<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761</id><updated>2011-04-22T00:39:56.446+04:30</updated><title type='text'>nightmare</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>85</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-5259605126136675139</id><published>2007-04-06T00:48:00.000+03:30</published><updated>2007-04-06T00:51:09.116+03:30</updated><title type='text'>کسی از سرنوشت کلاهها خبر نداره که 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;....&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یه باد اومد. از اون زوزه کشها که خیلی لای لباس آدم می پیچید و آدم سردش می شد. خانومی نگاهم کرد. راستی که موجود عجیبیه حتی التماس هم نمی کرد بغلش کنم. اینم از اتوبوس چهارم. این یکی از همه پرتره. شرط می بندم بوی دودش از همه گندتره. مردم بیکاری اند. همه ش توی اتوبوس به هم فشرده و آب لمبو می شن. تازه اگه یه کم شلوغ باشه و نزدیک قسمت مردونه وایساده باشی دیگه کارت تمومه. این دیگه واقعا غیر قابل تحمله. تو اون وضعیت فشردگی و بدبختی حالا باید مواظب نقاط حساست باشی تا از دست منحرفها دور بمونه. نمی دونم کی فکر میکنه دختر بودن آسونه؟ همین منو ببین اگه دختر نبودم امید داشتم بتونم باش برم. هرچند اگه نبودم قانونا این احساسو هم نداشتم. اما تو اتوبوس که واقعا غیر قابل تحمل و نفرت انگیزه. اه. این اتوبوسا امروز دیگه شورشو درآوردن. اینم جاست من قرار گذاشتم؟ توی ایستگاه اتوبوس. فکر کردم باید خیلی شاعرانه باشه. آخه داره می ره. سفر هم چیز شاعرانه اییه. البته من خودم خیلی با اینکه سفر شاعرانه ست حال نمی کنم. خالی بندیه. می دونی؟ سفر یه نفره و تنهایی کجاش می تونه شاعرانه باشه؟ حالا دو نفره ش یه چیزی. اینو حتی خانومی هم می فهمید.&lt;em&gt;&lt;strong&gt; می دونم می دونم همیشه دیر می آد ولی اینبار خیلی دیر کرده. طوریش نشده باشه؟&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; خانومی خندید. &lt;em&gt;&lt;strong&gt;می دونی چجوری به دنیا اومدی؟&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; باز خندید. بیخودی نخند. می دونم نمی دونی. منم وقتی به دنیا اومدم یادم نیست. هیشکی یادش نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پسره رو نگاه کن. خیلی قیافه باحال و بامزه ای داره. خانومی همچین به ش خیره شده انگار یه خیالهایی داره. باید مواظب خانومی باشم. خیلی سر به هوا شده. ولی پسره جدا خوشگله. موهای بلند باحالی داره. شکل سرخپوستهاست. البته سرخپوستها موهاشون صافه ولی مال اون خیلی هم صاف نیست. کیسه رو آوردم بالا و کلاهها رو درآوردم. همه شون رو گذاشتم روی پام رو همدیگه. یهو ویرم گرفته بود یه دونه از کلاهها رو بدم به این پسره. آخه خیلی ناز بود. یه کلاه که روی سرش می ذاشت باحال تر هم می شد. کلاهها رو یکی یه بار نگاه کردم. کم پیش می آد آدم این همه رنگ یه جا ببینه. دقیقا تعدادشو نمی دونم. تعدادشون اندازه ست. یعنی امیدوارم باشه. در هر حال آدمی که حتی خوابشو هم تعطیل کنه تو دو هفته بیشتر نمی تونه درست کنه. به پسره نگاه کردم. اون هم به کلاهها نگاه می کرد. لبخند زدم. گفت &lt;em&gt;&lt;strong&gt;فروشنده ای؟&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; چقدر ابلهه، منصرف شدم. اگه اون می اومد سریع می فهمید جریان این کلاهها چیه. اون یادم داد که هر کلاهی یه سرنوشتی داره. همیشه صداش تو گوشمه.&lt;em&gt;&lt;strong&gt; این کلاهو می بینی؟ سرنوشتش اینه که پیش من باشه. بیشتر از هزاربار گمش کردم ولی باز اومده پیش خودم. خیلی جالبه نه؟ ولی هیشکی از سرنوشت کلاهها خبر نداره که.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; از همون موقع تو فکرم بود. باید یه کاری می کردم برگرده چون جلوی رفتنشو که نمی تونستم بگیرم. باید یه کاری می کردم که نتونه مقاومت کنه. سرنوشت تنها چیزیه که ازش نمی شه فرار کرد. کلاه تنها چیزیه که سرنوشت داره. همه ی کلاهها رو گذاشتم تو کیسه. همه ش مال اون بود. تا نتونه مقاومت کنه. به خاطر سرنوشت یکی از اون کلاهها هم شده بالاخره بر می گرده. اتوبوس ششم هم وایساد. پسره رفت سوار شد. اولین قطره اشکم روی صورت خانومی چکید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان&lt;br /&gt;زمستان 83&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادمه این داستانو کادوی ولنتاین دادم به کسی که خیلی دوسش دارم. دارم ففکر میکنم خیلی دوسم داشت قبول کرد. الان دیدم چی کادو میدن و میگیرن. آره دیگه من باید همیشه فرق کنم. هه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه فعلا ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-5259605126136675139?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/5259605126136675139/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=5259605126136675139&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/5259605126136675139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/5259605126136675139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2007/04/2.html' title='کسی از سرنوشت کلاهها خبر نداره که 2'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-2841124212382710895</id><published>2007-04-04T01:31:00.000+03:30</published><updated>2007-04-04T01:37:47.954+03:30</updated><title type='text'>یک داستان رمانتیک و ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کسی از سرنوشت کلاهها خبر نداره که&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اگه نیاد چی؟&lt;/em&gt; تو اون هوای سرد حتی فکر هم یخ می زد. واسه همین اصلا فکر نمی کردم. یعنی دقیقا هم نمی شد فهمید اگه نیاد چی می شه. خوب فهمیدنش هم لزومی نداشت. می شد منتظر بود. نه از ترس اتفاقی که از نیامدنش میفتاد. بلکه به شوق اتفاقی که از آمدنش میفتاد. شاید تنها چیزی که نمی توانست یخ بزند همین بود. همین شوق رو میگم. مثل آب نمک. نمک جدا چیز عجیبی است. وقتی نیست انگار یه چیزی کم است. خیلی ها بزرگترین اتفاق زندگی بشر رو کشف چیزهای بی ارزشی میدانند اما همین نمک را ببینید. یهو یه باد سرد اومد و منو از افکار و خیالات یخ زده ام بیرون کرد. خانومی رو محکم تر بغل کردم که کمتر سردش بشه.  عجب هوای سرد قشنگی بود. سوز عجیبی داشت. با یه نگاه به آسمون فرق تابستون و زمستون رو می شد فهمید. و البته با دیدن اون آسمون خاکستری غم انگیز بدون هیچ ابر خوشحال و خندونی می شد فهمید من چرا زمستون رو دوست دارم.&lt;em&gt; حتما میاد مگه نه؟&lt;/em&gt; خانومه که بغلم نشسته بود یهو از جا پرید. &lt;em&gt;هان؟!&lt;/em&gt; قیافه ی پیرو چروکیده ش که انگار صد سالش بود خیلی با مزه بود. مخصوصا با اون علامت سوال توی صورتش. آخه بعضی وقتا قیافه آدم شبیه علامت سوال یا علامت تعجب می شه. وقتی اینو می گفتم همه فقط می خندیدن. فقط اون ازم پرسید منظورم چیه. وقتی این سوالو پرسید قیافه خودش شبیه علامت سوال شده بود. منم خندیدم و گفتم اگه بدون اینکه قیافه تو تغییر بدی تو آینه نگاه کنی خودت می فهمی. اونم بلند شد و خودشو تو آینه نگاه کرد. بعد پقی زد زیر خنده و بعدش یه خورده با دقت به صورت خودش نگاه کرد. بعد برگشت و از من پرسید &lt;em&gt;به نظرت من زشتم؟&lt;/em&gt; جا خوردم. فکر کنم قیافه خودم هم در اون لحظه شبیه علامت سوال شده بود. البته نه علامت سوال. بیشتر شبیه علامت تعجب. به صورتش خیره شدم. آخه اون چشمها چطور می تونست زشت باشه. با اون چشمهای سیاه و مات که احساس نداشتن و یهو برق میزدن. تازه اونم یه لحظه کوتاه مثل یه ستاره و بعد خاموش می شدن. البته من هر وقت به صورتش خیره می شدم فقط چشمهاش رو میدیدم. حتما یکی به ش گفته بود وگرنه همینطور حرف یهویی حرف نمی زد. یعنی فی البداهه نمی زد تو سر خودش. عجیب بود. به پیرزن گفتم &lt;em&gt;با شما نبودم خانوم&lt;/em&gt; و دوباره رفتم تو خودم. خانومی رو هم بیشتر به خودم فشار دادم. بنده خدا خانومی که بخاری نبود یا سگ یا گربه که گرم کنه. من باید اون رو گرم می کردم. یه کلاه از کیسه درآوردم و گذاشتم سرش. با اون موهای کاموایی که از زیر کلاه زده بود بیرون و اون لبخند شاد. شبیه گرتل شده بود. البته من یادم نمیاد گرتل بخنده. ولو یه لبخند. یعنی فکر کن با داداشت تو چنگ یه جادوگر اسیر باشی و کلفتیشو کنی. خنده دار نیس دیگه. آره خداییش شبیه گرتل نبود. شبیه یه دختر تو قصه ها شده بود. اصلا ولش کن مگه خود خانومی چه ش بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتوبوس با صدای عجیب غریبش به راه افتاد و دود بوگندوش رو کرد تو حلقم. این سومین اتوبوس بود و هر سه همین کار رو کرده بودن. این یعنی بدبیاری. امروز روز بدبیاری بود. اون هم واسه همین نمیومد. آخه بد نبود که بخواد بیاد. یا در حقیقت بیارنش. ولی وقتی اتوبوس جلوی آدم راه میفته و میره آدم دلش میگیره. آخه همه ش فکر رفتنو میکنه. فکر خداحافظی. فکر دور شدن. فکر سفر. می تونه گریه کنه اما نه. فایده نداره. همون دلگیری و دلتنگی اش کافیه. آخه اصلا الان جاش نیست. اون باید بیاد. خودم بهش گفتم. گفتم دیگه این آخرین باره. آخرین دیدار. اما اگه نیاد چی؟ به چشمهای گرد خانومی نگاه کردم. اونجوری که من بغلش کردم و به خودم فشارش می دادم چشماش از حدقه می زد بیرون. دیدم داره خفه می شه. گرفتمش جلوی روم و به ش خندیدم. اونم مثل همیشه لبخند شادش رو ولو کرد تو صورتم. موهای کاموایی شو با دستم مرتب کردم. &lt;em&gt;تو باید سیاهپوست می شدی&lt;/em&gt;. بازم خندید. &lt;em&gt;تو می گی میاد یا نه؟&lt;/em&gt; باز خندید. اینکه همیشه اینجوری خدا بازی در می آورد و هر چی باش حرف می زدی هیچی نمی گفت گاهی لجمو در می آورد. سرمو تکون دادم و هیچی نگفتم. به کسی که همیشه وقتی باش حرف نمی زنه و یه لبخند گشاد تحویلش می ده چی باید بگی؟ چشمم خورد به کلاه روی سرش. خنده م گرفت، اما زود خنده از صورتم محو شد. نکنه به خاطر کلاهه ست. نباید اون کلاهو بهش می دادم. آدم از سرنوشت کلاها خبر نداره که. گیرم سرنوشت کلاهه این بود که بره زیر ماشین. اونوقت اگه سر اونم توش باشه ... نفسم قطع شد. یه نگاه به کیسه ای که محکم لای پام نگهداشته بودم انداختم. کلاهو سریع از سر خانومی در آوردم توی کیسه انداختم. خانومی که فقط لبخند می زنه. ترسیدم همون کلاهی باشه که من دلم می خواد بره سر اون. آخه آدم نمی دونه هر کدومشون چه سرنوشتی دارن. ماشینها تند تند رد می شدن. هیچی مثل انتظار شیرین و مزخرف نیست. یعنی کوتاهش خیلی هم باحاله. طولانی که می شه گلو رو میسوزونه. دلو به هم می زنه. یعنی همه چی زیادش دل آدمو می زنه. شاید هم علتش این بود. من زیادی بودم و حالا دلشو زده بودم. چه می شه کرد؟ دیگه زیاد و کم بودن که دست خود آدم نیست. ولی اشکال نداره. اون کلاه کمکم می کنه. یه مدت که کم باشم بعد اون کلاه می آردش پیش من. این می تونست کاملا منطقی باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم یه داستان. فردا هم قسمت دوم و خلاص تا برم داستان بعدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با یکی از دوستان داریم یه نمایشنامه می نویسیم یک حالی می ده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که تعطیلات تموم شده دوباره از یه دنیای خوب افتادم وسط یه دنیای مزخرف. دوباره برگشتم سراغ همون نگرانیهای مزخرف و بی فایده. حالم ازشون به هم می خوره. از همه چی. اااااااااااااااااااااه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه همین. فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-2841124212382710895?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/2841124212382710895/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=2841124212382710895&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/2841124212382710895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/2841124212382710895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='یک داستان رمانتیک و ...'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-8155649777158592925</id><published>2007-03-18T22:26:00.000+03:30</published><updated>2007-03-18T22:31:03.243+03:30</updated><title type='text'>حسادت و واقعیت</title><content type='html'>حسادت یه چیزیه که تو وجود همه مون هست. همه مون سعی می کنیم انکارش کنیم اما همیشه بهش برخورد می کنیم. شاید به خاطرش دست به کارای احمقانه ای هم بزنیم و این موقع است که اشتباه می کنیم. من برای اینکه جلوی کارای احمقانه امو بگیرم همیشه به طرف میگم حسودی کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش میگم این یه واقعیته و باید قبولش کنی. میگه آخه این تقصیر منه؟ میگم چه اهمیتی داره که کی مقصره دیوونه. چرا مغزتو الکی صرف تحلیل وقایع و پیدا کردن دلیلشون میکنی؟ مگه نه اینکه اگه ما خودمونو جای بقیه آدما بذاریم به این نتیجه میرسیم توی این شرایط ما هم همونجور عمل میکردیم و این خیلی اتفاق میفته؟ تازه ما همه آدما مثل هم نیستیم. ما توی یه خانواده های جدا توی محیطهای جدا با فرهنگهای جدا با پدر مادرای جدا و تربیتهای جدا بزرگ شدیم. پس دلیلی نداره که اگر ما توی یه شرایطی یه کاریو بکنیم یا نکنیم آدمای دیگه هم مثل ما عمل کنه. این واقعیته و باید اونقد ظرفیتهایخودمونو بالا ببریم که حقایقی که توشون تاثیر نداریم و قبول کنیم. وقتی هم که خودمون اشتباه میکنیم سعی کنیم تبعاتش را بپذیریم و دیگه تکرارش نکنیم. اگه خیلی می خوای آدم ردیفی باشی سعی کن جبرانش کنی. که معمولا توی اون گهای بزرگی که می زنیم تلاش مذبوحانه ست. تحلیل کردن وقایع اونم وقتی می دونیم ما تنها تاثیر گذار نیستیم کار احمقانه ایه پسر. آدم وقتی کار اشتباه می کنه خودش زودتر از همه میفهمه. اعترافش جرات میخواد. سرشو تکون داد. بد رفته بودم تو مخش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرض حال نوشته جعفر مدرس صادقی رو خوندم.خوب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشامو بستم و خندیدم. سال گهی بود. خوشحالم که تموم میشه. خوشحالترم که دیگه تکرار نمیشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامانم هر چی سنش بالاتر میره عجولتر میشه. از 48 ساعت قبل از رفتن تمام حفاظای حیاط و تراس و اینا رو بست و 24 ساعت به رفتن اصرار داره واسه یه مسافرت 3 4 روزه اساس جمع کنم. ندیده که با همون لباسی که تنم بوده اردو رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-8155649777158592925?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/8155649777158592925/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=8155649777158592925&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/8155649777158592925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/8155649777158592925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='حسادت و واقعیت'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-5386813634512909759</id><published>2007-03-10T20:56:00.000+03:30</published><updated>2007-03-10T20:57:42.240+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی 18</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مینا هم چیزی نمی گفت. من هم ساکت بودم. شاید خجالت می کشیدم. نمی دانم. به هر حال آن همچین جای سربلندی و افتخار نداشت. بی خیال شدم. به کارم مشغول شدم. همین که این همه مرخصی گرفته ام طی این چند روز و تاخیرهای زیاد، کارم را به هم زده بود. ناچارم فردا هم نیایم. اگر روز آخر باشد ترجیح می دهم مال خودم باشد. باید کارهای فردا را هم انجام دهم. سریع انجام می دادم ولی خیلی دقت نداشتم. بیخوابی دیشب اثرش را می گذاشت. اعداد را گاهی اشتباه می دیدم. ولی از آن مهمتر حضور مینا بود. دیگر به م آرامش نمی داد. گهگاه که وسط کارهایم نگاهش می کردم او هم همان لحظه نگاهم میکرد. لذتی شیرین مثل زمانی که توی پستی و بلندی جاده با سرعت بالای ماشین بالا و پایین می روی درون دلم قلقل می زد. اینطور وقتها همیشه اینطور می شوم. چاره ای نبود. او کنجکاو شده بود و من هم حرفم را آنطور که می خواستم نزده بودم. کاش می شد زودتر بگویم و همه چیز را تمام کنم. خسته بودم و دلم می خواست فرار کنم. حدودهای ظهر وقتی نگاهش کردم حواسش به کارش بود و انگار از من ناامید شده بود. شاید هم زیادی مشغول کارش بود. آن اعداد کارشان را خوب بلدند. حالا هم او را از من گرفته بودند. محو همان چشمها شدم. تا اینکه ناگهان سرش را از پشت مونیتورش بیرون آورد و نگاهم کرد. دستپاچه شدم. خیلی آرام لبخند زد. نه از آن لبخندهای شیطانی که معنی مچگیری می دهد. شاید می خواست آرامم کند. من هم لبخند زدم. نمی دانم چقدر گذشت ولی من می خواستم سالها به همان حالت بمانم. به چشم اشاره ای کرد که همان لحظه معنایش را نفهمیدم.راستش بیشتر جا خوردم. بلند شد و کیفش را برداشت و همانطور که نگاهم می کرد کامپیوترش را دستکاری کرد و مونیتورش را خاموش کرد و همان اشاره چند لحظه پیش را انجام داد و به سمت در رفت و از شرکت خارج شد. برای چند لحظه سر جایم میخکوب بودم. مغزم نمی کشید. طول کشید تا باور کنم منظورش این است که بیرون بروم. به دوروبرم نگاه کردم. همه به کارشان مشغول بودند. روراست بگویم؛ اگر تمام شرکت وحتی تمام دنیا هم میخ من شده بودند باز هم بیرون می رفتم. برای از دنیا بریده ای مثل من، برای کسی که صدای کلیک اسلحه را روی شقیقه اش حس کرده باشد اینطور نگرانیها مفهومی ندارد. بلند شدم و بیرون رفتم. چند قدم پایینتر جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده بود و خودش را به تیترها مشغول کرده بود. خیلی آرام جلو رفتم. سرش را بلند کرد و با خنده سلامی کرد. سلام رفت ولی لبخند روی صورتش باقی ماند. با آن صورت زیبا و آرام می شد همه چیز را فراموش کرد. حتی جلسه فردا را. بیا یه کم قدم بزنیم. با هم راه افتادیم. میان کوچه های خلوت. دور از هیاهو و شلوغی میدان هفت تیر. برایمان فرقی نمی کرد. خب ... گوش می کنم. از من می خواست حرف بزنم. آخر چطور؟ از چه بگویم؟ نمی تونم. اینجوری نمی تونم. یعنی اصلا نمی دونم چی باید بگم. لبخندش دور نمی شد. حالت تمسخر هم نداشت. ببین ... من احساس کردم که حرفایی داری که می خوای بزنی. اینم بگم هزاریم که فرصت داشته باشی و هزاریم که حرف آماده کنی بازم توی لحظه تصمیم می گیری چی بگی. خودت هم می دونی. فقط هم تو نیستی همه اینجورین. راست می گفت. تصمیم گرفتم کمی از زندگی هفت ساله ام برایش بگویم نه از کمی عقبتر. از دوران دانشجویی و آواخر آن. اول با کمی من و من شروع کردم و بعد راحت تر ادامه دادم. نیم ساعتی برایش از آن دوران گفتم. از زمانی که لبخند، هنوز لبخند بود و هوا، هوا و درخت، درخت و زندگی، زندگی. از زمانی که اینجور تنها نبودم، رفیقی داشتم و دوستی و شادیهای هرچند گذرا.می توانستم ساعتها درباره ی آن دوران داستان سرایی کنم.می توانستم مطمئن باشم؛ برای جلب نظرش دروغ نمی گفتم.همه ش راست راست بود. از آن دختری که عاشقم بود و از دوستانی که تنهایم نمی گذاشتند. تا رسیدم به دوران تاریکم ساکت شدم. نگاهش کردم. در فکر بود. لبخند روی لبش کمرنگ شده بود. سرش را بالا آورد و گفت خب؟ هنوز ساکت بودم. نمی توانستم از این بغض فروخورده حرف بزنم. اشک توی چشمم جمع شد. به این راحتی که نمی شد همه چیز را گفت. به این راحتی نمی شد همه سیاهی ها را بیرون ریخت و پاک شد. هیچ چیز نمی گفت. به نظرم نمی خواست در این جنگ درونی دخالت کند و بی طرفانه منتظر نتیجه اش بود. گفتم دوشنبه ... میتونین ... اه ... نهارو با من بخورین؟ این اصلا حرفی نبود که انتظارشنیدنش را داشت. چرا؟ واقعا چرا؟ خوب همین امروز باید کار را تمام می کردم. اما اصلا نمی توانستم. آخه ... دیگه بیشتر از این نمیتونم حرف بزنم. توی هفت سال بعد از دوران دانشجویی انگار خواب بودم. یعنی چیز زیادی ندارم که بگم. اما به هر حال ... باید بگم. الان نمیتونم. صدایم لرزید. برای همین بریده بریده حرف می زدم تا بغضم نشکند. چاره ای جز این نداشتم. از من چه انتظاری داری؟ از تو؟ هیچی. یعنی شما آرومم میکنین. دیگر هیچ چیز نگفت. من هم نگفتم فقط آخرش که جدا می شدیم خیلی ساده و معمولی گفت پس دوشنبه نهار مهمون شمام. و خندید. خیلی ساده و بی صدا. من هم لبخند زدم. او برگشت شرکت. من دیگر برنگشتم. آمدم خانه. خسته ام اما از طرفی دلم هم نمی آید بخوابم. هر چه باشد جلسه فرداست. دلم می خواهد فردا را در آرامش بگذرانم در خواب چون الان که مرگ را از همیشه بیشتر به خودم نزدیک حس می کنم، زندگی جز خوابی نیست که هدرش داده باشم. آخرش را هم باید مثل خودش گذراند. اگر هم نمردم می توان دوباره از داشتن روزهایی مثل امروز لذت ببرم. حقیقت این است که اگر بمیرم دلم برای چنین روزهایی تنگ می شود. اما از مرگ ترسیدن دیگر در وجودم نیست. تردیدی وجود ندارد. به زندگی و مرگ اعتقاد کامل دارم. زندگی و مرگ توام. مگر زندگی بدون لذت می شود؟ مگر مرگ جز زندگی روزمره خالی نیست؟ مگر چه چیزی جز روزمرگی روح را فاسد نمی کند؟ روزمرگی یعنی مرگ در هر روز. مرگ جز فاسد کردن جسم نیست اما وای به وقتی که جسمت درست باشد اما روحت فاسد. خاله ی امیر دوباره زنگ زد و گفت با امیر هماهنگ کرده و آدرس و تلفن مرا داده تا دوشنبه صبح سراغم بیاید. چه چیز می توانست مرا اینطور شاد کند. دیگر نمی خواهم چیزی بنویسم. ترجیح می دهم بقیه شب را تا سپیده صبح مشروب بخورم، کتاب بخوانم و فکر کنم. اگر قرار است فردا بمیرم ترجیح می دهم ساعات آخر را جدی زندگی کنم و بگذرانم. طوری که همیشه آرزویم بوده است. فعلا خدا حافظ تا 24 ساعت بعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارآگاه پلیس سردرگم به صحنه خیره شده بود. جسدی که معلوم بود خودکشی کرده است اما مشکوک به نظر می رسید. حتی وصیت نامه اش هم موجود بود. نامه ی سر به مهری که هنوز بازش نکرده بودند چون منتظر بستگانش بودند. به هر حال دلیل خاصی برای خودکشی نبود. همانطور که دلیلی برای قتل هم نبود. کارآگاه هر روز با مرگهای زیادی رو به رو بود. چه مشکوک چه معمولی. دستور انتقال جسد را داد و نامه را از سر کنجکاوی باز کرد تابعد ماهرانه لاک و مهر کند. تنها یک جمله: کل نفس ذائقه الموت. نامه را در جیبش گذاشت. شانه ای بالا انداخت و در حالی که سیگاری آتش می زد از آپارتمان خارج شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان&lt;br /&gt;زمستان 85&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از انجمن رولت روسی. از این به بعد تا داستان بعدی تموم شه دو سه تا از داستانایی که تا حالا اینجا نذاشتم می ذارم تا داستانم تموم شه. اینجوری هم بقیه راحتن هم خودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنیا یه روز شبیه تو/ شبیه خواب تو می شه .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقتا آدم خسته می شه بعضی وقتا آدم ناامید میشه بعضی وقتا آدم تنها می شه ولی هیشکی تا حالا از خستگی و ناامیدی و تنهایی نمرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا حرف خاصی نیست. تا بعد ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-5386813634512909759?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/5386813634512909759/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=5386813634512909759&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/5386813634512909759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/5386813634512909759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2007/03/18.html' title='انجمن رولت روسی 18'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116267327915894086</id><published>2006-11-05T00:11:00.000+03:30</published><updated>2006-11-05T00:17:59.170+03:30</updated><title type='text'>خیلی دلم گرفته از خیلیا ... !</title><content type='html'>&lt;em&gt;&lt;strong&gt;انجمن رولت روسی 17&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی محو تماشا شده بودم. یکجوری به وضعیتم می آمد. پسر سانتیمانتالی بعد از چند لحظه تردید و رژه رفتن جلویم، ناگهان ایستاد و گفت:&lt;em&gt; آقا ببخشید، ساعت چنده؟&lt;/em&gt; به ساعتم نگاه کردم. پنج دقیقه از هشت گذشته بود. گفتم. به خودم آمده بودم و تازه یاد قرارم با بچه ها افتادم. بلند شدم. تا رسیدم خوابگاه ساعت 8:20 بود. حامد دم در خوابگاه روی پله ها نشسته بود و سیگاری دود می کرد. به دیدن من لبخند زد. سیگارش را انداخت و در حالیکه بلند می شد زیر پا خاموشش کرد. &lt;em&gt;بچه ها فکر می کردن دیگه نمی آین.&lt;/em&gt; توی چشمهام مستقیم نگاه کرد.&lt;em&gt; اتفاقی افتاده؟&lt;/em&gt; سری تکان دادم که اشاره ای نامفهوم و گنگ بود بین نه و نمی دانم. نمی دانم او جه برداشتی کرد ولی دیگر چیزی نپرسید. رفتیم بالا. وارد اتاق که شدیم بچه ها بلند شدند. شادی گذرایی را در صورت علی دیدم. چیزی نگفتم. خیلی آرام با همه دست دادم و نشستم. بوی مرغ بریان در اتاق پیچیده بود. رضا بلند شد و در را قفل کرد. سفره ای پهن کردند و پنج استکان و یک بطری نوشابه ی خانواده و مرغ بریان و نان باقی قضایا. حامد گویا چیزی یادش آمده باشد بلند شد. قفل در ر ا باز کرد و رفت و بعد از چند لحظه با یک کیسه مشکی برگشت و البته یخ. نشستیم پای سفره. حامد گفت: &lt;em&gt;ای توی اون حواست رضا، هنوز برنامه نچیده درو قفل می کنی؟ پیر عسق با آدم چه می کنه ... مشنگ!&lt;/em&gt; و بعد هم بقیه برایش دست گرفتند جز علی که در آرامش فقط می خندید. آرامشش، تهی بود یا نبود، دلنشین بود. از درون کیسه مشکی، حامد بطری دیگری که شبیه به آب معدنی بود درآورد. پر واضح عرق بود. قطعا هم دست ساز. احتمالا ساقی دوران دانشجویی ما هنوز به همین شغل شریف مشغول بود. فقط کلاس کارش بالا رفته بود. زمان ما بطر بطر توی کیسه می فروخت. به این فکر خندیدم. آنها هم با من یا به من خندیدند. بطری دوم رفت جلوی علی. علی که از معدود دفعاتی بود که صدایش را می شنیدم، تعارف زد. گفتم: خودت بریز، من اینجا مهمونم. از اول نمی شد حدس زد علی ساقی این حمع است اما الان فکر میکنم فقط به او می آمد. پیک اول و دوم را به سلامتی جمع و رفقا زدیم. شومین هر کسی چیزی می گفت و پیکش را بالا می برد، رضا به سلامتی عشق، فرهاد به سلامتی مادر، حامد به سلامتی مرام، من به سلامتی زندگی و علی عجیبترین سلامتی را زد که در زندگیم شنیده بود. کمی مکث کرد، اشک توی چشمهایش جمع شد و به سلامتی خدا پیکش را بلند کرد. زدیم. عرق خوبی بود. خوش خوراک و گیرا. بوی کشمش می داد. از آن غرقهایی که توی دوران ما به راحتی پیدا نمی شد. پرسیدم و حامد توضیح داد الان هم به این راحتی ها گیر نمی آید. اما ساقی همان ساقی بود و فقط برای مشتری دائم، آن هم بالای قیمت، چنین چیزی را رو می کند. دوره عوض شده است ولی زندگی همان است که بود. بقیه عرق را با غذا خوردیم یکی یکی همه کنار رفتند.جز من و علی که ساقی با حال و اندازه ای بود. به هیچکس اضافه نداد. بعد هر کسی آوازی خواند. سر آخر هم به افتخار ساقی همه خواندیم. علی می خندید. ساعت حدود 12 بود که یکی یکی به حرف افتادند. از زندگیشان می گفتند. من و علی با هم کم کم می خوردیم. همه می گفتند جز من و علی. کم کم یکی یکی به گریه افتادند. جز من و علی. تصورش مشکل بود اما من در آن جمع احساس راحتی می کردم. دوستانم بودند. رفقا. نمی توان مطمئن بود ولی شاید جای امیر و بهرام و حمید را برایم پر کردند. حدود 2 بود که یکی به خواب رفتند جز من و علی. ساقی حواس جمعی بود. روی همه را کشید و آت و آشغالها را رفت و روب کرد و غیر از دو پیک خودمان و بطری عرق همه چیز را جمع کرد. بعد از اتاق بیرون رفت و با یک سه تار آمد. نشست برایم زد. برایم پیکی ریخت و&lt;em&gt; الهه ی ناز&lt;/em&gt; زد. گریه کردم و پیکم را خوردم. بعد پیکی برایش ریختم. سه تار را گرفتم و &lt;em&gt;امشب شب مهتابه&lt;/em&gt; برایش زدم و گریه کرد و پیکش را خورد. عرق پربرکتی بود. انگار تمام نمی شد. رفتیم کنار پنجره نشستیم و بدون حرف به آسمان خیره شدیم. نرم نرمک پیک زدیم. حدود ساعت پنج بود و آسمان سرخ که عرقمان تمام شد. بلند شد لباس پوشید و من هم. زدیم بیرون. خنکای صبح حالمان را جا آورد. اما سرم منگ بود و گاهی تلو تلو می خوردیم. مرا دنبال خودش کشاند تا کله پاچه ای. کله پاچه خوردیم. و چقدر زیاد. موقع برگشت زبان باز کرد که &lt;em&gt;شما غمگینی.&lt;/em&gt; لبخند زدم ولی چهره ام هنوز اندوهناک بود.&lt;em&gt; مدتها بود شیب مثل امشب، جمعی مثل این جمع، همپایی مثل تو و حالی مثل الان نداشته بودم. می ترسم این آخرینش باشه&lt;/em&gt;. حالا چهره ی او هم درهم بود. قدم زدیم. حدود ساعت 8 توی قهوه خانه ی کالج نشسته بودیم و قلیان می زدیم. برگشتیم خوابگاه. مستی دیگر از سرمان پریده بود. او خوابید و من گویی برای آخرین بار بود که بچه ها را می دیدم، یک یکشان را کامل از نظر گذراندم یادداشتی نوشتم. تشکر کردم و خداحافظی و بیرون زدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;روز سیزدهم&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا، جلسه ی بازی است. دل توی دل آدم بند نمی شود. فکر دوباره از سر گذراندن چنان لحظه هایی هم هیجان انگیز است و هم ترسناک. امروز هم روز ترسناکی بود. بعد از آن شب رویایی خسته ام. دلم می خواهد بخوابم. اما گاهی تبدیل کردن روزی به ترسناکی امروز به روزی هیجان آور، چنان شوری در آدم ایجاد می کند که شاید تا قرنها خواب از چشم آدم ببرد. به علاوه اگر امشب آخرین شب زندگیم باشد ترجیح می دهم با خوابیدن هدرش ندهم مگر اینکه برایم لذت بی پایانی داشته باشد. به هر حال فردا توی روز هم وقت دارم بخوابم. چون مرخصی گرفته ام. اگر فردا آخرین روز زندگیم باشد نمی خواهم با انجام آن کارهای مسخره هدرش دهم. همان اعداد بی روح و بی معنی را می گویم که همه چیز را زا من گرفته اند، حتی خودم را. شاید فقط شاید، به دیدن مینا بیارزد. یعنی می ارزد. اما می توان او را هم از دور دید. نمی خواهم درگیرش کنم. برای همین دوشنبه به نهار مهمانش کردم. شام را هم با امیر می خورم. خاله اش گفت یکشنبه آخر شب می رسد تهران. از دوشنبه صبح با همیم. شاید حتی جمع چهارنفره مان دوباره دور هم جمع شود. من و امیر و بهرام و حمید. صبح اول وقت سه شنبه هم با امیر می رویم شهرستان پیش مادرم. تمام آرزوهایم، چه کوچک چه بزرگ، برآورده می شوند. بعد از آن شب زنده داری و به نوعی شام آخر با بچه ها که تا صبح طول کشید، رفتم شرکت. نمی دانستم با چه رویی با مینا برخورد کنم. اول تصمیم گرفتم به روی خودم هم نیاورم که اتفاقی افتاده و بروم توی قالب قبلی خودم. تنها ایرادی که این کار داشت این بود که اگر مینا به کسی گفته باشد می خواهند کلید کنند و از موضوع سردرآورند. من هم حوصله ی حرف زدن و توضیح دادن ندارم. یعنی هیچوقت نداشته ام. این دیگر خیلی ربطی به این هفت سال ندارد. از کشف این موضوع خوشحال شدم. از اینکه فکر کنم صفتی دارم که ربطی به شرایط زمانی و مکانی ندارد. این می شود هویت. روی صندلی نشستم. دیر آمده بودم. مینا جلویم نشسته بودم. وضعیت شرکت مثل قبل بود. یعنی عادی مثل بقیه روزها. لااقل من که چیز غیرعادی تو ش ندیدم. کسی به من توجهی نداشت و من هم به کسی. به جز مینا که گهگاه نگاهش  می کردم. او هم حواسش به من بود. گهگاه او هم نگاهی می کرد. مثل ترک روی دیواری که آدم تازه متوجهش می شود و حالا فکر میکند که آیا همیشه آنجا بوده است یا نه. نمی توانستم فکرش را بخوانم. جرات خیره شدن در چشمهای نازش را نداشتم. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخراشه دیگه. قول می دم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مدت عصبیم. نمی دونم چرا. سریع عصبانی می شم. تو خونه مخصوصا. صدامو می برم بالا و انقد بهم فشار میاد که حس میکنم صورتم بنفش میشه. اما خوشبختانه راهشو پیدا کردم. به زودی انشاالله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه اینکه فکر کنین فقط من عصبیم. امروز خودم به عینه شاهد سه تا دعوا بودم. که توی یکیش نقش اصلی، توی یکیش نقش جدا کننده و توی یکیش صرفا ناظر بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- (با عصابنیت) موتور که حق نداره از توی پیاده رو بیاد ...&lt;br /&gt;- مگه کوری نمی بینی خیابون یه طرفه ست؟ ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم برگرفته از یکی از دعواها که تا ساعتها بهش می خندیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی حال استاده هم خراب بود. با عصبانیت برگشت گفت خرم تو طویله عر عر می کنه بقیه گوش می دن. شما چرا به عر عر من گوش نمی کنید. اینم از استاد ما.اونوقت مامانه می گه بی ادبی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذریم که دلم میخواست یه چیزایی اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد. یه سری عکس گرفتم که دو تاش از پیاده روهای تازه سنگفرش شده ی ولیعصره. همونا که اون آقا حجار کشیده بود و بعد شهرداری خرابش کرده بود.گویا این یکی از دستشون در رفته.به محض اینکه یاد بگیرم با موبایلم عکس بریزم رو کامپیوتر می زنم عکسا رو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم&lt;br /&gt;چه دنیای رو به زوالی دارم ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوابم میاد. فعلا ....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116267327915894086?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116267327915894086/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116267327915894086&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116267327915894086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116267327915894086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='خیلی دلم گرفته از خیلیا ... !'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116193994880158285</id><published>2006-10-27T12:22:00.000+03:30</published><updated>2006-10-27T12:35:48.920+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی 16</title><content type='html'>... یا لااقل نمی خواستم جلوی او سرازیر شود. با عجله و دستپاچگی از جیبم پول درآوردم و روی میز گذاشتم و بلند شدم و رفتم بیرون. از پشت سرم صدا زد: &lt;em&gt;آقا ...&lt;/em&gt; ولی من باقیش را نشنیدم. فکر یکشنبه رهایم نمی کند. درست است که جلسه همین فردا نیست ولی من باز هم وقت کمی دارم که هم امیر را ببینم و هم مادرم را. تا یکشنبه هنوز خیلی مانده. بطری ودکا هنوز پر است. امشب را خوش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;روز دوازدهم&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح هنوز از مستی دیشب منگ بودم که تلفن زنگ زد. صبح جمعه معمولا کسی به من زنگ نمی زند. یعنی جمعه و غیر جمعه ندارد. کلا این تلفن ساکت است. فکر می کردم مادرم است. زن بود ولی نه مادرم. خاله ی امیر. حرف زدیم. مرا شناخت. یعنی یکی دوبار همراه امیر خانه شان رفته بودم. آن موقع مستاجر بودند و حالا مالک. از امیر پرسیدم. گفت که ازدواج کرده و حالا هم عسلویه کار می کند. چند روز کار، چند روز استراحت. دقیقا یادم نیست چند روز. گفت باش صحبت می کند اینبار بیاید تهران. می گفت خیلی وقت است ندیده اش و خودش هم دلش تنگ شده ولی قطعا نه بیشتر از من. بعد از کلی تعارف تکه پاره کردن رضایت داد قطع کند. من هم کاری نداشتم نشستم و به مینا فکر فکر کردم. برایم مهم نیست راجع به من و کارم چه فکر می کند. مهم این است خودم چه فکر می کنم. احمقانه باش حرف زدم. می توانستم صحبتهای عادی و روزمره و بی هدف برایش بلغور کنم. حتما گیج می شد. هر اتفاقی می افتاد از این افتضاح که بهتر بود. اما به هر حال مهم نیست. گذشته است. گذشته هم که دیگر گذشته است. نمی دانم فردا با چه رویی بروم سر کار. هوس کردم با مادرم تماس بگیرم. زنگ زدم. مثل همیشه چیز زیادی نداشتیم که به هم بگوییم. اوضاع آنقدرها خوب نیست. ولی بد هم نیست. حتی تعجب نکرد که زنگ زده ام. فکر می کنم با همه این حرفها حضورمان برای هم کافی است. خیلی طول نکشید. خداحافظی کردم. دلم گرفت. برای تنهایی خودم و او. بلند شدم. و وصیت نامه ام را باز کردم. &lt;em&gt;دنیا را نمی توانم تحمل کنم و خودم را. هر چیزی که دارم برای مادرم.&lt;/em&gt; با اغراق گفته بودم چند سطر. به زور چند کلمه شده بود. هنوز هم چیزی نداشتم که اضافه کنم. الان می دانم که تحمل نیست. ولی همه مان باید یک روز بپریم. پس هر چه زودتر لب معشوق را ببوسیم بهتر. چون نمی دانیم کی می پریم. سه تارم را آوردم. زدم. نمی دانم چقدر یکی دو ساعت شاید. تلفن زنگ زد. این بار حامد بود. &lt;em&gt;سلام آقا! من حتما باید شما رو ببینم. فردا پس فردا میرم شهرستان . امروز با رضا و علی و فرهاد می آیم قهوه خونه. حدود ساعت پنج. شما هم بیاین.&lt;/em&gt; نمی دانستم چه جوابی باید بدهم. دودل بودم. همانطور که ساکت بودم چندتا نت نامفهوم زدم و آخر سر قبول کردم. خوشحال قطع کرد. بلند شدم و آهنگ زدم. دلم می خواست فریاد بزنم. دلم می خواست برای تجربه های نکرده ام مهلت بخواهم. اگر چیزی به اسم خدا وجود دارد باید الان کمکم کند. کمک می خواهم. نتهای بداهه می زدم. سعی می کردم شورانگیز باشد. اما غم عمیقی داشتم. تناقض عجیبی بود. شادی دانستن ارزش لحظه ها و غم از دست دادنشان. چاره ای نیست. مجبوریم تا زمان داریم نکرده ها را تجربه کنیم. نتهایم با این فکرها واقعا شورانگیز شد. لبخند زدم. یاد حزن چشمهای بهرام افتادم. حالا دیگر درکش می کنم. کاش همین امشب بازی می کردیم. بلند شدم و سه تار را سرجایش می گذارم. لباس پوشیدم و بیرون زدم. دلم می خواست راه بروم. به سرم زد تا نمونه پیاده بروم. آستینهای پیراهنم با بالا زدم. راه افتادم از خانه. توی خیابانها خلوتی ظهرهای جمعه موج می زد. چقدر خیابانهای تهران در این خلوتی زیباست. نسیم خنکی از سمت کوهها می آمد. شاید آخرین نسیمهای باقی مانده از بهار. آخرین نسیمهای فصل سرسبزی. یک بهار را از دست می دهم و نه ماه دیگر دوباره می آید. بی رحمانه است. باید چند جلسه ی دیگر بازی کنم تا چنارهای سرسبز خیابان ولیعصر را ببینم که روی خیابان خم شده اند و زیر تابش روخ بخش خورشید، ماشینها را می شمرند. از تجریش که سرازیر شدم سایه ی درختان را حس می کردم. الان هم سرسبزند ولی سبزی بهار با سبزی تابستان فرق می کند. از باغ فردوس که گذشتم وسوسه ی نشستن لحظه ای از ذهنم گذشت اما نشستم. ایستاده نگاهی انداختم و دوباره راه افتادم. چطور اینجاها را فقط به اسم شناخته ام. این دیگر جدا حماقت است. پارک وی، جام جم، پارک ملت، میرداماد، ونک، توانیر، ساعی، عباس آباد، تخت طاووس، فاطمی، زرتشت، خود میدان، طالقانی، دانشگاه که حالا دیگر به ولیعصر سرک می کشد، چهار راه. آه چقدر این خیابان زیباست. دلم می خواست باز هم پایین بروم. آن طرف تئاتر شهر توی چشم می زد. می توانستم آنجا را هم ببینم. نمی دانم چرا تئاتر شهر و پارک دانشجو به هم پیوند خورده اند. با آن شایعات حال به هم زنش. رفتم و روی سن روبروی تئاتر شهر نشستم فکر کردم. دوران دانشجویی دوران پرافتخارم بود که احترام زیادی برایش قائلم. اما هیچوقت به پای این ده دوازده روز نمی رسد. خصوصا این راهپیمایی آخر را اندازه کل دوران دانشجوییم دوست داشتم، چه یرسد به این هفت سال کوفتی آخر. روی سن استراحتی کردم و بعد رفتم سمت نمونه. راس ساعت پنج توی نمونه نشستم. هنوز نیامده اند. من باید همه چیز را ارزیابی می کردم. یک ارزیابی شتابزده. این دقیقا اسم راه پیماییم بود. باید لحظه ای می ایستادم، مناظر هر کدام از مکانها را با آن همه زیبایی به خاطر می سپردم و دوباره به راه می افتادم. چون ممکن بود دیگر نبینمشان و اگر هم زیاد می ایستادم و محو یک منظره می شدم، ممکن بود به همه شان نرسم.