه هنر برای هنر.دیروز رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به روزای قبل فکر می کردم بعد یاد نوازنده دوره گرد و «حقیقت را بگویید حتی اگر به نفعتان باشد» افتادم و گفتم به این وبلاگهای قبلی یه سری بزنم و یه احوالی بپرسم.متنهای خوشگلی می نوشتم اون موقع.می تونم الان هم بنویسم.می تونم.اما تمرین می خواد.کابوس جان دوباره می سازمت.مطمئن باش.دنیا پر از چیزای پوچه.بهانه های پوچ و حرفهای پوچ و احساست پوچ اما مهم نیست.آدم می تونه خودش پوچ نباشه.من پوچ نیستم.
امشب یه مهمون عزیز واسه مون میاد.اون مهمون مدتها پیش به همراه پدر و مادرش رفت نروژ حالا اومده ایران و مامانم که مدتی مهمونشون بود حالا می خواد ببرتش کیش.منم قراره برم.هتل داریوش.پسر می دونی یعنی چی؟یعنی جت اسکی یعنی ساحل مرجانی یعنی آب زلال یعنی خاطرات قشنگ گذشته.یعنی یاد «من او».یعنی یاد اون شنای بی خیال بعد کتاب.یعنی رفتن و رفتن و رفتن.یعنی تخت جمشید.یعنی می تونی خودتو توی شکوه زمان داریوش حس کنی.شاید فقط یه رویای خشک و خالی باشه اما می دونم که می ارزه.البته ممکنه بعدا از اینکه تو فرجه امتحانا سه روز رفته باشم کیش زیاد به خوبی یاد نکنم اما به نظرم خیلی باحاله.
امروز شورا رو تحویل می گیریم.آره ما هم اومدیم تو شورا تا یه کم با استادا بازی بازی کنیم.خیلی ها به م گفتن کله ت بوی قرمه سبزی می ده.منم انکار نکردم.فقط گفتم شاید بعدا عطرم رو عوض کنم اما الان به درد می خوره.اول از همه از کشاورز شروع می کنم.مرتیکه عقده ای.براش خیلی برنامه دارم.می خوام به ش بفهمونم همون خدایی که اون فکر می کرد که هیچوقت کارشو دست من نمی ندازه چه بازیا که تو چنته نداره.
بچه های بسیج دیوار اتاق طبقه بالای انجمن رو تو مسجد به بهانه کم بودن فضای نماز برای خانوما خراب کردن.اما دیشب بچه ها جمع شدن و دوباره دیوار انجمن رو ساختن.خیلی حرکت توپی بوده.من نمی دونستم وگرنه حتما می رفتم.قراره امروز ساعت 12 دم مسجد جمع شیم و یه حالی به بسیج بدیم.خیلی راه داره.
یه نوشته قدیمی که یه خورده وبلاگمونو ادبی کنه.:
شب با ستارگانش از راه رسيد.به آكاردئون كهنه ام نگاه كردم.مرا به خود فراخواند.اشكهايم را پاك كردم.زمان تصفيه حساب رسيده بود.تصفيه حسابي كه هر شب انجام ميشد.تصفيه حساب من و قلبم.به خاطر بيراهه اي كه يكشب مرا به آن كشانده بود.همان بيراهه اي كه تا امروز ميروم و تا فردا خواهم رفت.بيراهه اي كه شايد روزي او را هم در آن ببينم.صداي خسته ام را صاف كردم.سخت است بيان كردن احساست با ترانه هايي كه خودت نگفتي و خودت آهنگشان را نساختي.بلند شدم.نميتوانستم مقاومت كنم.وقتي به آكارئون نگاه ميكردم مرا بلند ميكرد و به سمت خود ميكشيد.نيازي كه در وجودم شعله ميكشد شايد بدين گونه فروكش كند.اولين روزي كه او دستم را گرفت من هم براي اولين بار آكاردئون را به دست گرفتم.تمام مدتي كه در بيراهه ها با هم ميرفتيم به ترانه ها فكر ميكردم.روز اول سختترين روز بود.آكاردئون موجود عجيبي است.كلاً سازها موجودات عجيبي هستند.مثل قلم.به كوچه ي بيراهه رسيدم.به كوچه اي كه تمام مدت منتظرش بودم.راستش صداي خوبي ندارم.سازم را كوك كردم و شروع به زدن كردم.هر بار كه ميزنم همان اولش به خودم ميگويم نميخوانم.فقط ميزنم.اما نميشود.مخصوصاً وقتي به آهنگ «الهه ي ناز» كه ميرسم نميتوانم.امشب هم برايش همين را ميخوانم.دوبار.يكبار به عنوان اولين آهنگ و يكبار به عنوان آخرين آهنگ.البته اين در شرايطي كه به عنوان دومين سومين يا هر چندمين آهنگ نخوانم.«ياور هميشه مؤمن» من امشب در چه حاليست.گوشه اي نشسته و براي دستي كه روزي خودش كشيد لعنت ميفرستد.قهر.با من كه در اين دنيا فقط يك نفر را دارم.يك نفر.و چه آدم ترسويي ميشوي وقتي كه همين يك نفر را داشته باشي.آهنگم را ميخوانم و از خدا ميخواهم كه لعنتي كه براي خودش ميفرستد براي من بيايد:
آي اي الهه ي ناز
با دل من بساز
كين غم جانگداز
برود ز برم.
گر دل من نياسود
از گناه تو بود
بيا تا ز سر
گنهت گذرم.
اشكهايم ميريزد.چكه چكه بر زمين.اما من بايد اين آهنگ را تا انتها بخوانم.بيراهه ها امشب تاريك است.و من با تاريكي ميروم.شايد «ياور هميشه مؤمن»م جايي در اين تاريكيها با چراغ مهربانيش نشسته است.روي صخره هاي اين درياي توفاني تاريك با فانوس.فانوسي كه راهنماي من است و اين شب تاريك است و اين دريا توفاني است و من ميزنم و ميروم.به سمت تاريكيها.او با چراغ مهربانيش مرا راهنمايي ميكند... .

این از وبلاگ نوازنده دوره گرد بود.می بینین؟پری خانوم راست می گه من خیلی فرق کردم.


 
;