&lt;em&gt; سلام آقا.&lt;/em&gt; بالخره آمدند. &lt;em&gt;علیک سلام.&lt;/em&gt; نشستند و قلیان گرفتند. نمی دانستم چه کارم دارند. تا اینکه حامد گویی به نمایندگی از بقیه شروع به صحبت کرد. شاید هم چون ایده ی اصلی مال او بود این حق را برای خودش قائل شده بود. کمی از این در و ان در گفت و از اینکه درباره ی من بد فکر می کردند و از اینکه من باید آنها را ببخشم. همینطور آسمان و ریسمان می بافت که توی حرفش پریدم. &lt;em&gt;حالا از کجا معلوم اشتباه کرده بودین؟&lt;/em&gt; نطقش خشک شد. رضا با من و من شروع به صحبت کرد. &lt;em&gt;ام ... باشه ... ام ... ما نمی دونیم ولی ... ام ... حداقلش اینه که ... ام ... شما یه کاری واسه ما انجام دادین.&lt;/em&gt; نمی خواستم به این راحتی وا بدهم. اینطوری حامد خیلی ضایع می شد. &lt;em&gt;اولا که از کجا معلوم واسه خودم انجام نداده باشم؟ ثانیا که خوب که چی؟&lt;/em&gt; برخوردم زیادی خشک بود ولی چاره ای نداشتم. نمی خواستم فکر کنند به خاطر کمکی که بهشان کرده ام طلبکارم. البته هیچ چیز به حرف زدن نیست، همیشه عمل آدم تعیین کننده است. علی و فرهاد به هم نگاه کردند. توی ذوق حامد و رضا زده بودم. شاید کار درستی نبود ولی به نظرم لازم بود. علی سقلمه ای به فرهاد زد. فرهاد از جا پرید و شروع به صحبت کرد. &lt;em&gt;حقیقتش اینه که ... ما همیشه آخر ترم دور هم جمع می شیم و یه چیزی تو مایه های مهمونی راه می اندازیم. می خواستیم شما هم بیاین.&lt;/em&gt; حالا چه کار کنم؟ حامد و رضا به م خیره شده بودند. علی خیلی آرام پک می زد و کاری به اطرافش نداشت. &lt;em&gt;باشه!&lt;/em&gt; هر چهارتا نفس راحت کشیدند و جز علی که لبخند کمرنگی زد همه خندیدند. غلام آمد و تشری به شان زد که &lt;em&gt;قهوه خونه رو گرفتین رو سرتون. یواشتر.&lt;/em&gt; حامد دوباره نطقش باز شد که &lt;em&gt;خب، آقا ما میریم دنبال سوروسات. ساعت 8 خوابگاه باشین.&lt;/em&gt; هر چهارتا قلیانشان را پیچیدند و با عجله رفتند. این هم یکجور محبت است دیگر. شاید اینطوری راحت شوند و بگویند که از خجالتم در آمده اند. نباید این فرصت را ازشان دریغ می کردم که نکردم. قلیانم را با خیال را حت کشیدم و به این فکر کردم که من برای خوشحال کردن آدمها مگر چقدر فرصت دارم؟ امیر را که میدیدم. می ماند مادرم و مینا. این نهایت خودخواهی است. اصلش زمانی است که با این بچه ها می گذرانم. از نمونه که بیرون زدم هوا هنوز روشن بود. رفتم سپید و سیاه. دخترک تنها نشسته بود. گرفته و بهت زده. یک لحظه خواستم بروم بنشینم و به درد دلش گوش کنم اما گویا نیامده بود که غصه بخورد. شاید برای زنده کردن شادیهای گذشته آنجا بود. شاد بود؟ نه شاد نبود ولی ... نمی دانم. اینطور نبود که چیزی دست و پایم را بسته باشد. نمی دانم از کجا ولی بهم الهام شد که می خواهد تنها باشد. آمده بود اینجا که تنها باشد. به هر دلیلی، حتی یادآوری گذشته. یا فراموشی اش. باید به تنهاییش احترام می گذاشتم که گذاشتم. بیرون که زدم دم غروب بود. هنوز تا هشت نیم ساعتی مانده بود. رفتم شمت چهارراه ولیعصر. همانجا روی جدولی در حاشیه ی خیابان نشستم. به گذشتن ماشینها از جلویم خیره شدم. قدیمها گذر عمر مثل گذر آب بود ولی حالا دیگر آنقدرها رود و جوی پر آب وسط شهر نیست که گذر عمر را به یادمان بیاورد. همین گذر ماشینها از خیابان یکطرفه بهتر است. ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره هنوز ادامه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قضیه مال آخرین چهارشنبه ماه رمضون بود که افطار رفتیم کله پاچه. زیر بارون تو چهارراه ولیعصر روی لبه ی یه باغچه نشسته بودم و منتظر دوستی بودم که گویا توی ترافیک بارون و قبل از افطار گیر کرده بود. یکی از بچه های قدیمی دانشکده که نویسنده هم هستو دیدم که هدفون توی گوشش بود و از چهارراه میومد بالا. به من که رسید سلام علیکی کرد و گفت باحاله. گفتم چی؟ گفت کلا همین دیگه باحاله و رفت. محل قرار که عوض شد رفتم چهارراه کالج و باز زیر بارون روی یه سکوی سیمانی که فکر کنم باقیمانده یه این تابلوهای تبلیغاتی استوانه ای بود نشستم. هشکی نیومد بهم بگه باحاله. دپ زدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حذف شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار روز تعطیل بود نفهمیدیم چطور گذشت. نه کار درست حسابی کردیم نه درسی خوندیم نه چیزی. چرا فقط یه داستان نوشتم به اسم تلقین. یارو میگه این انجمن رولت روسیتو تموم کن بعد. میگم این داستانه بد انگولکم می کرد. اگه نمی نوشتمش دیگه نمی نوشتمش.&lt;br /&gt;داداشه یه پیام داده بود خیلی باحال:&lt;br /&gt;دکتر احمدی نژاد اعلام کرد کمیته ای برای رفاه بیشتر مردم با عنوان کمیته ی تعطیلات غیرمترقبه تشکیل داد. انتظار می رود این کمیته روزهای قبل و بعد از تعطیلیها را تعطیل کند. جناب دکتر سپس افزود انشاالله تا پنج سال آینده ایران تعطیل ترین کشور جهان خواهد بود.&lt;br /&gt;همین الانشم هستیم. هم از این لحاظ هم از اون لحاظ. وگرنه رییس جمهورمون این نبود. تازه اولش فکر کردم جدی جدی گفته. با افاضات این هفته ش اصلا ازش بعید نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه. فعلا ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116193994880158285?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116193994880158285/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116193994880158285&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116193994880158285'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116193994880158285'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/16.html' title='انجمن رولت روسی 16'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116172789471658095</id><published>2006-10-25T01:31:00.000+03:30</published><updated>2006-10-25T01:41:34.746+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی 15 و باخت و ...</title><content type='html'>کمی اصرار کرد اما دیدم کم کم شک می کند. گفتم &lt;em&gt;باشه پس شما بهشون بگین و شماره تلفن خونه و محل کارمو یادداشت کنین.&lt;/em&gt; تلفن را که قطع کرد احساس خوب دوباره دیدن امیر بهم جرات داد. لبخند می زدم. سرم را بلند کردم. چشمهای مینا را دیدم که به من نگاه می کرد. آمیخته با تعجب و کنجکاوی. همانطور با لبخند روی لبم خشک شدم. نگاهش را دزدید و خودش را مشغول کارش نشان داد. دستپاچه نبود. یا اگر بود اصلا نشان نداد. شاید بعد از صد سال می شد چشمهایش را فراموش کرد ولی نگاهش را هرگز. هر چقدر هم بگذرد نگاه را نمی توان فراموش کرد. سفارش غذا را دادم. کارهای عددیم رو به پایان بود. دلم می خواست زودتر بزنم بیرون. قبل از اینکه قهوه را بخورم بلند شدم. از شرکت زدم بیرون. نمی توانستم بمانم. اما از شرکت هم نتوانستم دور شوم. کمی این طرف آن طرف پرسه زدم اما دوتا کوچه هم دور نشدم. اگر دیگر برنمی گشتم چی؟ امروز پنجشنبه بود. اگر فردا انجمن جلسه داشت چه؟ یعنی می توانستم بدون حرف زدن با مینا بمیرم؟ قطعا نه. حدود ساعت سه بود که دوباره روی صندلی ام نشسته بودم. تلفنم زنگ زد. منشی بود. گفت &lt;em&gt;یه خانمی به اسم گیل کش زنگ زد با شما کار داشت ولی نبودید. گفت بازم زنگ می زنه.&lt;/em&gt; چیزی در دلم فرو ریخت. &lt;em&gt;شماره ای نذاشت؟&lt;/em&gt; منشی گفت &lt;em&gt;نه مهندس.&lt;/em&gt; تشکر نصف و نیمه ای و قطع کردم. اگر فردا جلسه ی انجمن بود احتمال ضعیفی داشت که امیر را ببینم. کمی ناامید شدم. کلا انسان در دو صورت جرات می گیرد. در اوج قدرت و در اوج ناامیدی. حالا امیر را نداشتم. مادرم را هم که نمی توانستم در این مدت کم برم ببینم. فقط مینا مانده بود. دوباره نگاهش کردم. مشغول کارش بود. روی یکی از کاغذهای جلویم آدرس سیاه و سپید را نوشتم و ساعت شش را هم. کاغذ را آرام هل دادم تا جلوی کیبوردش که تندوتند رویش می زد. اول به کاغذ نگاه کرد. بعد دستم را که برمی گشت دنبال کرد. آخرش هم با حالت پر از سوال به خودم نگاه کرد. چیزی نگفتم. حتی اشاره ای نکردم. فقط منتظر بودم. همانطور متعجب کاغذ را برداشت و تایش را باز کرد. آرام چشمهای زیبایش روی کلمات لغزید. دوباره با تعجب نگاهم کرد. سریع روی یک کاغذ دیگر نوشتم خواهش می کنم و همانطور گذاشتم جلوش. اینبار خندید. من هم لبخند زدم. سرش را یکبار آرام به سمت پایین تکان داد و همزمان چشمهایش را بست. حالا مشکل اصلیم شروع شد. نمی دانستم چه باید بگویم. هیچ ایده ای نداشتم. تا ساعت چهار را نمی دانم چطور گذراندم. مرتب توی فکر و رویاپردازی بودم تا شاید ایده ای به ذهنم برسد. وارد نمونه که شدم تمام این افکار با قلبم فروریخت. بهرام نشسته بود. مدتی بود که آنجا نشسته بود. مرتب پک می زد. رفتم کنارش نشستم. با دست چپ دست دادیم. خنده دار بود حالتم. از تشکیل جلسه می ترسیدم. لااقل خوبیش این بود که قرار را با مینا گذاشته بودم. بهرام چیزی نگفت. مثل روزی که انجمن را بهم معرفی کرد توهم بود. در نگاهش غم موج می زد.  جان به لب شدم تا آخر زبان باز کرد. &lt;em&gt;چطوری؟&lt;/em&gt; هیچ احساسی در صدایش نبود. انگار مسخ شده بود. &lt;em&gt;خوب.&lt;/em&gt; داشتم سعی می کردم خودم را برای برخورد اصلی و ضربه نهایی آماده کنم. برای وقتی که می گوید فردا. نمی خواستم ناراحت به نظر بیایم. &lt;em&gt;یکشنبه بازی داریم. ساعت شش میایم دنبالت. آماده باش.&lt;/em&gt; خیلی خودم را کنترل کردم که نفس راحتی نکشم. باشه. جمعه کجا، یکشنبه کجا؟ امیرو پیدا کردی؟ برایش تعریف کردم تا کجا پیش رفته ام. البته به سبک خودم. کوتاه مختصر مفید. لبخند کمرنگی روی صورتش نشست. چشمهایش نمی چرخید. به یک نقطه ی نامعلوم که اصلا معلوم نبود کجاست خیره مانده بود اما حالت عقابی چهره اش حفظ شده بود. &lt;em&gt;فعلا خدافظ.&lt;/em&gt; دستش را به طرفم دراز کرد. &lt;em&gt;بهرام باید حرف بزنیم. من خیلی حرف دارم.&lt;/em&gt; صورتش حالت مغمومی گرفت. &lt;em&gt;یکشنبه که اومدم دنبالت میایم اینجا و حرف میزنیم. تا اون موقع حرفهای بیشتری داری که بزنی.&lt;/em&gt; باش دست دادم. دیگر چیزی نگفت، رفت. با فاصله کمی از رفتن او حامد از در آمد تو. کمی مردد ماند ولی درنهایت گویی با خودش کنار امده باشد آمد و پیشم نشست. سلامی کرد و علیکی تحویل گرفت. قلیانش را به راه کرد. هیچ نمی گفت. من هم که مثل همیشه ساکت بودم. نمی خواستم فکر خاصی درباره من بکند. آخرش طاقت نیاورد. &lt;em&gt;من قبلا هم شمارو اینجا دیده بودم. همیشه تنها میاین. خیلی دلم میخواست بدونم چرا. ولی ...&lt;/em&gt; پکی زد.&lt;em&gt; شما هیچوقت با کسی صحبت نکردین. با ما هم.&lt;/em&gt; لبخند نزدم. &lt;em&gt;برو سر اصل مطلب. &lt;/em&gt;کمی دست و پایش را گم کرد. &lt;em&gt;خیله خب. چرا به رضا کمک کردین؟&lt;/em&gt; هنوز نگاهش نمی کردم. &lt;em&gt;بعضی چیزا دلیل نمیخواد پسرجون.&lt;/em&gt; نمی توانست جمله را هضم کند. &lt;em&gt;منظورتونو نمی فهمم.&lt;/em&gt; طبیعی بود که نفهمد. او که تا به حال انتظار شنیدن صدای کلیک در حالی که یک ریولور روی شقیقه اش نشسته باشد را تجربه نکرده بود. &lt;em&gt;شاید خودت یه روز فهمیدی. توضیحش به این سادگیا هم نیست.&lt;/em&gt; کمی ساکت ماند و پک زد. &lt;em&gt;حالا از رضا چی میخواین؟&lt;/em&gt; به ساعتم نگاه کردم. داشت دیر می شد. پوزخندی زدم. &lt;em&gt;چی میخوام؟&lt;/em&gt; حالا وقت ضربه نهایی بود. با آرامش شلنگ قلیان را پیچیدم. صاف توی چشمهایش نگاه کردم. &lt;em&gt;هیچی.&lt;/em&gt; بلند شدم که بروم. شنیدم که &lt;em&gt;هیشکی بی چشمداشت کاری نمی کنه.&lt;/em&gt; همانطور پشت به او شانه هایم را بالا انداختم و به طرف دخل رفتم. حساب که کردم به طرفش برگشتم و با خنده چشمکی زدم و بیرون رفتم. اما آن لبخند شاد زیاد دوام نیاورد. از نمونه که بیرون زدم تازه به یادم آمد که به طرف سیاه و سپید می روم. نمی دانستم چه می خواهم بگویم. نمی دانستم چه باید بگویم. نمی توان مطمئن بود که بار اولم است ولی مطمئنا از آخرین بارم خیلی گذشته بود. شاید بیشتر از هفت سال. وقتی برای بار اول کسی را میبینی دوتا حس متضاد داری. حرفهای زیادی داری که بزنی ولی هیچ حرفی نمی توانی بزنی. زود رسیده بودم دستپاچه بودم. ولی نه فقط کمی. زیاد هم نه. در حد معقولی دستپاچه بودم. عجب جمله ی عجیبی نوشتم. با همه ی اینا حس خوبی داشتم. مثل حس برآورده شدن آرزویی کوچک و دست یافتنی. وقتی می ترسی همین روزها مثلا تا یکشنبه بمیری از هیچی نمی ترسی. چیزی وجود ندارد که بخواهد دست و پایت را ببندد یا غصه دارت کند. دست به کارهایی می زنی که خودت هم سخت باور می کنی. من باید یاد می گرفتم. هیچ ارزشی نداشت اگر هزار سال هم زنده بودم و می خواستم ... . کسی جلوی میز ایستاده بود. سر بلند کردم. چشمهای خودش بود. بلند شدم. دستش را دراز کرد و با بی حواسی دست دادم. این مراسم اولیه مرا کمی به خود آورد. هات چاکلت گرفت. کنجکاو شده بود. باید زودتر شروع می کردم. احمقانه ترین شروع را انتخاب کردم. &lt;em&gt;خب، حال شما؟&lt;/em&gt; گفت&lt;em&gt; مرسی خوبم.&lt;/em&gt; بدیش این بود که خودش هم کمکی نمی کرد. &lt;em&gt;چند روزی نبودین نگرانتون شدم.&lt;/em&gt; ابروی چپش کمی بالا رفت و به مبل تکیه داد. &lt;em&gt;چرا؟&lt;/em&gt; کمی مکث کرد.&lt;em&gt; توی این سه سال پیش اومده بود بیشتر از این هم مرخصی باشم. حتی تا یک ماه.&lt;/em&gt; یعنی سه سال است روبروی من می نشیند و من تازه دیدمش؟ چطور ممکن است؟ خنده ی خیلی کوتاهی کردم. خنده که نه، یکجور بیرون دادن با صدای هوا همراه با لبخند.&lt;em&gt; چیزخنده داری گفتم؟&lt;/em&gt; با تعجب نگاهم کرد.&lt;em&gt; ببینین، فکر میکنم واضحه چرا نگران شدم، مگه نه؟ من زیاد عادت به حرف زدن ندارم.&lt;/em&gt; کمی مکث کردم تا کلمات بعدیم را مزمزه کنم که او گفت &lt;em&gt;می دونم. همین منو کشونده اینجا. می خوام ببینم شما که اصلا با کسی حرف نمی زدین حالا چی می خواین بگین. اونم با این نحوه عجیب قرار گذاشتنتون.&lt;/em&gt; دیگر احمقانه شده بود. کاش به این قضیه آخر اشاره نکرده بود. &lt;em&gt;خب منتظرم!&lt;/em&gt; چی باید می گفتم؟ سرم را چرخاندم. هات چاکلتش را آوردند و او شروع به هم زدنش کرد. نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم. سرم را هم که بالا می گرفتم نمی توانستم به چشمهایش نگاه نکنم. خودم را مشغول دایره هایی کردم که با قاشقش می ساخت وهمانطور خیره شروع به صحبت کردم.&lt;em&gt; نمی دونم انتظار داشتی چی بشنوی یا در موردم چه فکری می کنی ولی حقیقتش اینه که من نمی تونم فراموشت کنم. توی این مدت که نبودی همیشه جلوی چشمم بودی. تو شرکت نشستن به خاطر نبودنت برام خیلی سخت بود.&lt;/em&gt; کابوسم جلوی چشمم زنده شد. پدرم و صدای شلیک گلوله. &lt;em&gt;حالا هم نمی دونم چی باید بگم. اینجا اومدم که احساسمو بهت بگم. بغض کردم. برام مهم نیست باش چی کار میکنی ولی وظیفه م بود که بهت اطلاع بدم که چه احساسی نسبت به تو دارم.&lt;/em&gt; اشک چشمهایم را پر کرد. &lt;em&gt;نمی تونستم هیچی نگم و بمیرم.&lt;/em&gt; هنوز نگاهم به قاشقش بود ولی دیگر نمی چرخید. نمی خواستم اشکم سرازیر شود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال می ده اینجور خواننده رو بذاری تو خماریا... خداییش نوشتم باقیشو ... چیزی هم به آخرش نمونده. قبول دارم هم که زیادی طولانی شد. نظرخواهی رو هم که راه انداختم. خداییش دمم گرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرف هنوز نمیدونه پرزیدنت یه کشوره. فکر میکنه هنوز سر کلاس با  دانشجوهاش حرف می زنه که هرچی گفت گفت. بعد میگن چرا غرب فکر میکنه ما هنوز با شتر اینور اونور میریم:&lt;br /&gt;احمدي‌نژاد هم‌چنين در پاسخ به اظهارات نمايندگان حاضر در جلسه گفت: اين‌كه مي‌گويند دو بچه كافي است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما داراي ظرفيت‌هاي فراواني است. ظرفيت دارد كه فرزندان زيادي در آن رشد پيدا كنند، حتي ظرفيت حضور 120 ميليون نفر را نيز داراست.&lt;br /&gt;وي گفت: اين غربي‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعيت‌شان منفي است، از اين امر نگران هستند و مي‌ترسند كه جمعيت ما زياد شود و ما بر آنها غلبه كنيم، به همين خاطر مشكل خودشان را به ديگر كشورها صادر مي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه سری کارهای بزرگ و کوچیک تو ذهنمه که انجام بدم. این ماه رمضونم که تموم شد. اون ماه رمضونم تموم شد. همه ی ماه رمضونا تموم شد. با همه ی روزه ها. حالا چی کار کنیم که زندگیمون یکنواخت نباشه همون کار بزرگا کوچیکا که اول گفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا باختیم و اینا قبول ولی این گزارشگرتو مخی که گذاشته بودن جای اینکه از فن نیستلروی تعریف کنه از کاناوارویی تعریف می کرد که مسی خودشو روبرتو کارلوسو تو یه حرکت سوسک کرد. یارو تابلو ایتالیایی بود. روبینیو رو ول کرده بود چسبیده بود به کاپلو. آخه بگو اسکل این تیمو با این همه بازیکن تراز اول که نه تو دروازه نه دفاع نه هافبک نه حمله مشکل داره  اگه دست مایلی کهن هم می دادی قهرمان همه جا می شد هیچی عمرا به ختافه هم نمی باخت. هیچی اعصابمون بیشتر از گزارشگره خرد شد. برگشته میگه قبلا هم بازیکن دفاعی خریده بودن. مثل والتر ساموئل. یارو از استاد اسدی هم بدتر بازی می کرد. زوری می خواست بگه کاپلو خداست. خداییش هر کی با این همه بازیکن تراز اول ضایع است ببازه. چیه می خوای بگی ما هم بازیکن خوب داریم؟ گودیانسن و ساویولا کجا فن نیستلروی کجا؟ اینیستا و دکو کجا امرسون و بکام و دیارا کجا؟ والدز کجا کاسیاس کجا؟ از نظر مهره همیشه قویتره رئال دیگه خداییش. حالا باز اگه رونیالدینیو رو فرم بود یا اتوئو بود می شد قبول کرد تا یه حدود زیادی برابریم. اما به هر حال به اشتباهات مربیمون در ارنج باختیم و به این همه بازیکن گل نزن. پایان رافت هم بود دو تا از اون توپا میرفت تو گل. اگه دروازه بان گرفته بود باز دلمون نمی سوخت می گفتیم دروازه بانشون خوب بوده. ولی همه شو زدن تو اوت یا از جلوی پای هم برداشتن. باختیم مبارک رئال و رئالیا ولی هر رفت یه اومدی داره. برگشت می بینیمتون. اما دلم یه جا خوب خنک شد. برگشته می گه ببینین کاناوارو چقد قشنگ فاصله رو رعایت می کنه تا از مسی دریبل نخوره ( هنوزکلامشمنعقد نشده مسی از بین کاناوارو روبرتو کارلوس رد میشه) و می خوره. من جاش بودم همونجا میکروفن رو به همکارم می سپردم و می رفتم خونه و تا آخر عمر به کار دیگه ای مشغول می شدم. مرتیکه ی ایتالیایی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم مشکلاتت هر چه زودتر حل شه. واسه ت دعا می کنم. اگه کاری داشتی بگو.فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116172789471658095?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116172789471658095/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116172789471658095&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116172789471658095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116172789471658095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/15.html' title='انجمن رولت روسی 15 و باخت و ...'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116152486462053182</id><published>2006-10-22T17:14:00.000+03:30</published><updated>2006-10-22T17:17:44.630+03:30</updated><title type='text'>اندر حکایت فوتبال ...</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;em&gt;به مناسبت بارسا رئال&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امشب ال کلاسیکو ی بزرگه. بازی بازسلونا و رئال مادرید.دربی های بزرگی در سراسر دنیا برگزار می شه. از همین دربی بامزه ی خودمون پرسپولیس و استقلال – البته ما خودمون از اون پرسپولیس بازای تیر قبل از انقلابیم – تا سلتیک و رنجرز – نبرد قدیمی بین کاتولیک ها و پروتستانها در اسکاتلند – ولی هیچکدوم اندازه ال کلاسیکو عظمت نداره. شاید اولین دلیلش این باشد که دربی نیست. در حقیقت مردم ایران به هر چیزی سطحی نگاه می کنند. برای اونا این نبرد بین مثلا زیدان و رونالدینیو یا قبل از اون فیگو و ریوالدو یا قبل از اون رائول و فیگو یا همچین چیزیه. اگه دیگه خیلی بخوان عمیق ببینن جنگ کاپلو و رایکارد – عزیز و دوست داشتنیم – اما برای اسپانیا و کتالونیا – ایالتی که برای استقلال مبارزه می کنه و بارسلون مرکز اونه – قضیه یه مسابقه فوتبال ساده نیست. حتی یه مسابقه فوتبال با عظمت و بزرگ هم نیست. فریادهای خشک شده در گلو و بغض دفن قهرمانها و بزرگان کاتالونیا – همچون گابریل گارسیا لورکا – دوباره شعله ور می شود. سالهای اختناق ژنرال فرانکو برایشان یادآور می شه. سالهایی که کاتالونیا رو پر از گورهای دسته جمعی کرد. اهالی بارسلون کوچکترین فرصت برای انتقام از تیم ژنرال رو از دست نمی دن. در نیوکمپ بارسلون که با پلاکارد سپید و بزرگی به استقبال مادریدیهای مغرور می روند که رویش نوشته شده کاتالونیا اسپانیا نیست. اما هیچی برای ما هواداران متعصب بارسلونا قشنگتر و لذت بخش تر از این نیست رئال را در مادرید خرد کنیم. به یاد سه بر صفر فصل پیش. که اهالی نژادپرست و متحجر مادرید رو مجبور کردیم ایستاده برای ستاره ی سیاهپوستمان دست بزنن. تصویری که بیشتر ما رو به یاد فیلم سینمایی فرار به سوی پیروزی و صحنه ی ایستاده کف زدن سرهنگ آلمان نازی برای پله انداخت. اما امروز ستاره ی برزیلیمان سرحال نیست. اثری از اون دریبلهای کشنده و پاسهای ناگهانیش نیست. رونالدینیو ی دوست داشتنیمان گویی مریض است. حتی تعویض پویول –  کاپیتان و دفاع با تعصبمان – در بازی با چلسی و سپردن بازوبند کاپیتانی به او هم نتوانست موتور پاهای جادوگرش را راه بیندازد. حال که اتوئو نیست تا مادریدیهای مغرور که – البته خوشبختانه – او را با بی ادبی و نخوت پس زده بودند را مات و مبهوت هنر گلزنی اش کند این بیماری رونی هم قوز بالا قوزه. قشنگی این بازی این بوده که هیچوقت این دو تیم تیمهای ضعیفی نبودند. حتی زمانی که بارسا بیمار بود و ستاره ای نداشت باز هم ضعیف نبود. از اون قشنگتر این که تماشگران هر دو تیم حاضر نیستن نمایشی مثل چلسی چهارشنبه داشته باشند. دفاع ده نفره و ضدحمله هایی با یک مهاجم و ... . امشب ما همه ی اهالی کاتالونیای اصیل و آزادیخواه به دعا نشسته ایم که رونی به پا خیز همه مان به تو احتیاج داریم. دوستت داریم بارسا و دوستت داریم رونی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;لایق لقب استادی&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دیگه راحت می تونیم سرمونو بالا بگیریم و بگیم ما پرسپولیسی هستیم. یواش یواش داریم فصل قبلو فراموش می کنیم که چندم شدیم. حتی دیگه واسه مون مهم نیست این فصل آخر هم بشیم. مهم اینه که تیممون زلزله است. مثل زلزله تمام بازی حمله می کنه. پاس فصل قبل هم اینطور نبود. چون پاس اینقدر هوادار نداره. اما تو استادی پاتو هر جا بذاری تیمو متحول می کنی. استاد دنیزلی شما رو می گم. امشب انتقام بگیر از ناداوریهایی که در حقت شد. از اولین جامی که به زور از دستت درآوردن. می دونی خوبیش اینه که وقتی اینجور بازی می کنی توی یه بازی هم داور نمی تونه بازنده مون کنه. بازم سرنوشت بازی دست خودمونه. این چیزیه که تو به ما دادی استاد مصطفی. دوستت داریم نگران نباش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود فکری هم به خواب نمی دید یه روز کاپیتان تیم ملی بشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116152486462053182?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116152486462053182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116152486462053182&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116152486462053182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116152486462053182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='اندر حکایت فوتبال ...'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116069107673721873</id><published>2006-10-13T01:37:00.000+03:30</published><updated>2006-10-13T01:41:16.753+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی 14</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خانم جوان کمی فکر کرد. برایش توضیح دادم که گویا منزلشان اینجاست. یادش افتاد که خانه را از آنها خریده است. گفت تصادفا شماره منزل جدیدشان را هم داشته. البته اینطور که می گفت زیاد هم نمی شد به ش گفت جدید. چون سه سال پیش خریداری شده بود. شماره تلفن را به خاطر مبلغی از قرارداد که توافقی دیر پرداخت می شد نگهداشته بودند. تا زمانی که رفت دفترچه را بیاورد گویا افکار جدیدی به ذهنش خطور کرده بود. چون دوباره با سوظن پرسید &lt;em&gt;حالا اصلا چی کارشون داری؟&lt;/em&gt; خیلی کوتاه داستان را گفتم. یا قانع شد یا می خواست هرچه سریعتر مرا از سرش باز کند. شاید از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش دیده شود می ترسید. به هر حال شماره تلفن را داد. هر چی زنگ زدم جواب نمی داد. همینطور که مشغول نوشتنم سنگینی نگاهی را حس می کنم.فکر می کنم رضاست. شاید مضطرب است. خیلی می ترسد. درست مثل امیر. اما دیشب اوضاعش خوب بود. خوب مساله حل می کرد. حامد خون خونش را می خورد. کاملا از حضور من رنج می برد. شاید دلش می خواست خودش این کار را برای رفیقش انجام دهد. شاید هم زیادی بدبین بود. علی بچه درسخوانشان بود. ساکت و بی تفاوت. جدی. شهرام خیلی شلوغ می کرد. مرتب و با پررویی سوالهای جورواجور می پرسید.روی سوال هشتم یا نهم بود که آرام آرام وارد زندگی شخصیم می شد. من هم بد زدم توی ذوقش. بیشتر به خاطر رضا که وقتش محدود بود. بدجوری بهش خندیدند. حتی حامد. این یادگار دوران دانشجویی بود. می خواستند حال کسی را بگیرند می آوردنش سراغ من. وقتی می دیدم طرف شکست را قبول کرده راحت به طرف حال می دادم. با شهرام هم همین کار را کردم. از دلش درآوردم. سنگینی نگاهی که حس کردم مال حامد بود. بلند می شوم و دوری توی اتاق می زنم و دوباره جلوی پنجره می ایستم. ساعت کمی از شش گذشته است. شاید بعدا با حامد حرف بزنم. شاید امیر را ببینم. می خواهم بروم پیش مادرم. خسته شده ام. خوابم می آید. گشنه ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز دهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به رضا زنگ زدم همین الان. اگر بخواهی کسی را پیدا کنی و بدانی که خوابگاهی است راحت پیدایش می کنی. گفت امتحانش را خوب داده. خوشحال شدم. خیلی ساده و راحت. گویی خون درون شریانهایم قلقل می زد. دلم می خواهد بروم سه تارم را بیاورم و تا صبح بزنم.&lt;br /&gt;یک ربع زدم. چون اگر نمی زدم حسش می رفت. اما باید باقی قضایا را هم تعریف کنم. خوابم می آید. خیلی هم خوابم می آید. صبح از پیش بچه ها که آمدم ساعت نزدیک به نه بود. رفتم نمونه و قلیان زدم. به یاد قدیمها. یادم هست حیلی پیش می آمد صبحها که همه سر کلاس بودند من تنها می رفتم نمونه. چون خیلی اهل کلاس نبودم. معمولا سر کلاس کتاب داستان می بردم. بالاخره یک جوری باید سرم را گرم می کردم. بعد از قلیان رفتم سمت شرکت. سرم هنوز کمی منگ بود. با اینکه قلیانی که کشیدم تاثیراتی رویش گذاشته بود ولی هنوز کمی منگ بود. وارد شرکت شدم و دیدم مینا هنوز نیست. دیگر معطل نکردم، یک روز دیگر مرخصی گرفتم و بیرون زدم. قیافه منشی که خیره خیره به ریش نتراشیده و لباسهای که از اتو درآمده ام نگاه می کرد دیدنی بود. حالا من هم بی آنکه بخواهم توی چشم می زنم. حالا در مورد من حرف می زنند. احساس خوبی بهم دست داد. یک احساس قدیمی . یادم افتاد قبلا چقدر دوست داشتم در موردم حرف بزنند. برای همین همیشه سعی می کردم مرموز به نظر بیام. چند بار دیگر زنگ زدم به شماره ی خاله ی امیر اما کسی برنداشت. رفتم زیر پل کریمخان و دو سه تا کتابفروشی که آنجا هستند را دید زدم. آخرش هم دو سه تا کتاب خریدم. سنگی بر گوری، نوشته ی جلال. همین امروز هم خواندمش. بقیه روز را هم خواب بودم.&lt;br /&gt;یک ربع دیگر زدم. ویرش بدجوری توم افتاده بود.خیلی خوابم می آید هنوز. صدای رضا پر از شور بود وقتی حرف می زد. دلم برای امیر تنگ شد. خیلی وقت است که سپید و سیاه نرفته ام. دلم برای آن دختر و پسر تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز یازدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نباید امروز اینطور می شد. کدام را اول تعریف کنم؟ به ترتیب شاید. نمی دانم. گیجم. گیج گیج. ظرفیتم پر شده است. صبح مثل همیشه بود. ریشم را تراشیدم. دوباره کمی به تیپم رسیدم. وقتی وارد شرکت شدم فکر می کردم مثل دیروز روز بی اثر و بی خاصیتی است. فقط دلم هوای مادرم را کرده بود. وسوسه شدم دو روز دیگر مرخصی بگیرم و بروم و بیایم. اما کارهای این دو روز قبلی روی هم انباشته بود. سریع شروع کردم. چون می خواستم زودتر بزنم بیرون. پس باید می جنبیدم. شماره ی گیل کش را دادم به منشی و گفتم هر نیم ساعت بگیرد وقتی برداشتند وصل کند. با اعداد تند کار می کردم. حالا می فهمم قبلا می تاوانستم کارهای یک روزه را در سه چهار ساعت صبح تمام کنم. اما چرا قبلا نمی کردم؟ شاید چون دیگر کاری نداشتم و بیکار می ماندم. حدود ساعت یازده سرم را بالا آوردم و میخکوب شدم. چشمهای بادامی مینا بود. مثل قبلا که جلویم بود. حالا آمده بود از هر جا که بود و دوباره همانجا نشسته بود. یک لحظه هیچ فکری نداشتم و هیچ حرکتی نکردم.چشمهای سیاه و زیبایش. شاید امروز از شرکت بیرون می رفتم دیگه بر نمی گشتم. سریع از جایم بلند شدم و نگاهی به صورتش انداختم. موهای مشکی و صافی که فرق کج داشت. به کجی راه هفت ساله من. بینی کوچولو و کشیده و بامزه ای داشت. لب و دهان به آن زیبایی ندیده بودم. چیزی در دلمفرو ریخت. می توانستم توی تمام این مدت فکر کنم طرف دیگر صورتش سوخته یا زخمی است و از ذهنم بیرونش کنم ولی الان چطور می توانستم؟ حالا که گل صورتش را دیده بودم چه کار کنم؟ جلوی روشویی ایستاده بودم وبه اینها فکر می کردم. توی آینه به خودم خیره شدم. قیافه ام بد نیست. جرا اینقدر می ترسم. ترس از چی دارم؟ مثل بچه دبیرستانی ها شده بودم. به خودم می گفتم فوقش می گوید نه. ولی خودم هم می دانستم این آخرش نبود. مجبورم روبه رویش بشینم. تازه وقتی می گفتم او هم دیگر می دانست و حواسش هست که نگاهش می کنم. آخرش فقط یک نه نبود. به زور سر جایم برگشتم. آسانتر از آن بود که فکر می کردم. همین بلند شدن را می گویم. نه کسی نگاهم می کرد نه اصلا برای کسی مهم بود. حتی خود مینا هم نفهمید. سرم را پایین انداخته بودم و همان کلنجارهای همیشگی ام شروع شد. باید می دیدمش. هر چه زودتر. ولی اگر می گفت نه چی؟ نمی توان راحت گفت هیچی. حتی اگر هم راحت هم بگویی صرفا گقتنش راحت است. آدم نمی تواند اینقدر راحت روی همه چی قمار کند. مگر اینکه بی خیال زندگیش باشد. نکته ی اصلی هم همین بود. ترس از مرگ باعث می شد بی خیال زندگی باشی. در همین فکر ها بودم که زمگ تلفنم از جا پراندم. گوشی را برداشتم. منشی بود. گفت &lt;em&gt;بالاخره جواب دادن. وصل میکنم.&lt;/em&gt; یک لحظه می خواستم بگویم نه. ناگهان از وسط همه ی آن فکر بیرون کشیدنم و انداختنم وسط یک ماجرای دیگر. نمی شد بگویی نه. صدای زنانه ای از پشت تلفن گفت &lt;em&gt;الو؟&lt;/em&gt; کمی صبر کردم. مثل کسی بودم که تازه از خواب بیدار شده باشد و هنوز به محیط دوروبرش عادت نکرده. باید فکرم را منظم می کردم.&lt;em&gt; الو؟ ... بفرمایید؟&lt;/em&gt; با صدای گرفته ای گفتم &lt;em&gt;الو&lt;/em&gt;. گلویم را صاف کردم و دوباره گفتم &lt;em&gt;سلام خانوم.&lt;/em&gt; خودم را معرفی کردم و گفتم که با کی کار دارم. او هم توضیح داد که مستاجر گیل کش است ولی یک شماره تلفن ازشان دارد اما نمی تواند همینطوری اعتماد کند و به من بدهد. من هم داستانم با امیر را همانطور که برای آن خانم قبلی گفتم. دوباره تعریف کردم. خانمه گفت &lt;em&gt;شما شماره تون رو بدین و اسمتون. من میگم خودشون باتون تماس بگیرن.&lt;/em&gt; حرفش منطقی بود ولی من وقتی برای منطق نداشتم. نمی خواستم قبول کنم. عجله داشتم. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ش فکر میکنم اگه خدا با دادن حاجات ما رو آزمایش می کنه، با ندادن حاجات هم ما رو آزمایش می کنه، جای ما همین تعداد موش آزمایشگاهی درست می کرد هزینه ش هم کمتر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق آخرین اطلاعاتی که از عرش رسیده دعوای خدا و فرشته ها و شیطان سر لحاف ملا بوده. این گزارش فعلا و حالا حالاها حاکی است ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سورنا می گم: عمو؟ خوب چرا روشنک جون اسباب بازیتو گرفت؟ بلافاصله انگار قبلا روش فکر کرده باشه گفت: خب آخه ... خب آخه بی تربیتن گیگه(دیگه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا هم خیلی زحمت می کشه ها، از لحاظ استفاده که نه ولی از لحاظ طراحی و ساخت مخ آدمهای چتی مثل ما دقیقا همونقد وقت می بره و سختی داره که مخ نیوتن و انیشتین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: اگه از روی چهره می شد ته دل آدمها رو خوند من تا حالا باید سه چهار بار حبس ابد به م می خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-         بذار برم این سریاله الان شروع می شه.&lt;br /&gt;-         اونکه 20 دقیقه دیگه شروع می شه.&lt;br /&gt;-         نه این سریاله یهویی شروع می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه داستان فوق رمانتیک چند وقت پیشا نوشته بودم که واسه روز والنتاین کادوش دادم.سال 83 بود فکر کنم. میذارمش اینجا به زودی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی وقتا محبت دم دست ترین چیزه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116069107673721873?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116069107673721873/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116069107673721873&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116069107673721873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116069107673721873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/14.html' title='انجمن رولت روسی 14'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116042995721112560</id><published>2006-10-10T01:08:00.000+03:30</published><updated>2006-10-10T01:09:17.226+03:30</updated><title type='text'>دلتنگی های اسکل خیابان 22 وم</title><content type='html'>چیه؟ می خوای غرغر کنم؟هرگز.هیچوقت.دیگه هیچوقت از زبون من چنین چیزیو نمی شنوی.مطمئن باش.اونم اینجا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انجمن رولت روسی نوشته شده آماده هست ولی شرمنده امشب حس و حال تایپ کردن ندارم.تازه یکی از دوستان هم که نظر داد گفت خیلی لوس و بیمزه است. اینم نظریه واسه خودش دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سحر که بیدار شدم هنوز سرم گرم بود.کتابو که گذاشتم جلوم گفتم چند صفحه شو می خونم خوابم می بره. ولی نبرد. با اینکه فیلمشو واو ننداز خورده بودم اما کتاب همیشه یه حال دیگه ای به آدم میده. انجمن شاعران مرده. عالی بود. هزار بار توی اون کتابفروشی رفته بودم ولی تا حالا ندیده بودمش. خیلی حال کردم باش. به نظرم همه باید بخوننش. حقیقتش اینه که من قبل از اینکه فیلمو ببینم یا کتابشو بخونم به بعضی از دستوراتش عمل می کردم.در هر حال واسه من که دیگه کم کم احساس پیری می کنم لازم بود تا دوباره یادم بیاد اصول زندگیم چیا بوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب که صبح تموم شد یاد روزای زیادی افتادم. یاد اونروز که زیر بارون با ساره آب بازی می کردیم. اونروز که با یه پاکت بزرگ شیرکاکائو جلوی پنجره ش جولون می دادم و خیلی روزای دیگه. یاد اون مرغابیه افتادم که مال من بود. پیراشکی های میدون تجریش و خیلی چیزای دیگه. اون موقع اصولم خیلی فرق می کرد ولی بد تنزلی کردم. افتضاح بود. کاش می شد یه بار واسه یکی کامل توضیح می دادم. زبونم نمی گرده اینجا بگم. گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی فکر کردم این قیافه جدی جدی داره خسته کننده میشه. باید عوضش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عینک خوشبینی رو هم خریدم و امروز افتتاحش کردم. حالا دور بر نداریا هنوز بهش عادت نکردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم واسه کابوسهام تنگ شده. وقتی تو زندگیم نیستن یعنی خیلی زندگی لوسی دارم. تازه یه خرده از حشمت دور افتادیم. نمی دونیم در چه حاله. این چشم قشنگه هم که اصلا حرف نمی زنه.ولی درسامو می خونم تا چشم تو در بیاد. اون یکی هم که جواب نمی ده. این یکی هم آنتن نمی ده اون یکی همه ش گیر می ده. حال و حوصله خونه رو هم ندارم. تازه الانم آی گشنمه آی گشنمه آی گشنمه که نگو. فردا هم مامانه نیست و خودم تنهام. البته با بابام. اگه بابام سبیلاشو رنگ کنه کپ اون یارو باباهه می شه تو قصه های من و بابام. خیلی باحاله ها. تازه فردا هانیه توسلی میاد دانشگاهمون. می خوام برم روی سن واسه ش یه شعر بخونم و مخشو بزنم ... . واسه آجی کوچیکه که می گفتم گفت خوش به حالت. قطعا منظورش این بود که عجب مخ چتی داری. کم خرجی واسه خودت. این ماه رمضونم دیگه تکراری شده. سحر بیدار شدنا و نخوردن و ننوشیدن و افطار و دلدرد بعد از افطار و قهوه خونه نرفتن و همه اینا علی اسویه شده. اصلا حال نمی کنم. تازه این یارو موسی اومد یه پیشنهاد کاری به ما کرد و بعدش دودر کرد. بابام هم همینطور. حالا توی این هیری ویری نمی دونم این یارو یهو از کجا بلند شده گفته آقا دین و سیاست جداست. از فوتبال دیشب هم همه جام حز سرم درد می کنه. تاز ه ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینجور بذاری تا صبح زر و غر می زنم.حق داره طرف می گه لوسه دیگه. خودم هم حالم به هم خورد ولی بهش احتیاج داشتم.فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116042995721112560?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116042995721112560/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116042995721112560&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116042995721112560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116042995721112560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/22.html' title='دلتنگی های اسکل خیابان 22 وم'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-116024520089869963</id><published>2006-10-07T21:44:00.000+03:30</published><updated>2006-10-07T21:50:00.916+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (13)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آن یکی خودش را جمع و جور کرد. &lt;em&gt;راستش نیازی نیست که مزاحم شما شیم. خودمون از پسش بر میایم. مگه نه؟&lt;/em&gt; به پسرک نگاه کرد. پسرک دودل بود. با تردید و درماندگی به چشمهای رفیقش نگاه کرد. در این فکر بودم که آیا اگر گفت نه باید زوری کمک کنم یا بی خیال شوم. احمقانه بود که می ترسیدند. خیلی هم احمقانه بود. وقتی تو خوابگاه می رفتیم تعدادشان حداقل چهار برابر من بود. از جیب کتم خودکار درآوردم و گوشه ی روزنامه ام را پاره کردم. اسم و شماره تلفنم را رویش نوشتم.&lt;em&gt; ببین رفیق، من اصلا قصد مزاحمت ندارم. می خوام کمک کنم. چیزی هم نمی خوام. بعید می دونم بتونم با یه شب تو خوابگاه گذراندن آسیبی به کسی برسونم. اجبارت هم نمی کنم. این شماره تلفنمه. هر رو همین موقعها اینجام. حالا خوددانی. اگر به نتیجه رسیدی بهم خبر بده.&lt;/em&gt; پسرک گفت&lt;em&gt; این نهایت لطف شماست. منم خوشحال میشم یه شب مهمون ما باشین. مرسی که من و دوستامو از این وضعیت در میارین. فردا همین ساعت اینجا هم دیگه رو می بینیم و بیشتر صحبت می کنیم و قرار سه شنبه رو می ذاریم.&lt;/em&gt; درونم می جوشید. دلم می خواست بالا بپرم و بخندم و شادی کنم. با دست چپ زدم پشتش و با دست راست با او دست دادم. پس فعلا. دوستش از لای دندانهایش چیزی به عنوان خداحافظی بیرون داد. دمق و دلخور بود. از نمونه که در آمدم نفس عمیقی کشیدم. شاید این همان چیزی بود که باید یاد می گرفتم. حواسم پرت بود. تاکسی نگرفتم. پیاده راه افتادم. سرم را بالا گرفته بودم و به همه نگاه می کردم. شاید می توانستم به بعضی از این آدمهای گرفته و ناراحت کمک کنم. به آن پیرمرد که خیلی تو خودش است یا آن خانمی که بچه اش را بغل کرده و به زحمت راه می رود یا آن پسربچه که جلوی نمایندگی جورابان چهارراه ولیعصر ایستاده و فال حافظ دستش است و از پشت شیشه به لباس تیم محبوبش نگاه می کند. یا آن خانم تنها که مغموم است، گویی به جای دیگری تعلق دارد. حداقل کاری که از دستم بر نیاید می توانم به حرفشان گوش بدهم. این کمترین کاری است که ازم بر می آید. قدم خوبی برداشتم. از خودم راضیم. توی این فکر بودم که الان آن دو دانشجو درباره ی من بحث می کنند. دوست داشتم ریز مکالمه شان را بدانم. در همین فکرها بودم که نرده های سبز دانشگاه تهران را دیدم. از سیاه و سپید یا سپید و سیاه یا هر چی که اسمش بود رد شده بودم. غلظت آدمها در اینجا بیشتر است. آدمهای زیادی از کنار هم می گذرند. رفتم ضلع جنوبی خیابان. مثل هفت هشت سال پیش که با امیر می آمدیم و آنقدر می گشتیم تا دو سه تا کتاب خوب پیدا کنیم. کل آنجا را گشتیم. چیزی نخریدیم اما خوش گذشت. فقط جای امیر خالی بود. فردا می روم سراغش. بعد هم برگشتم خانه. به فردا که فکر میکنم سرزنده می شوم. خوشحال می شوم. فقط کسی نیست تا شادیم را با او تقسیم کنم یا تنهاییم را. هیچ کس، حتی بهرام. حتی مادرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روز هشتم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و خدا ژرژ را آفرید. امروز که می نویسم همه شبه فکر ژرژ و قیافه معصوم و بانمکش هستم. همان ژرژ فیلم روز هشتم. کمی حس می کنم ناچارم مثل او رفتار کنم. درسته که همه چیز طبق نقشه پیش نرفت اما خیلی خوب بود. روز پرتلاشی بود و این برای من خوب بود. هرچند الان به شدت خوابم می آید. امروز قبل از خروج از شرکت سراغ منشی رفتم . با چشمهای از حدقه در آمده و صورتی که یک علامت سوال بزرگ توش موج می زد بهم خیره شده بود. حق هم داشت. من تا حالا اصلا پیشش نرفته بودم. باز هم حرفی باش نزدم. فقط برگه ی مرخصی فردا را روی میزش گذاشتم و بدون هیچ توضیحی در بهت گذاشتمش و بیرون آمدم. کسی به من کاری نداشت. مرخصی زیاد طلبکار بودم. یعنی حق خودم می دانستم. هر چند اگر حقم هم نبود هم توی این وضعیتم چاره ای ندارم. باید بالاخره مینا را دیدم ولی سوال کردن از منشی درباره ی او خیلی احمقانه به نظرم رسید. توی نمونه آن چند دانشجو بودند. هر چهارتا. سلام علیک کوتاهی کردم و نشستم. پسرک خودش را معرفی کرد. رضا. آن دوستش که دیروز هم همراهش بود حامد و دو نفر دیگر علی و فرهاد. آن دو نفر حرف نمی زدند اما به دقت گوش می کردند. کنجکاوی در نگاهشان موج می زد. انگار یک سفینه همین الان در نمونه فرود آمده بود و من ازش پیاده شده بودم. حامد سخت مشغول قلیانش بود. پک های عمیق می زد و هیچی نمی گفت. آشکارا شاکی بود. حتی نگاهم هم نمی کرد. چندتا سوال پرسیدم که بدانم رضا در چه حدی است. قرار فردا را گذاشتیم. قرار شد نهار را نمونه بخوریم و بعد برویم خوابگاه. اینطور خوب بود. صبح می روم به آدرس امیر و ظهر نمونه و بعد از ظهر خوابگاه تا شب.&lt;br /&gt;خوابم برده بود. یک ربعی روی کاغذهایم خوابیده بودم. دستم می لرزد. کابوس دیده بودم و از خواب پریده بودم. توی یک بیابان بزرگ و بی آب و علف، خسته و تشنه می رفتم. از دور سرسبزی دیدم. به زحمت دویدم و خودم را به آنجا رساندم. عده ی زیادی آنجا بودند. گویی نمایشی را می دیدند. به جهت نگاهشان روی سن را می دیدم. همه می خندیدند. روی سن یک آشنا بود. پدرم. تنها. نمی خندید. گریه می کرد. با یک کت فراک سفید و پیراهن سفید و شلوار سفید. خودش هم مثل روحها سفید بود. دستش پشت کمرش بود. ناگهان از پشتش یک ریولور درآورد و روی شقیقه اش گذاشت و شلیک کرد. نمی دانم چرا اینقدر ترسیدم. همه چی از ذهنم پرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روز نهم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دم صبح است و هوا گرگ و میش. لب پنجره ی خوابگاه نشسته ام و به پنجره های روبه روم نگاه می کنم. منتظرم ببینم آخرین پنجره ای که روشن می شود کدام است. سرم از بی خوابی دیشب منگ است. مدتها بود از این شرایط زندگی دور بودم. بچه ها خوابیده اند تا کمی ذهنشان استراحت کند. دلم سیگار می خواهد. همانجا که نشسته ام توی خنکای سحر سیگار دود کنم یا پیپ یا قلیان. کلا دود. اصلا احساس خستگی نمی کنم. ترم دو سحرهای زیادی را با امیر می نشستیم دو طرف پنجره و حرف می زدیم. تازه با هم رفیق شده بودیم. آن موقع هم منتظر می ماندیم تا آخرین پنجره روشن شود. آخرش هم بی خیال می شدیم و می رفتیم دنبال صبحانه. نمی دانم امیر الان کجاست. دیروز صبح رفتم دنبال آدرس خانه ی خاله اش. شرق تهران، حوالی نارمک. اول که طرف کلی بازی درآورد تا حاضر شد جوابم را بدهد. خانم جوانی بود که بچه اش را بغل گرفته بود. با نگاه پر سوظنی بهم خیره شده بود و سرتا پایم را برانداز می کرد. محو بچه کوچکش شده بودم. فکر می کنم احساس بدی داشت. نمی خواست با من حرف بزند. سریع فامیل شوهر خاله ی امیر را آوردم وسط. کمی شل شد. گویا به نظرش اسمی آشنا می آمد اما یادش نمی آمد کجا شنیده است. حقیقتش هم این اسم از یاد آدم نمی رود. گیل کش. یک پنجره ی دیگر هم بیدار شد. از پنجره کنار می آیم و دوری در اتاق می زنم.اینها خیلی سیگار کشیده اند ولی من لب نزدم. گاهی ترجیح می دادم با وسوه ها زندگی کنم و با تسلیم نشدنم زنده نگاهشان دارم. تقریبا همه ی عاداتم در حال برگشتنند این هم همینطور. چشمهایم را کمی می بندم. دلم میخواهد بخوابم ولی نمی توانم. می دانم حامد هنوز از دیشب دلخور است. ساعت به شش نزدیک می شود. این چند سطر را که بنویسم می روم صبحانه بخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه چاره ای نیست. حالا که دارم به زندگیم نظم میدم این وبلاگ هم باید یه کم نظم  داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برات می سوزه بچه. اون شیشکی بستنات و اون رفتار بچه گونه ت چیزی واسه م باقی نمی ذاره جز دلسوزی.چون نه خشمه نه ناراحتی هیچ نمود بیرونی نداره. خیالت راحت باشه. ادامه بده کوچولو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز کلی از هم ورودیهامو دانشگاه دیدم. دیدار تازه کردن با اونایی که یه موقع سر یه کلاس با هم می نشستیم خوبه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو هم که همه ش سریع از دستم ناراحت می شی. این درسته؟ به خاطر یه خرده تاخیر در جواب دادن. بی خیال بابا دنیا باحال تر از این حرفهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این وسط تو یکی چرا تحویل نمی گیری مونده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دمت گرم داداش. ما که خیلی نوکرتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گما امروز داشتم توی نت می چرخیدم یه وبلاگ با حال کشف کردم. طرف خیلی توپ می نویسه. اسمش عامه پسنده. ببین بخون حالشو ببر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکبار امتحان کافیه، لطیفه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا داریم درس می خونیم خفن. خیلی جالبه. هیچ فکرشو نمی کردم توی این وضعیت اینجوری بتونم درس بخونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ننه فری داستان انجمنو خونده بود و خوشش اومده بود. آدم این برخوردا رو که می بینه خوشحال میشه و دلش می خواد بازم بنویسه. البته قبول دارم که خیلیها هم ممکنه باشن که کلی ایراد بگیرن بهش حرفی نیست. آدرس میل من اینه.خوشحال می شم بخونم. حتی بد بدهاشو:&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:beedemajnoon@yahoo.com"&gt;beedemajnoon@yahoo.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه. فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-116024520089869963?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/116024520089869963/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=116024520089869963&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116024520089869963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/116024520089869963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/13.html' title='انجمن رولت روسی (13)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115997161252336470</id><published>2006-10-04T17:44:00.000+03:30</published><updated>2006-10-04T17:50:12.556+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسي 12</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روز ششم&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;امروز روز تنهايي ملال آور بود. نوشتن اين سطور برايم سخت است. حتي خاطرات هم به سراغم نيامدند. مينا هم نبود. اوضاع شركت بيش از حد عادي بود كه فكر حادثه اي ناگوار بلرزاندم. نمونه هم چيزي براي عرضه نداشت. يونس نبود. بهرام نبود. آن دانشجوها هم نيامدند. سياه و سفيد هم چيزي نداشت. از آن دختر و پسر هم خبري نبود. حتي تنها نيامده بودند. بعد از آن ديروز پرحادثه امروز زيادي طبيعي بود. شايد بهتر بود امروز روز اول باشد تا ششم. امير در پس زمينه ذهنم نشسته بود. نقشه هايي برايش داشتم. نقشه هايي كه هنوز خام بودند. در حقيقت روياپردازيهاي كوچك و ذهن گرايانه ي ساده اي بودند. چون همه شان به گام اول نقشه بستگي داشتند و نتيجه اي كه از آن مي گرفتم. شايد بهتر بود در اين فرصت ذهنم را درگير اتفاقات ديروز كنم. بايد بدانم از زندگي چه مي خواهم. بايد پيدايش كنم. اين مكتوب فكر كردن هم كمك زيادي مي كند. نمي دانم چرا اما اعتماد به نفس بيشتري مي دهد. هنوز هم سردرگمم. هنوز هم نمي دانم. يكجور غفلت به قدمت كل بشريت!! اين خود بزرگ بيني توهمي بيش نيست. فعلا احساس تنهايي ملال آوري مي كنم. احساس مي كنم بايد پنجره هاي خانه را باز كنم و در هاي ذهنم را و دريچه هاي قلبم. كلا تمام وجودم. احساس نياز مي كنم. مي خواهم دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم. مي خواهم. فكر عذاب آوري دارم. كه خدا چقدر مي خواسته از اين حالت پيشگيري كنم. از هدر دادن زندگيم. از فكرهاي اندوهبارم. از هفت سال اسفبارم. از اينكه دنياي كوچكي داشته باشم. قلقلك داغ و شوري را كه روي صورتم مي غلطد حس مي كنم. بايد دنبال نشانه هايي بگردم كه به شكل كوركننده اي در گذشته ي تاريكم مي درخشند. از فردا بايد دنبال نشانه هاي جديد باشم. ترس اينكه نمي دانم اين نشانه هاي چيستند عذابم مي دهد. مي ترسم دوباره از دستشان بدهم. و اين بار ديگر زيادي سخت است. چون مي دانم عمرمان چقدر كوتاه است. قطره ي اشك غير منتظره ام صاف مي افتد روي كلمه خداي چند سطر بالاتر. اين ديگر تحمل ناپذير است. ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پنج دقيقه زار زدم. خوبي تنهايي اين است كه مي تواني راحت پنج دقيقه زار بزني و اشك ها و مخاط بيني ات را پاك نكني و بگذاري با صورتت قاطي شود و به كسي توضيح ندهي. اشكالش اين است كه آغوشي نداري تا در آن آرام بگيري. هيچكس نيست. شايد چندين سال پيش امير اين كار را مي توانست برايم بكند. يا حتي اگر مي خواستم دخترك. اما الان كسي نيست. از تنهايي متنفرم. از تنهايي مي ترسم. از اين تكرار بي حدوحصر مي ترسم. از زندگي مي ترسم. حتي از ترس هم مي ترسم. دوست دارم سخنراني اول جلسه سر لشگر را در ذهنم مرور كنم. اما ذهنم خالي است. گويي در فضاي بسته اي گير افتاده است. اين گريه بر سر مزار خودم بود. گويي تمام اين هفت سال را مي خواستم بشويم. روز هفتم براي زود رسيده بود. روز استراحت. استراحتي ملال آور و سخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روز هفتم&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;تب دارم. گرمايش مطبوع و زندگي بخش است. نمي دانم چرا ولي از اينكه تب كردم خوشحالم. مدت زيادي بود كه تب نكرده بودم. شايد هم دليلش امروز بود. مي خواستم با بهرام تماس بگيرم و بگويم چه كار كردم ولي نتوانستم پيدايش كنم. در تمام مدتي كه اعداد را چك مي كردم ذهنم درگير بود. به اين فكر مي كردم كه بخوانم. دوباره. كه بزنم دوباره. از آن شب شام آخر ديگر نزده بودم. عملا سه تارم گوشه كمد خاك مي خورد. چقدر دوست داشتم به جاي كمد از كلمه گنجه استفاده كنم ولي  گذشته است. مثل تمام اين هفت سال. بالاخره گذشته است. به عبارت دقيقتر&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt; ديگر&lt;/span&gt; گذشته است. اما مي شود دوباره نوشت. عملا سه تارم گوشه &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;گنجه&lt;/span&gt; خاك مي خورد، استفاده از لحظات به همين سادگي است. اما بايد جانت را قمار كني تا دريابي. اينكه همواره اين حقيقت جلوي چشمت است. در تمام لحظاتي كه كار مي كردم، به چيزهايي كه دوباره بايد انجام بدهم و سطوري از زندگيم كه دوباره بايد بنويسم فكر ميكردم. چقدر جاي عشق و دوستي و محبت در زندگيم خالي است. به خاليي همان صندلي خالي كه امروز هشت ساعت تمام توي ذوقم مي زد. زماني كه كارتم را مي كشيدم كه بيرون بروم لحظه اي ترديد كردم كه دليلش را بپرسم. فقط به اندازه ي لحظه اي. مگر چه اتفاقي مي افتاد كه مي پرسيدم؟ درست نبود. احساسم مي گفت اگر بپرسم لذت اين انتظار از زندگيم مي رود. چقدر شيرين و زيبا مي شد وقتي بعد از اين انتظاري كه نمي دانستم چقدر طول مي كشد چشمهاي مينا را مي ديدم. نمونه اما حال و هوايم را عوض كرد. تازه قليانم چاق شده بود و داشتم از طعم هلو لذت مي بردم و با دودش بازي مي كردم. دود را حلقه مي كردم. هرچند در كوران هوا خيلي درست در نمي آمد. دوتا از آن چهار دانشجو تو آمدند. جايي نزديك به در نشستند. با من فاصله داشتند اما كم و بيش صدايشان را مي شنيدم. مكالمه همان رياضي مهندسي بود. امتحانش چهارشنبه بود و پسرك ناراحت بود و غصه مي خورد و رفيقش دلداريش مي داد. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;بابا بيخيال. خودم بهت ياد مي دم نگران نباش.&lt;/span&gt; پسرك سرش را تكان داد. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;آخه نمي شه خودت توي اين سه روز سه تا امتحان داري. من خوندم اينا رو ولي تو نه.&lt;/span&gt; دوستش خنده اي با دهان بسته كرد. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;تو به اونش چي كار داري؟&lt;/span&gt; اما پسرك زير بار نمي رفت. راضي نمي شد با اينكه يكبار افتاده بود خودش پاس كند و دوستش درس ديگري را بيفتد. قليان را برداشتم و بهشان نزديك شدم.در فكري عجيب دست و پا مي زدم. فكرم را دنبال مي كردم. هنوز ترديد داشتم. صداي سرلشگر را مرور مي كردم تا به فريادي تبديل شد. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;مهمترين زمان حال است، مهمترين شخص كسي است كه روبروي شماست، مهمترين كار نيكي كردن به اوست.&lt;/span&gt; همان لحظه مي دانستم كه اين جمله آشناست. مال يكي از داستانهاي تولستوي بود. حالا راخت در ذهنم مي درخشيد. سريع بايد تصميم مي گرفتم. بدون مقدمه شروع كردم&lt;span style="font-style: italic;"&gt;. دوست عزيز! من مي تونم بهت درس بدم. نگران هم نباش چون رياضي مهندسي فول فولم. درضمن امتحان هم ندارم&lt;/span&gt;. آن دو دانشجو با چشمهاي گرد شده نگاهم مي كردند. خودم هم از به زبان آوردن چنين جمله اي در چنين جايي به چنين كساني تعجب كردم. وقتي ديدم از بهت بيرون نمي آيند برايشان توضيح دادم كه من فارغ التحصيل همان دانشگاهم و رياضي مهندسي هم خيلي خوب بلدم. حتي الان هم هنوز همه را در ذهن دارم چون توي دوره دانشجويي با چند نفر ديگر هم كار كرده بودم. چيزي كه بيش از همه رويش تاكيد داشتم اين بود كه بدون هيچ چشمداشتي اين كار را مي كنم و براي آنكه مشكلي از بابت سوظن پيش نيايد پيشنهاد كردم به خوابگاه بروم. پسرك هنوز چيزي را كه مي شنيد درست هضم نكرده بود و دوستش نيز با شك و سوظن بهم نگاه مي كرد. بايد جديت خودم را نشان مي دادم. خيلي سريع توضيح دادم كه انجام اين كار برايم خيلي مهم است و از اينكه پسرك اين فرصت را در اختيارم قرار بدهد خيلي ممنون مي شوم. هنوز ناباورانه نگاهم مي كردند. پرسيدم &lt;span style="font-style: italic;"&gt;كدوم خوابگاهي؟&lt;/span&gt; با لحني كه به سختي مفهوم بود جواب داد &lt;span style="font-style: italic;"&gt;همايونپور&lt;/span&gt; گفتم &lt;span style="font-style: italic;"&gt;اگه فردا همين ساعتا بياين، اينجام. بعدا مي بينمتون. راستي اسمت چيه؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115997161252336470?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115997161252336470/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115997161252336470&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115997161252336470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115997161252336470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/10/12.html' title='انجمن رولت روسي 12'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115766051323606889</id><published>2006-09-07T23:50:00.000+03:30</published><updated>2006-09-08T00:35:49.190+03:30</updated><title type='text'>اینم میگذره</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6583/97/1600/11.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6583/97/320/11.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اول از همه می خواستم از انجمن بنویسم ولی چون دارم میرم مشهد و ممکنه اونجا دسترسی به اینترنت نداشته باشم نتونم بنویسم و دوباره تو وقفه میفته چیزی ننوشتم.&lt;br /&gt;بذار یه بار دیگه موضوعو بررسی کنیم. من آدم پستیم که دهن تو و خیلیای دیگه رو سرویس کردم، چند نفرو هم به صورت عاطفی به چاه دادم، حضورم باعث میشه که تو و خیلیای دیگه معذب باشین. ناراحتین نمی دونم چرا ولی ناراحتین. یه عده هم حضور من بلاتکلیفشونه می کنه. از جمله خودم. فکر میکنی راه دیگه ای وجود داره؟ من که پیدا نکردم.&lt;br /&gt;واسه این عکس هیچ شرحی ندارم.&lt;br /&gt;کتاب بچه های بدشانسو دارم میخونم. جلد 11. خیلی شیرینه. این روزا تنها مخدریه که پیدا کردم.&lt;br /&gt;یه روز توی دفتر یادداشت کوچیکی که بابابزرگم همیشه تو جیبش داره، لا به لای شعرها و جملات قصار و چندین و چند اطلاعات تاریخی با ارزش یه جمله دیدم که خیلی باعث تعجبم شده بود. خدایا دیگر دعا می کنم برای مرگ. اون موقع داشتم برای کنکور درس می خوندم. خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرد. من هیچی ازش نفهمیدم. همه ش فکر میکردم چه بابابزرگ عجیبی. چرا آدم باید چنین دعایی بکنه؟ ولی حالا که حودم هم این کارو میکنم خیلی چیزا واسه م جا افتاده. کلیه معادلات زندگی همه ی دوروبریهام که من پارامترش باشم فقط و فقط در یه صورت حل میشه. اونم حذف منه. بدبختی از فاکتور گیری ساده و اینا خبری نیست. باید معادله رو پاک کنی و دوباره بنویسی. این بار بدون من. همه چی حل میشه. خیلی بهش فکر کردم. هنوزم میکنم. اگه هیچ راه حل دیگه ای به ذهنم نرسید همینو انجام میدم.&lt;br /&gt;همین فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115766051323606889?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115766051323606889/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115766051323606889&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115766051323606889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115766051323606889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/09/blog-post_08.html' title='اینم میگذره'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115749985640995832</id><published>2006-09-06T02:44:00.000+03:30</published><updated>2006-09-06T03:14:16.466+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6583/97/1600/7.1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6583/97/320/7.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با عرض سلام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از کسایی که داشتن انجمن رولت روسی رو می خوندن عذر می خوام.حقیقتش اینه که حدود ده روز پیش داستانمو به یه صاحب نظر نشون دادم و اون چندتا ایراد اساسی ازش گرفت که خیلی خورد تو ذوقم. هر چند گفت ادامه بدم اما دو سه روز طول کشید تا تونستم خودمو مجاب کنم که تا آخرش بنویسم. اما بعد یه پست طولانی نوشتم و همه چیو توضیح دادم که از شانس بدم بلاگر خوردش. بعدش دو سه روز اکانت اینترنت خراب شد و طبیعتا نتونستم بیام. بعدش هم دو سه روز سفر بودم و حالا در خدمت شمام. به زودی قسمتهای جدید انجمن رو می نویسم. می خوام یه برنامه منظم واسه وبلاگم بذارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;توی عکس بالا یه غلط فاحش املایی هست که بهش اشاره شده. یه غلط دستوری هست که همون لغت آزاد هست که اگه قبل از اسم اومده و صفته چرا فارسیه اگه اسمه که چرا قبل از اسم اومده خلاسه که این دانشگاه آزاد نه تنها از دولت بلکه از هفت دولت آزاده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این مدت دچار بیماریه ترس از تاریکی شدم و چون شبها نمی خوابم تا صبح می ترسیدم و بعد می خوابم اما بعد از مسافرت گویا خوب شدم.همه ش فکر می کردم یه هیولا از تو تاریکی میاد سراغم. هیچیمون به آدم نمی ره.فکر کنم اعصابم خیلی تو فشار بود.اما دیگه گذشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خیلی بده که آدم از زندگیش درسای دوباره بگیره. نه به خاطر اینکه دوبار واسه یه تجربه هزینه می ده. به این خاطر که زندگی تکراری میشه و من حالم ازش به هم می خوره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اون شب لب دریا نشستم و با خودم فکر کردم. با اینکه چشم قشنگه و حشمت دوروبرم رو گرفتن که تنها نباشم و غصه بخورم اما من غصه خوردم. واسه خیلی چیزا و خیلی کسا. تهش یکی دوتا تصمیم گرفتم. اولش اینکه خودمو آماده کنم که توی چند ماه آینده از زندگی انصراف بدم. یعنی همون خودکشی خودمون. دومیش هم اینه که از فرصت کوتاه باقی مونده استفاده کنم تا از زندگیم لذت ببرم. در همین راستا تصمیم گرفتم دیگه تورو نبینم. یه چیزی هم رک و راست بهت بگم. بخشیدمت. اما این مال اون دفعه بود. تو نمی تونی هر وقت خواستی بیای و بخوای زندگی منو خراب کنی. از اونجایی که اون شب هم گفتی حرف نزن و حتی تحمل شنیدن خوب و اوهوم رو هم نداشتی منم حرفی بهت نمی زنم. بدرود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115749985640995832?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115749985640995832/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115749985640995832&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115749985640995832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115749985640995832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115612155002294852</id><published>2006-08-21T04:13:00.000+03:30</published><updated>2006-08-21T04:22:30.036+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی 11</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;... او هم اسلحه را به بهرام رد کرد. بهرام. پورتوس پر حرارت. دلم نمی خواست بمیرد. او که غم همه ی نامردیها را می خورد. او که آن همه دوستش داشتم. همو که بعد از پس از بحثهای فراوان باز هم حرف خودش را می زد. در کمال بی منطقی. به خاطر دنیای متفاوتی که از من داشت برایم جذاب بود. صدای چرخیدن خشاب را شنیدم. برگشتم نگاهش کردم تا برای آخرین بار زنده ببینمش. اسلحه را به شقیقه تکیه داده بود. نمی توانست حالا که بعد از مدتها پیدا شده بود برود. نمی توانست دوباره تنهایم بگذارد. نمی توانست حالا که حس می کردم به او نیازمندم برود. نمی توانست ...&lt;em&gt;&lt;strong&gt; کلیک&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;. نفس راحتی کشیدم. از جیب بغل کتم دستکش را بیرون آوردم. آنقدر درگیر مراسم شده بودم که فراموش کردم آنرا بپوشم. با خونسردی عجیبی که ازش انتظار نداشتم منتظر بود تا دستکش را بپوشم. دلم ودکای روسی می خواست. همانطور که دستکش را دستم می کردم دور میز را نگاه کردم و نگاهم به انتهای پر شیشه ی ودکا گره خورد. شیشه را برداشتم و محتویات آن را که خیلی زیاد نبود اما پیک سنگینی محسوب می شد را سرکشیدم. داغم کرد. دلهره ی سختم را به دلپیچه ای تحمل ناپذیر تبدیل کرد. جرات نداشتم به کشی نگاه کنم. اسلحه را که از بهرام می گرفتم نگاهی گذرا به سرلشگر انداختم. لبخند مسحورکننده ای روی لبش بود. شاید حاکی از تحسینش بود. نگاه بهرام اما محزون بود. غمی سرشار. شاید او هم نمی خواست منی را که تازه یافته بود از کف بدهد. اسلحه را گرفتم قطرات عرق را روی صورتم حس می کردم. خشاب را چرخاندم و اسلحه را روی شقیقه ام گذاشتم. دلم می خواست چشمهایم را ببندم. بستم. یکبار که بیشتر زندگی نمی کنم. بگذار این لحظات آخر را آنطور که می خواهم زندگی کنم. بدون ترس. اما چشمهایم مینا را دیدم و بعد نگاه محزون بهرام. سرم لحظه ای گیج رفت و اسلحه از شقیقه ام منحرف شد. چشمهایم را باز کردم. اسلحه را تراز کردم. قلبم به شدت می تپید و کل غذا و ودکا خودشان را با پیچش های دلم بالا و پایین می زدند تا دربیایند. رمقی برایم باقی نمانده بود اما این لحظات را باید می گذراندم و چه بهتر که سریعتر انجام می شد. شقیقه هایم می زد و چشمهایم سیاهی می رفت. ترس قی کردن محتویات معده ام مرا به حرکت وا می داشت. تمام نیرویم را جمع کردم. چشمهایم را بار دیگر به هم فشردم و ماشه را چکاندم. آخرین فکرم این بود که اعضای انجمن پیش خودشان فکر میکنند که طرف چه سیرکی بازی میکند. این ادا اطوارها دیگر چیست؟ صدای&lt;em&gt;&lt;strong&gt; کلیک &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;خیلی بلند بود و آرامش بخش. دهانم خشک شده بود. بهتر از آن بود که دیگر تر نشود. حالا فرصت برای زندگی بود. اسلحه را به حمید که روبه رویم نشسته بود رد کردم. احساس می کردم سبکم.مثل گناهکاری که ناگهان می فهمد بی گناه است. این ریولور مثل رود رادن بود. همان که یحیی تعمید دهنده گناهان یهود را در آن می شست. حالم دگرگون شده بود. دیگر برایم هیچ چیز مهم نبود. انگار باری را از روی دوشم برداشته باشند. مثل کودکی تازه متولد شده سبک بدم. زندگی دوباره. این را جدا مدیون بهرام بودم. حالا کم کم حس می کردم هدف تشکیل انجمن را. صدای &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کلیک&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; دیگری را شنیدم. صدا وا ضح بود. به وضوح همانی که خودم مسببش بودم. حالا می توانستم سرم را بالا بگیرم و بگویم این زندگی می تواند زیبا باشد. درست مثل همه چیز دم رفتن ارزش اصلیش را رو می کند. زندگی به زیبایی بازیهای کودکی است. به زیبایی پنهان شدنها. نقشه کشیدن برای گمراه کردن گرگ بازی قایم موشک. به زیبایی یک گل رز صورتی وسط باغچه. به زیبایی باغ چمنکاریی که دورتادورش را نرگسهای سفید احاطه کرده اند. سرم از مستی سنگین بود ولی حواسم خوب کار میکرد. الکل در خونم می چرخید و حواسم را به کار می انداخت. ششمین کلیک را هم شنیدم. صدای سرلشگر در گوشم بود. &lt;em&gt;قمار سنگینی است ولی موثر&lt;/em&gt;. مرا جذب خودش می کرد. ما هم مثل کودکان بازی می کردیم. قایم موشک ولی با عزرائیل. نقشه ای در کار نبود. می توانستی امیدوار باشی نبیندت که اینطور با آغوش باز به استقبالش می روی. نوبت سرتیپ بود. سریع کارش را تمام کرد و &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کلیک&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;. می توانستم به خوشبختی ایمان بیاورم. حال با خیال راحت عرقم را پاک کردم. خسته بودم و می خواستم بروم. مثل یک اعدامی که از کنار چوبه دار بازگشته باشد. سرلشگر دوباره شروع به صحبت کرد. &lt;em&gt;دوستان بازی امشب نیز تمام شد. اما ساعتهایی از زندگی ما باقی است. اکنون می دانیم چگونه باید آنها را بگذرانیم. از اینجا به بعد شما می توانید هر طور یاد گرفته اید زندگی را بگذرانید. موفق باشید. هرکس می خواهد برود.&lt;/em&gt; مثل بچه دبستانی ها زمانی که زنگ آخر می خورد با حرکتی هماهنگ دستکش ها را درآوردیم و وصیت نامه ها را جمع کردیم. به بهرام نگاه کردم. لبخندی زنده داشت. به گرمی دستش را روی شانه ام گذاشت.&lt;em&gt; می دونسم سربلند می شی&lt;/em&gt;. بعد با نگاهی گرم ادامه داد &lt;em&gt;حالا جوابتو گرفتی؟&lt;/em&gt; با اعتماد به نفس سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. امید مثل جرقه ای در قلبم بالا و پایین می پرید. با هر تپش انگار لذت نفس کشیدن را تجربه می کردم. لذت زندگیی را که هفت سال است از خودم دریغ می کنم. سرلشگر به طرفم آمد. دست چپش را به طرفم دراز کرد و با دست چپ با هم دست دادیم. گفت &lt;em&gt;حالا نظرت چیه گروهبان؟&lt;/em&gt; با حاضر جوابی گفتم &lt;em&gt;هیچ ارتشی چنین قدرتی ندارد.&lt;/em&gt; خندید. &lt;em&gt;جواب هوشمندانه ای بود. از امروز باید به چیزهای زیادی فکر کنی و این هوشمندی به دردت می خورد، پسرم. &lt;/em&gt;چشمکی زد که به چهره ی مردانه اش حالتی بچگانه و شوخ طبعانه می بخشید. حرفش ناگهان مرا به وحشت انداخت. وحشت اینکه اگر می مردم چه؟ اگر بازی بعد بمیرم؟ می خواستم زودتر از این محل دور شوم.&lt;em&gt; بهرام منو می رسونی خونه؟&lt;/em&gt; از نگاهش همچنان جسارت و زندگی می بارید.&lt;em&gt; می خوام یه بطر از این ودکاها ببرم. می شه؟&lt;/em&gt; به سرهنگ اشاره کرد. با سرهنگ دست دادم. ازش اجازه گرفتم و بعد از خداحافظی با انجمن رولت روسی با بهرام به خانه آمدم. از سر شب با تنهایی نصف بطر را سر کشیده ام اما نتونستم فراموش کنم.به وحشتم غلبه نمی کردم. حال که لذت زنده مانن را تجربه کرده ام باید زندگیم را رو به راه کنم. اما نمی دانستم چگونه. می دانستم باید کاری انجام دهم. کارهایی که از این زندگی محنت بار جدا شوم. اکنون به خوبی می دانم که فرصت به کوناهی نفسی است که فرو می دهم. نیم ساعت پیش همه چیز را بالا آوردم. ساعت حدود 2 است. امروز همه ش دلم هوای امیر را داشت. باید پیدایش کنم. باید مینا را ببینم و مادر خسته ام. برای خوابیدن هم خیلی دیر شده است. باید هر چه زودتر بخوابم. فردا باید شرکت بروم. اما این وحشت را چه کار کنم؟ قبل از هر کاری باید این وحشت را کنا بگذاریم. فردا باید افکارم را منظم کنم. بدون مستی و بدون ودکا. آیا فردا می توانم نفس بکشم؟ اما امشب می دانم زندگی فرصت پرارزشی است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینم از روز پنجم.داشتم فکر میکردم این نویسنده های سریالهای نود شبی چه می کردن.خداییش دیگه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من یه آیس پک می خوام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مامانم بیدار شده میگه هنوز نخوابیدی؟ میگم والله رفتی واسه من غذا بیاری حدود 4 ساعتی میشه منتظرم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امروز هم یکشنبه بود و فوتبالو عشق است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آخ آخ داشتم از خواب می مردم ولی این قسمتو نوشتم و امیدوارم مرامم برای شما قابل درک باشه. نوکرتونم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من خیلی خوابم میاد.چیزی ندارم بگم. فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115612155002294852?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115612155002294852/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115612155002294852&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115612155002294852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115612155002294852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/11.html' title='انجمن رولت روسی 11'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115576456256375047</id><published>2006-08-17T01:04:00.000+03:30</published><updated>2006-08-17T01:22:12.606+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی 10</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چهره های آدمهای مختلف جلوی چشمم می آمد و محو می شد. صورتها برایم بزرگتر از اندازه ی واقعی بود. چیزی که به یاد دارم فقط پیک اول بود. وقتی پایین رفت و توی مسیرش داغ کرد و شست، دلشوره ام برای چند لحظه برطرف شد. احساس قدرت می کردم. اما نمی توانستم افکارم را جمع کنم. از یک جریان و یک چهره به جریان دیگر و چهره ی دیگر در رفت و آمد بودم. تا به چهره ی گریان پدرم رسیدم. ثابت ماند. بغض کردم. دیگر مشروب نخواستم. گشنه بودم. شام را هم سرگرد سرو می کرد. تصویر بامزه ای بود با آن قیافه و هیبت شام سرو کردن. از جزئیات میز شام چیزی زیادی خاطرم نیست. آن موقع جدا به نسئه خوری افتاده بودم. مدتها بود که اینطور غذا نخورده بودم. فقط یادم هست که لب به جوجه کبابها نزدم. خیلی وقت بود که کباب گوشت آن هم به این متنوعی نخورده بودم. کوبیده بود و برگ و کباب تیکه. غذا را که می خوردم یاد مادرم افتادم. یاد عیدها که سفره ی رنگین می چید. یاد خودم که با بی مهری کم می خوردم. برایش آرزوی خوشبختی می کردم. چه آرزوی بیهوده ای. مثل یک درخت پرمیوه وسط کویر گیر افتاده بود. پدر که مرد خیلی تنها شد. منی که تنها فرزندش بودم خیلی کم سراغش را می گرفتم. شاید او تنها کسی بود که درکم می کرد. اگر امشب برای همیشه ترکش می کردم چقدر ناخلف بودم. کسی را که هیچوقت گله ای از من نکرد. از هیچکس نکرد. معتمد محل است و سنگ صبور همه. دوست داشتم فریادش بزنم. کمک بخواهم. اما من هم مثل او بودم. هیچوقت گلایه نمی کردم. نه مثل او نبودم. او متواضع بود و من مغرور. شام هم تمام شد. سرلشگر با صدایی محکم عجیب به چهره اش می آمد گفت: &lt;em&gt;لحظه ای که منتظرش بودیم فرا رسید. ترس از مرگ مانند خورشیدی در دلتان طلوع می کند و اصول بی قاعده ی زندگی را به تمسخر می گیرد. تنازعی برای بقا نیست. اکنون زمانی است برای آنکه تنهای تنها با کارنامه ی اعمالتان در محضر بی مثال خودتان حاضر شوید. محضری مقدس، همپای محضر خدا. روشن بینی که این خورشید برایتان به ارمغان می آورد چراغی می شود تا در تاریکی راهتان را پیدا کنید.&lt;/em&gt; سرتیپ بلند شد و رفت. چنان که گویی این بلند شدن و رفتن را از روی غریزه انجام می داد. همه در خودشان فرو رفته بودند. ناامیدانه فکر می کردم این لحظات آخر زندگی است. فرصتهای آخر. زندگی ام را چون کتابی باز مرور می کردم. حتی مستی ام نیز زایل شده بود. حتی الان که می نویسم نیز قلبم به تپش هراس انگیز افتاده است. گویی می خواهد با فریاد به همه ی دنیا بگوید چه بر من گذشته است. احساسی به قدمت سید محمد عبدالله تا کنون مرا در هم می پیچاند. اصول حاکم بر دنیا را به سخره گرفته ایم. تنازع برای بقا را. همانجا با خودم عهد کردم در کنار بقیه برادروار زندگی کنم و به احساساتم احترام بگذارم نه اینکه سرکوبشان کنم. و از همه مهمتر رویایی داسته باشم. رویایی. حتی اگر زیادی رویایی باشد. سرتیپ جعبه ی منبت کاری شده ای آورد. و درش را باز کرد. دقت کردم که لرزشی در دستانش ببینم اما نبود. عزم و جسارتی بی مانند داشت. گویی در غریزه اش بنیادین شده بود. دلم ودکای روسی می خواست اما عاداتم هنوز دست و پاگیر بوذ. ریولور مشکی بود با دسته ای که با چرم تزیین شده. سرلشگر از جا برخاست. گفت: &lt;em&gt;گروهبان فرود بزرگمهر قیام کنید. قبل از شروع بازی باید سوگند وفاداری یاد کنید. سوگندنامه تان را بدهید.&lt;/em&gt; سوگندنامه را در حین بلند شدن با دست پاچگی از جیبم درآوردم. ایستادم و آنرا به بهرام که شمت چپم نشسته بود دادم. او هم بلند شد و به سرهنگ داد. و سرهنگ نیز پس از قیام به سرلشگر داد و نشست. سرلشگر محکم گفت: &lt;em&gt;سوگند یاد کنید.&lt;/em&gt; بی اختیار جملات مرامنامه را به زبان آوردم.&lt;em&gt; من فرود بزرگمهر فرزند ایرج به خونم ... شرفم ... سرزمینم ... و خدایم سوگند یاد می کنم ... .&lt;/em&gt; اجزای سوگند را چنان با طمانینه یاد می کردم که گویی انتظار داشتم یک به یک به زبان درآیند و شهادت دهند که به این سوگند وفادارم. سوگند را تا آخر گفتم. سرتیپ رفت و این بار با سینی فلزی خوش نقش و نگاری بازگشت. کنار سرلشگر ایستاد. سرلشگر تای سوگندنامه را باز کرد. نگاهی به آن انداخت. آنرا در سیمی گذاشت. سرتیپ سینی را آورد و جلوی من گذاشت. دیگر ظاهر سرتیپ مرا نمی خنداند. بسته ی کاغذی کوچکی به شکل مستطیل در کنار سوگندنامه خودنمایی می کرد. به حکم غریزه آنرا برداشتم و بازش کردم. از درونش فلز باریکی هویدا شد که به یک نیشتر ختم می شد. از آن سوزنها بود که در دبیرستان برای تعیین گروه خونی از آن استفاده می کردیم. آنرا به دست چپ گرفتم و به انگشت اشاره ام نزدیک کردم. سنگینی نگاه شش نفر دیگر را حس می کردم. خوشحال بودم که هیچ سوالی نکردم. نیشتر را روی نوک انگشتم گذاشتم و فشاری به آن وارد کردم. صدای تق خفه ای داد و وارد انگشتم شد سپس خارجش کردم. درد خفیفی داشت. خون قرمز خوشرنگی از جای خروجش بیرون زد. کمی صبر کردم تا خون پخش شود و بعد آنرا به گوشه ی سمت چپ سوگندنامه ام فشردم. سرلشگر گفت: &lt;em&gt;من سرلشگر ...&lt;/em&gt; (اسم و فامیلش را گفت) &lt;em&gt;شهادت می دهم که گروهبان سیاوش بزرگمهر عضو انجمن رولت روسی است.&lt;/em&gt; پنبه ای که در سینی بود را برداشتم و روی انگشتم گذاشتم تا خونم بند بیاید. سرتیپ که به جایش بازگشته بود از جا برخاست و با تغییر اول جمله سرلشگر آنرا ادا کرد. بعد به ترتیب درجه بقیه نیز برخاستند و شهادت دادند. سرتیپ سینی را با محتویاتش برد و آمد. سرلشگر گفت:&lt;em&gt; دستکش را دست کنید و وصیت نامه را جلویتان بگذارید.&lt;/em&gt; در همان حال ایستاده این کار را کردیم. سرلشگر فرمان به نشستن داد. بعد خودش همانطور ایستاده اسلحه را برداشت و یک گلوله که از جعبه بیرون آورده بود را درون خشاب استوانه ای گذاشت. ریولور را مسلح کرد و خشاب را حول محورش چرخاند. یعنی بازی شروع شد. با همین مقدمه ی کوتاه و به همین سادگی. فاصله ی همه مان تا مرگ همین اندازه بوده و هست. فاصله ی همه ی انسانهای کره زمین و شاید همه ی موجودات زنده. اسلحه را روی سر گذاشت. عرق سردی بر بدنم نشست. اگر بمیرد چی؟ احساس دلبستگی خاصی به او کردم. مثل احساس یک سرباز به فرمانده اش در یک نبرد خونین و نفس گیر که نتیجه ی آن به هیچ وجه معلوم نیست. سرلشگر اسلحه را با دست راست دستکش پوشش نگه داشته بود. لوله را همتراز شقیقه. احساس نهنگی را داشتم که به دنبال گروه به سمت ساحل حرکت می کند. برای خودکشی. لحظه ای در همان حالت کل میز را از نظر گذراند و ماشه را چکاند. اتاق آنقدر ساکت بود که کوچکترین صدایی در آن می پیچید. صدای &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کلیکی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; برخاست. &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کلیک&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; بلندی که به وضوح شنیده شد.&lt;em&gt; بازی به صورت نوبتی از راست انجام می شود.&lt;/em&gt; صدای بدون لرزش سرلشگر بود که شرایط بازی را اعلام می کرد. معنای این جمله این بود که من نفر چهارمم. اسلحه را به سرهنگ رد کرد. سرهنگ نیز خشاب را چرخاند و با دست راست که دستکش داشت به حالت خودکشی به شقیقه چسباند. حیف انسانی با ظاهر او بود که از دنیا برود. قلبم از هیجان نزدیک به بازایستادن بود. دلم می خواست فرار کنم. دلم کمی از آن ودکای روسی هم می خواست. فقط کمی. شاید به من جرات بدهد. اگر هم ندهد شاید به عنوان آخرین خواسته می خواستمش. می ترسیدم بی ادبی باشد. صدای &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کلیک&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; بلندی مرا از افکارم بیرون کشید. آنقدر بلند که گویی صدای توپ بود. از همان توپهای نویدبخش سال نو. ....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راستش خواستم این رولت روسی رو دو قسمت یکی کنم دیدم نمی شه.یعنی تایپش انصافا وقت گیره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سیندرلا، توی تمام این مدت تو تنها کسی بودی که همیشه بزرگمنش بودی. مثل شاهزاده. بذار منم توی همین رویای کودکانه باقی بمونم که دنیا مثل قصه هاست. میشه توی این دنیا با رویا زندگی کرد. خواهش می کنم بلند شو. تو آخرین قهرمانی. آخرین بازمانده از نسل قصه ها. از نسل سوخته. نمی دونم چی شده ولی یه فرشته ی مهربون هست که برای تو ظهور کنه. چون تو تنها کسی بودی که هیچوقت به کسی آسیب نزدی. بلند شو. نذار هیچ پلید تاریکی تو رو از پا افتاده ببینه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یکشنبه بعد از مدتها رفتیم سالن و یه فوتبال مشت بازی کردیم.خیلی وقت بود دنبال توپ دویدن از یادم رفته بود.اینکه یکی از عشقام دوباره یادم بیاد خیلی عالی و لذت بخش بود. آیس پک بعدش هم آی چسبید. حتی اون ماشین سبز ترسناکه که جلومونو گرفت هم نتونست خرابش کنه. حتی با اون قیافه های ترسناک و اسلحه ای که به طرفمون نشونه رفته بودن وتهمت هایی که می زدن. بازم نتونستن خرابش کنن. قراره هر هفته تکرار شه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قسمت بعدی رولت روسی آماده است. می خوام زود میذارمش قول میدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ترجیح می دم به سریال نرگس اشاره ای نکنن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آتش بس رو طرفین قبول کردن. حالا هیچی عوض نشد. فقط یه عده بیگناه مرده ان که هیچی فرصت از یه عده گناهکار هم گرفته شد. آخه انسان جایزالخطا که اصلا واجب الخطاست. اما بعضی گناها اونقد تکرارین که حال آدمو به هم میزنن. سید حسن به خاطر شهامتت بهت تبریک میگم. شهادت به کشتن دادن چندین و چند بچه و زن وجوون و آواره کردن انسانهای زیادی به خاطر آزاد کردن سه نفر از زندان. تو مسلما از اسرائیلیها شجاعتری چون حاضری مردم خودتو به کشتن بدی نه مردم دیگه ای رو. اسرائیلیها کثیفن که بچه ها و مردم بی دفاع رو می کشن اما تو شجاعی که به راحتی این بهونه رو بهشون میدی. جنگ که تموم میشه هیشکی یادش نیست چرا شروع شده. همه میگن اینا مهم نیست. اسرائیل نتونست اینا رو شکست بده. یه حزبو. یه ارتش چریکی کوچیکو. دیگه هیچی نمی گم. فقط با جوری که کسی نشنوه با خودم زمزمه میکنم به چه قیمتی؟ به چه قیمتی سید حسن؟ شجاع پاک دیندار، به چه قیمتی؟ اگه اون دنیایی باشه یعنی تو قرار نیست جواب پس بدی؟ ببخشید که تو رو خطاب می کنم، چون اسرائیلیها با دین خشک و متحجرشون چیزی نمی فهمن اما تو دینت اسلامه. به ریشه ی کلمه فکر کردی؟ شاید من زیادی آرمانگرا و رادیکالم. شاید توهم مسیحیت منو گرفته و ولم نمی کنه. خدایا همه ی ما رو ببخش. همه مونو از دم. اما منو به بهشت نفرست. میخوام همینجا زندگی کنم. جایی که پدرم به بهشت ترجیحش داد به قیمت خشم تو. چون اگر قراره که تو بهشت از آدمهای همین دنیا بیان همون بهتر که دیگه نبینمشون. پیشکش خودت ای پروردگار.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به این میگن عصیان و ناشکری از نوع دیوانه ش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بهل کین آسمان پاک، چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد، که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند، کین خوبان پدرشان کیست، و یا سود ثمرشان چیست.... . خداییش دیگه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هر بار گوشش می کنم خنده م میگیره. هایده خونده اما خنده م میگیره. ببین طرف چطور رفته سر کار: خبر از لحظه ی پرواز نداشتیم، تا می خواستیم لب معشوقو ببوسیم پریدیم که ... بعدش بدجوری بغض می کنم. نکنه منم اینطوری شم!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخه من که نمی تونم از دستت عصبانی بمونم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه بارم تو آینه خودمو ببینم می فهمم چشمام به خاطر این کم خوابیها چقد کم فروغ خسته و بی حالتن. دلم می خواد یکی بغلم کنه و من توش راحت بخوابم. یعنی میشه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعلا ... . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115576456256375047?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115576456256375047/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115576456256375047&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115576456256375047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115576456256375047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/10.html' title='انجمن رولت روسی 10'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115541528133564319</id><published>2006-08-13T00:04:00.000+03:30</published><updated>2006-08-13T11:31:31.166+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (9)</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6583/97/1600/275.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6583/97/320/275.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;حدود ساعت 7 رسیدیم به خانه مورد نظر برای جلسه.خانه ی بزرگی بود در مناطق شمالی تهران. البته خیلی بالا نبود اما خیلی دراندشت بود. زنگ در را زد. در باز شد و ما رفتیم تو. توی رختکن آن خانه ی بزرگ و ویلایی لباس عوض کردیم. دکوراسیون خانه شامل کمد و ویترین و کتابخانه از چوب بلوط سرخ بود. کف به کل قالی بود. وقتی با آن ظاهر اعیانی وارد پذیرایی شدیم احساس عجیبی داشتم. همه چیز به نظرم خواب و رویا می آمد. یا شاید هم فیلم و کارتون. احساس هنرپیشه ها را پیدا کرده بودم. فکر می کردم هر لحظه از جایی کارگردان فریاد می زند کات. و آنگاه همه چیز از اول. اما همه چیز بی نقص پیش رفت. ما نفرات پنجم و ششم بودیم که رسیدیم. هنوز سلام و احوالپرسی ما تمام نشده بود که نفر آخر هم رسید. بهرام مرا به همه معرفی کرد. اول درجه شان را می گفت و بعد اسمشان. انگار در پادگان هستیم. مرا هم با درجه گروهبان معرفی کرد. سرلشگر مردی بود با قدی بلند و موهای مشکی که در شقیقه ها جوگندمی می زد. صورت مردانه ای داشت. نگاهش خیلی نافذ بود. وقتی نگاهت می کرد حس می کردی تا اعماق وجودت را می کاود. موهایش کوناه بود و این کت شلوار دقیقا به او می آمد. اگر کمی سردماغ می بود و ظاهر جدی اش را کنار می گذاشت، بسیار شبیه جورج کلونی (بازیگر) امریکایی می شد. سرتیپ می شود گفت نقطه مقابل سرلشگر بود. با موهای بور که به دقت به عقب شانه شده بود. حدودا بیست و پنج ساله به نظر می رسید. صورت ظریفی داشت. درست مثل اندامش. تنها چیزی که به او نمی آمد سرتیپی بود. بیشتر شبیه سربازان آلمان نازی بود. فکر اینکه چند وقت دیگر سرلشگر می شود آدم را به خنده می انداخت. کت و شلوار به تنش زار می زد. سرهنگ موهای بلند و حالت داری داشت تا روی شانه. ریشش را به دقت تراشیده بود. توی جمع از همه خوشتیپ تر بود.معلو بودم زیاد به تیپش می رسد. سی ساله می زد. سرگرد موها و ریشهای بلندی داشت. کمی تپل بود و با خنده ی پنهانش بیشتر بامزه به نظر می رسید. مخصوصا توی این کت و شلوار تاکسیدو. انگار یکی از کارتون خوابها را به زور لباس تروتمیز پوشانده باشند و در مراسمی شرکتش دهند. او نفر آخر بود که آمد. خیلی انرژیک بود و چشمهایش می خندید. بهرام سروان بود و حمیدرضا ستوان. من بهت زده بودم. چیزی نمی گفتم. دیدن این همه آدم جدید در این زمان کوتاه برای منی که هفت سال است شاید سالی با یک آدم جدید سلام علیک پیدا کرده ام خیلی سنگین بود. بعد از سلام اولیه با حمیدرضا مشغول صحبت شدم. مثل همیشه مرموز حرف می زد. همیشه فکر می کردم از من می ترسد. من فکر می کردم با ورود من بهرام ستوان می شود اما حمید ستوان شد. اصلا یادم رفته بود برای چه آنجام. شاید زیادی ذوق زده شده بودم. مثل بچه ها خنده از روی لبم نمی رفت. تا حرفهای اولیه تمام شود و به میز برسیم کلی به سبیل حمید خندیدم و سعی کردم قانعش کنم که بزندش. نمی دانم چطور به ذهنش رسیده بود با این کار خوشتیپ می شود. سبیل گذاشتن را می گویم. او از دیدنم خیلی تعجب کرده بود. می گفت &lt;em&gt;هیچی عوض نشدی.تکون نخوردی.&lt;/em&gt; خندیدم. به میز که رسیدیم نشستیم. هر کسی جایی را گرفت. سرلشگر شروع به حرف زدن کرد.&lt;em&gt; به نام خدا. دوستان عزیزم سلام. به گروهبان جدیدمون خوش آمد میگم. سفر سختی رو شروع کردی دوست من. امیدوارم خودتو خوب بسازی.&lt;/em&gt; تا اینجا فقط من را نگاه می کرد. بعد به طرف جمع برگشت.&lt;em&gt; دوستان من! انسانهای زیادی دوروبر ما هستن. بعضی مرگ را فراموش کرده اند و فکر می کنند تا ابد زنده اند. عده ی دیگری از ترس مرگ هیچ کاری نمی کنند. اما عده ای بسیار بسیار قلیل و انگشت شماری هستند که با ترس از مرگ زندگی می کنند. این افراد شجاعترین ابنا نوع بشر هستند. افرادی که می دانند مهمترین زمان، حال است. مهمترین شخص، کسی کسی است که حالا پیشش هستیم و مهمترین کار نیکی کردن به اوست. کسانی که می دانند زندگی یکبار بیشتر نیست. هر لحظه یکبار برای همیشه است و دیگر نیست. پس باید از آن لحظه لذت برد. باید تلاش کرد. باید همیشه بدانیم هر لحظه با مرگ رو به روییم و فرصت برای استفاده از لحظات اندک. باید بدانیم چه از زندگی می خواهیم. دوستان من! امشب یک نفر دیگر به جمع شجاعان اضافه می شود. باید بدانیم هر رازی که به بهتر زندگی کردن کمک کند هزینه ای دارد. هزینه ی ما جانمان است. درست است که بی رحمانه به نظر برسد که زمانی که راز خوب زندگی کردن را یاد گرفتی بمیری. اما باید ظلمی را که هر لحظه به زدگی کرده ایم را دریابیم. قمار سنگینی است ولی موثر. از ترسهای دنیوی باید برید و زیباییهای دنیا را احساس کرد. با تمام وجود. از ته دل و اعماق جان. باید ترسید از مرگ. ولی ترسی پویا. نه ترسی افلیج کننده و دست و پاگیر. بیشتر از این توضیح دادن کار بیهوده ای است. زمان بازی که فرا رسد همه چیز روشن خواهد شد.&lt;/em&gt; نمی توان گفت سخنرانی محسورکننده ای بود. خیلی ساده بود ولی تاثیرگذار. مخصوصا با آن صدای بم و حزن انگیزی که ادا می شد. برای من که توی بهت دیدار اولیه با اعضای انجمن بودم و بازی را به کل فراموش کرده بودم تلنگر سنگینی بود. نمی شود مطمئن بود ولی این بار جدا می ترسیدم. دلیلش را هم می دانستم. می ترسیدم قبل از اینکه بفهمم راز بهتر زندگی کردن چیست بمیرم. برای منی که حتی سربازی نرفته بودم و این اولین باری بود که اسلحه دست می گرفتم. خیلی هیجان انگیز و در عین حال ترسناک بود. افکارم خیلی مغشوش بود. من نمی دانستم از زندگی چه می خواهم. سرگرد رفت و بعد از کمی با چند شیشه برگشت. همه ودکای روسی، با مارک اسمیرنوف، همه شیشه ها بخار گرفته بود که نشان از سردی مایعات درونشان بود. روی میز که آن هم از بلوط قرمز ساخته بودند، آجیل بود و زیتون و خیارشور که قائدتا برای مزه ی مشروب بود. احساس می کردم دلم به هم می پیچد. نمی خواستم بخورم اما طبق مرامنامه باید می خوردم. نگاهم دور میز چزخید. سرگرد رفت و با یک سینی لیوان آمد. برای همه ریخت و یکی یکی لیوان جلوی همه گذاشت. صدای خاصی از کسی در نمی آمد. گویا همه با خودشان خلوت کرده بودند و به زندگی فکر می کردند. زندگیی که شاید تا ساعاتی دیگر با چکاندن یک ماشه و به سادگی فشار یک دکمه تمام شود. من به ظلمی که به زندگیم کرده بودم فکر می کردم. به هفت سال جهنمی. به ترس. به اینکه دلیلی برای بریدن از دنیا نداشتم. به دیدن امیر. آخرین چیزی که قبل از آمدن به اینجا بهش فکر می کردم. به مادر. به چشمهای مینا. به حمید که بعد از اولین پیک چهره اش گل می انداخت. به بهرام. حتی به دخترک هم فکر کردم. نفهمیدم چند پیک خوردم. اصلا یادم نمی آمد. ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می دونم اینجور نوشتن خیلی عذاب آوره، این قسمت قسمت نوشتنو میگم ولی خوب چی کار کنم. اون عکس بالای صفحه یه عکسیه که خیلی شبیه میناست. اصلا خود میناست. با اون چشمای گیرا و محسور کننده. اگه عکس تو این مایه می خواین&lt;a href="http://catnipbox.free.fr/blog/index.php/Asian-dolls"&gt; اینجا&lt;/a&gt; پیدا می کنین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیشب یه میل رسید به دستم. گاهی یه میل می تونه خیلی چیزا رو عوض کنه. یه جور اعتماد به نفس بهم داد. مرسی کسی که نمی دانم کی هستی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امروز خیلی حالم بد بود. یاد خاطرات قدیمی افتاده بودم. یاد خاطرات جدید. حالم از همه چی به هم میخوره. حالم از خودم به هم می خوره. حالم از دنیا به هم میخوره. همه شون متعفنن. منم متعفنم. خیلی بوی بدی میاد. خیلی. خیلی فکر کردم. تنها کسی که بعد از مسیح می تونه کمکم کنه بهلوله. احمقانه است. اما حقیقت داره. فقط می خوام خلاص شم. دلم می خواد یه جوری خودمو نجات بدم. می خوام از یه جا شروع کنم. هیچکس نیست کمکم کنه. خودم هم نمی دونم چی دارم میگم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هر کسی هم نفسم شد، دست آخر قفسم شد، من ساده به خیالم، که همه کار و کسم شد.... احمقانه است ولی واقعی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امشب دلم داریوش می خواد. اما کارت صدای کامپیوترم خراب شده. این کامپیوتر ما هم مثل جهنم ایرانیاست. یه روز قیر نیست یه روز قیف نیست. یه روز متصدیش نیست. اینم یه جورشه. کاش می شد منم رولت روسی بازی کنم. شاید من هم از این حالت در اومدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگه حرفی ندارم بابا رو ببوسین. فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115541528133564319?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115541528133564319/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115541528133564319&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115541528133564319'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115541528133564319'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/9.html' title='انجمن رولت روسی (9)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115522745694407448</id><published>2006-08-10T19:57:00.000+03:30</published><updated>2006-08-11T00:15:11.706+03:30</updated><title type='text'>اعتزال</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اولش بگم امروز از انجمن رولت روسی خبری نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روز عید مهمون داشتیم. یه سری فامیلای سببی داداشم اومدن خونه مون. از جمله یه خانمی با شوهرش. هیچ فکر نمی کردم اینطور تحت تاثیر قرار بگیرم. اون دختر یجور دفتر خاطرات بود. دفتر خاطرات 17 و 18 سالگی و دوران کنکور. یاد اون روزایی که بین بچگی و بزرگی دست و پا می زدم. توی تموم اون لحظه ها علاقه و عشق به اون دختر خانم بود. البته حالا دیگه واسه خودش خانمی شده ولی هنوز هم موقع حرف زدن با سورنا(بچه داداشم که 4 سالشه) همون خنده همیشگی رو داشت. یاد اون روزا که میفتم همه چی سیاه و سفید میشه. انگار مال یه قرن پیشه. تصمیمی که گرفتم برای خودم محترم بود ولی اونهم روی منو کم کرد. نفرتشو خریدم تا آینده شو تضمین کنم. اما هیچوقت متنفر نبود. هیچوقت حرف بدی ازش نشنیدم. توی خونه ی داداشم یه عکس ازش هست، از این یادبودهای عروسی. هر وقت میرم خونه شون و نگاهش میکنم که تو بغل شوهرشه حس میکنم همچین آدمیو نمی شناسم تا حالا هم ندیدمش. نمی دونم شاید چون میخواستم همه چی رو فراموش کنم. می خواستم فرار کنم. اون روز دیدمش. یادمه تازه که عروسی کرده بود وقتی میدیدمش بام دست نمیداد. واسه همین من با نگاه نکردن بهش میتونستم حضورشو فراموش کنم. اما پریروز بام دست داد. نگاهش نکردم ولی حضورش رو حس میکردم.بعد از 5 سال داشتم با حقیقت روبرو می شدم. با غم شیرینی فکر میکنم اون موقع بزرگترین لطفو در حقش کردم. چون الان زندگی خوبی داره و مطمئنم اگه نمی ذاشتم بره، با تمام سختیهایی که کشید و کشیدم، زندگیش به این خوبی و راحتی نبود. دوست دارم الان که همه چی تموم شده ازش می پرسیدم درباره من و کارم چی فکر میکنه اما نمی خوام اصلا بهش نزدیک شم. چون شوهر داره. اینکه بام دست داد جالب بود. و آزار دهنده. اما امیدوارم خوشبخت باشه و بدونه کارایی که کردم فقط و فقط واسه این بوده که خوشبخت بشه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یه نامه محرمانه از نیروی انتظامی به دستم رسیده که عینا نقل میکنم:&lt;br /&gt;از این پس برای سلامتی سرنشینان جلو بستن کمر بند ایمنی برای سرنشینان عقب الزامی است.&lt;br /&gt;اداره راهنمایی و رانندگی شهر قزوین &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیشب تا صبح منم بیدار بودم. اولش به درددلهای پسر داییم گوش دادم. به کارایی که بابای خدابیامرزش زمانی که حالش خیلی بد بود انجام داده بود. وقتی بهش گفتم بابات خیلی مهربون بود بغض کرده بودم. جوابمو که داد دلم آتیش گرفت. فقط زندگی منو خراب کرد. اون موقع که بود یه جور حالا هم یه جور.بعدش دلم خیلی گرفته بود. انجیل می خوندم. مثل همیشه. می خواستم از مسیح بیاموزم. گریه م گرفته بود. انجیلو بستم. توی تاریکی نشستم و دور از چشم همه یه دل سیر گریه کردم. جوری که بچه ها بیدار نشن با خدا حرف زدم. ازش چیزی نخواستم. دلم می خواست توی اون شرایط با یکی حرف بزنم. اونم خدا بود. فقط خدا. چون اونقد بزرگه که راحت همه چیزو تو خودش نگه میداره و به کسی نمیگه. به هیشکی. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یه ترکه تلویزیونو روشن میکنه میزنه شبکه یک داشته قرآن میخونده، میزنه شبکه دو داشته قرآن می خونده، میزنه شبکه سه داشته قرآن می خونده. بلند میشه تلویزیونو ماچ میکنه میذاره تو طاقچه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ظاهرا به علت پاره ای از مسایل از جمله رسیدن به ماه آخر تابستون دیگه نمی صرفه برم سر کار. تابستون برزخی بود. هیچ اتفاقی نیفتاد. حتی با سنت شکنی. حتی با کارایی که تا حالا نکرده بودم. یعنی وقتی قراره جواب بشی بهتره کاری نکنی. هر چند که ما به یه در بیشتر نزدیم. باز خوبه کیش رو رفتیم. باز خوبه حشمت و چش قشنگه هستن. اصلا نمیخوام برگردم اول تابستون. اصلا.&lt;br /&gt;این قضیه موبایل ما هم باحاله ها. دوباره قطعه. آخر و عاقبت مرام زدن واسه مامان و بابا همینه دیگه. حالا ببین رفقا دیگه چی کار میکنن. البته پولشو دارم بدم. اما باید خرج چیز دیگه ای کنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برای چندمین بار و این بار استثنائا به اصرار مامانم به جای رفتن به عروسی باید خونه رو بپام. این داداش کوچیکه هم عجب مرامی ریخت گفت فقط اگه این بیاد منم میام. حالا خدا می دونه چرا.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;همه این صفحه رو نوشتم که بگم دلم خیلی گرفته. اما هر چی می خونمش نمی فهمم منظورم از نوشتن این صفحه چی بوده. یه شعرو تو ذهنم بالا پایین می کنم. خیلی باش حال کردم:&lt;br /&gt;دلم تنگ است،&lt;br /&gt;دلم می سوزد از باغی که می سوزد،&lt;br /&gt;نه دیداری، نه بیداری،&lt;br /&gt;مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری..... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قبلا ها که&lt;a href="http://beedemajnoon.blogspot.com"&gt; اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://navazande.blogspot.com"&gt;اینجا&lt;/a&gt; می نوشتم کمتر داستان می نوشتم اما از نوشته هام بیشتر لذت می بردم. نمی دونم چی شده ولی حتما یه چیزی گم شده. فعلا .... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115522745694407448?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115522745694407448/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115522745694407448&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115522745694407448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115522745694407448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='اعتزال'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115505031981261973</id><published>2006-08-08T18:28:00.000+03:30</published><updated>2006-08-08T18:48:39.916+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (8)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;انجمن رولت روسی(8)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... هر چی به ساعت 3:30 نزدیک مشدم اضطرابم بیشتر میشد.فکر اینکه آن گلوله به سرم شلیک شود ناراحتم میکرد.نمیدانستم دلیلش چیست.من دل بستگی به این دنیا ندارم. سعی میکردم دلیلی برایش بتراشم. دیدن مینا؟ نه دلیل مسخره ای بود برای کل زندگی. مادرم؟ مدتها بود که دیگر از روابطمان چیزی جز تعارف باقی نمانده بود. قلیان یا قهوه ی سیاه و سپید؟ این دیگر واقعا احمقانه است. آرزویی، دلیلی، چیزی؟ هیچی برایم باقی نمانده است. آنقدر ذهنم مشغول بود که حتی خودم را مجبود نمیکردم با اعداد سرگرم شوم. دلیلی نداشتم و اضطرابم هر لحظه بیشتر میشد. همین دلیل نداشتن هم بر اضطرابم می افزود. حس میکردم بی دلیل از دنیا بریده بودم. سعی میکردم با یادآوری شب آخر و خاطره ای که هنوز زنده مینمود از فکر به لحظه ی شلیک فرار کنم. بیخود نبود که به خودم لقب آتوس داده بودم. از دنیا بریده ای که برای زنده ماندن تلاش میکند.حمیدرضا آرامیس بود. باظاهری کشیش وار دنبال زنان زیبا بود. پورتوس و بهرام شدیدا شکل هم بودند. شکم پرست و پرحرارت و جسور در عین ظاهر محافظه کارانه. امیر هم دارتانینان جمع ما بود. احساساتی، خجالتی، بامرام و فداکار. یکی برای همه و همه برای یکی. نجیب زاده ی فقیر ما امیر بود که چیزی نداشت ولی تا پای جان پای رفاقت می ایستاد. ساعت را نگاه کردم. 3:15. بدجوری هشدار می داد. مخواستم فرار کنم. تا 4 هنوز خیلی مانده بود. عادات دست و پا گیر نمی گذاشتند.  اعداد، کار، اداره و خیلی عادات کوچک و احمقانه ی دیگر. از آن گذشته دست داده بودم. آنهم با یهرام. بلند شدم دوشی گرفتم.به شکل وسواسی خودم را شستم. مدتها بود انتظار نکشیده بودم و انتظار چقدر سخت است.از اینکه قلبم به تپش افتاده بود نوعی لذت مازوخیستی می بردم. سعی کردم خودم را قانع کنم که زندگی که جرات ساده ترین کارها را از من گرفته مثل زندان است. برای یک زندانی که مدت زیادی را در زندان سپری کرده است چه بهتر از آن که آزاد شود.حتی با اعدام. زیر دوش زمانی که قطرات آب با فشار موهای مشکیم را پریشان می کرد به این نتیجه رسیدم حتی زندانیها هم به باقی زندگی به چشم یک فرصت نگاه میکنند. حتی آنهایی که حبس ابد می کشند در انتظار بخششند. لغت انتظار در ذهنم بزرگ می شد و رنگ می گرفت. رنگ قرمز آتش. آتشی سوزان و جاویدان به قدمت زندگی. با انتظار است که زندگی زیبا می شود. چون نشانه زنده بودن امید در دلهاست. چون پرچمی که در خاک محکم فرو رفته است و به سختی در احتزاز است. زیر دوش نشستم و پاهایم را در سینه جمع کردم. می خواستم تجربیاتم را از انتظار به یاد آورم. اولین خاطره نزدیکترین بود. مثل همیشه. تزدیک به 9 سال پیش. نامه هایی که هر هفته سر کلاس سه ساعته مان، در زمان استراحت بین کلاس، ماهرانه لا به لای وسایلم قرار می گرفت. بروز نمی دادم ولی تمام هفته را کلاس به کلاس در انتظار آن کلاس کذایی بودم تا نامه را بردارم و بعد از کلاس با امیر بخوانیم.بحثهایمان شروع میشد. امیر و بهرام می گفتند: بله رو بگو دیگه لجن.دوست داره. احمقانه است ولی من فقط آن انتظار را می فهمیدم.ترس پذیرفتن آن پیشنهاد محجوبانه عذابم میداد. بعد از مدتی، قبل از پایان ترم نامه ی آخر را خواندیم. خودش هم گفته بود این نامه، آخری است. گفت که مجبور است انتخاب کند و من اگر من چیزی نگویم او به راه خودش می رود. امیر و بهرام گفتند: بله رو بگو . حمیدرضا نظری نداشت. آنروز خیلی ساکت بود. من هم نظرش را نمی پرسیدم. یعنی نظر هیچکس را نپرسیدم. آخرش هم گفتم نمی خوام. البته نه به دخترک، اسمی که به خاطر قد کوتاهش به ش میگفتیم، به امیر و بهرام که یک لحظه آرام نمی گرفتند. بحث بعدی این بود که چرا من بهانه های مختلفی می آوردم و آخرش کفتم: راستش کس دیگه ای رو دوست دارم. دروغ شاخداری بود که همان لحظه ساخته بودمش.شاید آنقدر بزرگ بود که به خودشان جرات باور نکردنش را ندادند.بین آن جمع فقط حمیدرضا فهمید دروغ میگویم. نمی دانم چطور ولی فهمید. چیزی نگفت ولی از نگاهش معلوم بود. هفته ی بعد سر کلاس دیگر دخترک نگاهم هم تمیکرد. کاری به کارم نداشت. گویی اصلا وجود خارجی نداشتم. بعد از کلاس با امیر رفتم قهوه خانه. بهرام آنجا بود. خوانسار گرفته بود. خیلی تو هم بود. حرف نمی زد. هر چی سعی کردیم زیر زبانش را بکشیم چیزی نمی گفت تا اینکه من رفتم دستشویی و برگشتم و دیدم امیر هم تو هم است. فهمیدم به امیر گفته از چی ناراحت است و گویا به من ربط دارد. به روی خودم نیاوردم. یعنی واقعا برایم مهم نبود. تا اینکه امیر آرام آرام برایم گفت که دخترک با حمیدرضا دوست شده است. و قضیه ی انتخاب و این حرفها در جریان پیشنهاد حمید بوده. من خندیدم. بهرام دیگر تحمل نکرد چندتا فحش آب نکشیده نثار حمید کرد. معتقد بودند حمید نامردی کرده و باید می گفته است. اما بعد از یک قلیان حرف زدن، امیر و بهرام را به این نتیجه رسانیدم که چون من دخترک را نمی خواستم عادی بوده است. وقتی برایم مهم نبوده چرا باید ناراحت شوم. حمید هم که می دانست من دخنرک را نمی خواهم پس چه دلیلی برای نارحتی دارم. آن موقع می گفتم از شر نامه ها راحت شدم. اما الان که فکر میکنم میبینم انتظار شیرینی را از دست داده بودم. انتظار شیرین تکرار نشدنی. انتظار اینکه بدانی هنوز برای یک نفر در این دنیا مهم هستی. حوله را دور خودم گرفتم و سریع خودم را خشک کردم. لباس پوشیدم. صدای زنگ در بلند شد. از مونیتور آیفون بهرام را دیدم. مثل همیشه سر وقت آمد. رفتیم. در راه ساکت بودیم. شاید چون نمی دانستیم چه به هم بگوییم. شاید هم فکر میکردیم. من تقریبا راضی شده بودم که خودمو بسپارم به همین سرنوشت. مکالمه مان خیلی کوتاه بود. در حد اینکه از خودم امتحان گرفته ام یا نه. در لباس فروشی زیاد معطل نشدیم. چون می دانستیم چه می خواهیم بخریم.ساده و رسمی بود. از لباس فروشی که بیرون آمدیم، گفت: وصیت نامه و سوگند نامه تو آوردی؟ با سر تایید کردم. می ترسی؟ لبخندی زدم. مدتهاست که احساس خاصی را تجربه نکردم. جز امروز و این انتظار کشنده. ترس خاصی نبود. لااقل می دانم مدتهاست از مرگ نمی ترسم. ولی اینکه از روال هفت ساله زندگی خارج شوم اذیتم میکرد. می دانم هدف خودم هم همین بود ولی نه دیگه با این سرعت. آنهم نه به این شکل. چه احساسی داری؟ نمی دانستم چگونه شرحش دهم. بهرام من و تو خیلی با هم دوست بودیم. روزهای زیادیو با هم گذروندیم. به احترام رفاقتمون که بام خیلی روراست بودی، الان هم بام روراست باش. این بازی چطور زندگی را بهتر میکنه؟ خندید. می دونستم این سوالو میکنی. ولی بهتره چیزی بهت نگم. خودت به موقع می فهمی. از بهرام چیزی در نمی اومد. بحث را عوض کردم. از حمید و امیر خبر داری؟ دنده را عوض کرد. آره. حمیدو که امشب میبینی. امیر هم حقیقتش نمی دونم کجاست. یه آدرس قدیمی ازش دارم ولی مال خیلی وقت پیشه. نمی دونم شاید بشه پیداش کرد. نمی شود مطمئن نبود بود ولی می شود جمع چهار نفره مان را دور هم جمع کرد. ساعت حدود 6 بود. بریم یه قلیون بزنیم و بعد بریم جلسه بازی. سری تکان دادم که باشه. توی نمونه برایم تعریف کرد. از حمیدرضا که هنوز ازدواج نکرده است. هنوز چی همان برنامه های قدیمی است. هنوز هم مرموز است ولی دیگر نامردی نمی کند. بهرام هنوز هم از دستش شکار بود. ولی سرجمع می گفت خیلی اخلاقهایش را ترک کرده است. میگفت انجمن خیلی تغییرش داده است. امیر را هم خیلی وقت بود ندیده است. فقط یادش میاید بعد از دانشگاه یکبار توی خیابان می بیندش و از بهرام سراغ مونا را گرفته است. گویا دنبالش می گشته است. گویا آن موقع یکسالی از سربازیش میگذشته. یادش می آمد بسیار دنبالش گشته است. دیگر امیر را ندیده و آن آدرس قدیمی که گویا آدرس یکی از خاله های امیر بود که تازه به تهران آمده بود همان موقع ازش گرفته. دیگر امیر را ندیده بود و خبری ازش نداشت. اما یکسال بعد یکی از دوستان مونا را توی شرکت دیده بود و فهمیده همان موقع ها که امیر دنبالش بود ازدواج کرده است. بهرام حدس می زد امیر و مونا با هم عروسی کرده باشند و این باعث می شد خیلی ذوق کند. بهرام را میگویم. هنوز هم سریع به هیجان میامد. بهرام می گفت آدرسی که از او دارد مال حدود 5 6 سال پیش است. باید می دیدمش. حداقل بهترین رفیقی بود که تو کل عمرم داشته ام. اگر این آخرین ساعات زندگیم باشد چه؟ امیر را ندیده ام. حالا می توانستم به چشم یک دلیل محکم بهش نگاه کنم. با مینا هم حرف نزده ام. چقدر کار دارم که بکنم. از قهوه خانه بیرون آمدیم. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره دیگه یواش یواش داره اوج می گیره.قبول دارم این دو قسمت آخر یه خورده خسته کننده بوده حتی به شکلی که شاید شما رو زده کرده باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز رفتیم کالج. یادمه پارسال هم شب تولد علی (ع) رفتیم کالج. دو سال پیشش هم همینطور.آنهم چه ساعتی؟ 11. یعنی چشم قشنگه می خواست بره اعتکاف و از ظهر خونه ما بود. قرار بود بریم خونه شون لباس برداره ببرمش مسجد دانشگاه تهران. حالا یهو گفت می خوام قلیونو ترک کنیم بریم نمونه. رفتیما ولی تعطیل بود. من هم چون می دانستم کالج بازه گفتم بریم کالج.یاد حاج بهرام خدابیامرز صاحب سابق قهوه خونه که می افتم دلم میگیره. ولی باحاله که همیشه توی همین روز میرم کالج مخصوصا 4 ماهی بود نرفته بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون که رفت اعتکاف با تنها با موشی میومدم خونه. ساعت 12 شب خیلی شاعرانه است.آدم یاد سیندرلا و فرشته نجات میفته. منم یه فرشته دیدم. یه فرشته کوچولو که روی صندلی عقب یه پژوی مشکی واستاده بود  و به زور دستش را از پنجره بیرون کرده بود و مستقیم به چشمام نگاه می کرد و با انگشت اشاره نشانم میداد. نمی دونم ولی از این نشانه ها تو زندگیم زیاد دیدم. مثل اون دختره که توی خیابون ولیعصر وسط شلوغی بهم نگاه میکرد. تو نگاهش هیچ چیز زمینی نبود. نه عشق و نفرت و نه هوس و نه هیچ چیز دیگری. آشنایی بود ولی اون دختر زمینی نبود. خوشگل نیود ولی فرشته بود. یه اشاره بود از طرف خودش که یعنی هواتو دارم حواست باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا فکر کن من و چشم قشنگه نشستیم توی کالج ساعت 11:10 دقیقه است. حتی خودمون هم نمی دونستیم می خوایم بریم اونجا یهو داش حشمت از در اومد تو. من که هیچی واسه گفتن ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم یه خرده هوای تازه می خوام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی ولیعصر یه بیلبورد از سید حسن نصرالله زدن نوشتن اذا جاء نصرالله والفتح .... خوب این یعنی چی؟ نکنه قرآن اینو هم پیش بینی کرده بوده و جزء معجزاتشه.شد جریان 11 سپتامبر.آخه این یعنی چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی بچه قبول دارم خیلی وقته آمارتو ندارم ولی موبایلم فعلا به چاهه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی می دونم خیلی غلط املایی داره ولی شرمنده دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز مرد به همه ی پسرها و مردها و جانوران و سلولهای نر دنیا مبارک!!! منظورم جانوران نره ها.اشتب نخونین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قربون مرامت. دو ساعت بات حرف زدیم یه عیدت مبارک خشک و خالی هم نگفتی روز که تو سرم بخوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... و باز کابوسهام اومدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همین.فعلا .... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115505031981261973?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115505031981261973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115505031981261973&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115505031981261973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115505031981261973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/8.html' title='انجمن رولت روسی (8)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115479401773424564</id><published>2006-08-05T19:19:00.000+03:30</published><updated>2006-08-05T19:36:59.230+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (7)</title><content type='html'>.... شرکت در این قسمت از جلسه آزاد است.یعنی هر کس که می خواهد می تواند جلسه را ترک کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آداب و رسوم&lt;br /&gt;1.همه ی افراد برای شرکت در جلسه باید لباس رسمی بپوشند که اعم از کت و شلوار رسمی از نوع ناکسیدو به همراه پاپیون است همه باید دستی را که با آن شلیک می شود را با دستکش سفید بپوشانند.&lt;br /&gt;2.هیچگاه با دستی که اسلحه می گیرید با کسی مخصوصا با اعضای انجمن دست ندهید زیرا اسلحه حرمت دارد.&lt;br /&gt;3.غیر از ودکای روسی هیچ مشروبی نباید سرو شود.&lt;br /&gt;4.هیچ کس حق ندارد بدون وصیت نامه در جلسات شرکت کند.&lt;br /&gt;5.چنانچه تیر شلیک شود جسد باید به خانه ی شخص شلیک کننده منتقل شود و صحنه سازی به صورتی انجام شود که یک خودکشی ساده و معمولی به نظر بیاید.&lt;br /&gt;6.همه اعضا باید مفاد این مرامنامه را حفظ باشند.&lt;br /&gt;7.همه افراد باید در بدو ورود به انجمن سوگند وفاداری یاد کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن سوگند:&lt;br /&gt;من (نام خودتان را بگویید) فرزند (نام پدرتان را بگویید)به خونم، شرفم، سرزمینم و خدایم سوگند یاد میکنم که تا پای جان به این انجمن و این افراد و افرادی که قبلا بوده اند و آنها که بعدا می آیند وفادار باشم و در تمام جلسات شرکت کنم و در صورت عدم شرکت تبعات آن را هر چه باشد بپذیرم.سوگند یاد میکنم به خدایم که انجمن رولت روسی را مخفیانه نگاه دارم و هیچگاه و به هیچ صورتی به افراد خارج از انجمن معرفی نکنم مگر آنکه با رده های بالا هماهنگ شده باشد. سوگند من سوگندی سخت و ناگسستنی است تا پای جان، اگر به آن وفادار نباشم به منزله از دست رفتن جانم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این متن را می نویسید و با خود به مراسم تحلیف می برید.در آنجا آنرا با خون خود انگشت می زنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نحوه عضویت افراد:&lt;br /&gt;هر شخصی که به انجمن وارد می شود تا دو سال باید در جلسات بازی شرکن کند که معمولا سالی 50 تا 60 جلسه می شود.بعد از آن به خواست خودش می تواند بماند.بنابراین وقتی شخصی به هر دلیلی چه شلیک تیر و چه انقضای مدت عضویت از انجمن خارج شود باید عضو جدید وارد شود. عضو جدید معمولا توسط گروهبان به انجمن معرفی می شود ولی الزامی ندارد.عضو جدید با مشورت با رده های بالا انتخاب می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرامنامه را چندبار خوانده ام.ساده بی تکلف نوشته بودند و تقریبا نقطه ابهامی نداشت.برایم عجیب بود که انجمنی با چنان اسم دهان پر کنی چنین مرامنامه کوچکی دارد.الان در بهت فرو رفته ام.فکر میکنم نویسندگان چنین مرامنامه ای در این دنیا زندگی نمی کنند. ترس فردا نمی گذارد بخوابم.هنوز باورم نمی شود که وارد این بازی شده ام.جمعه.قطعا روز خاصی است.مثل امروز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرم هنوز گزم است و سرگیجه دارم.با اینکه تمام غذا و مشروب را بالا آورده ام اما تصور لحظاتی که گذرانده ام نیز مرا به وحشت می اندازد. بطری مشروب کنار دفترم است. تا نیمه خالی است. هیچ نمی شود گفت. فقط باید فراموش کرد. برای همین یک بطر ودکا را به خانه آوردم. اما مثل همیشه به جای اینکه مرا به فراموشی و هپروت سرخوشانه ای فرو ببرد، در همین دنیا نگهم داشته است و باعث شده است چشمانم بیشتر باز شود. باعث شده است به یاد بیاورم. صبح بعد از صبحانه هنوز نمی دانستم امروز چه روزی است. فکر میکردم یک جمعه ی دیگر در پیش است.*(در مورد این ستاره بعدا توضیح میدم اصلا ربطی به داستان نداره).یک جمعه ی کسل کننده. جمعه هایی که هیچی تویش نیست و تهایتا به عصر دلگیری ختم میشوند در قهوه خانه. کمی بی حوصله بودم. به خاطر بی خوابی دیشب بود. مدتها بود چیزی به اسم بی حوصلگی در وجودم مرده بود. بیخوابی دیشب مربوط به مرامنامه انجمن رولت روسی بود ولی صبح که بیدار شدم توی فکرش نبودم.روزمرگی و جریان عادی زندگی همه چیز را از یادم برده بود. حدود ساعت 10 بود که بهرام زنگ زد. صدایش کمی غمناک به نظر می رسید. مرامنامه رو خوندی؟ تازه به یاد بیخوابی دیشب افتادم. آره سه چهارباری. احساس کردم لبهایش به خنده ی بسته ای باز شد. حفظش هم کردی؟ تصور چند نفر که پشت یک میز نشسته اند و اسلحه ردوبدل می کنند یک لحظه تمام اندامم را لرزاند. راستش از خودم امتحان نگرفتم. تلخ خندید. پس از خودت امتحان بگیر. ساعت چهار آماده باش میام دنبالت میریم لباس میگیریم. بعدش هم میریم سراغ بازی. فکر میکردم تا چهار چه کار کنم. باشه آدرس خونه رو بنویس. فکر میکردم بدجایی خودم را گیر انداخته ام. شاید هم آنقدر بد نباشد. تا اتفاق نیفتد نمی توان مطمئن بود. حتی نمی شود گفت چه تاثیری می گذارد. امیدوار بودم فلسفه ی سید محمد عبدالله آنقدر قوی باشد که مرا هم از این منجلاب بیرون بکشد. ولی هنوز هم ارتباط این بازی و تغییر دیدگاه را نمی فهمیدم. حتی مطالعات فلسفی ام نیز به کارم نمی آمدند. هیچ فیلسوفی به خودش زحمت نداده بود که این بازی یا بازیکنان آنرا تحلیل کند. شاید هم فکر میکردند این حوزه کاملا مربوط به روانپزشکان است و آنها نباید در حوزه غیر تخصصی اظهار نظر کنند.جزوه را از اتاق آوردم و بار دیگر نگاهش کردم. تقریبا همه اش را می دانستم. حال باید سوگند نامه و وصیت نامه را می نوشتم. اینها مقدمات بازی بودند. سوگند نامه را طبق مرامنامه نوشتم. برای وصیت نامه کاغذی جلویم خالی خالی بود. نمی دانستم چی بنویسم. نه آنقدرها چیزی داشتم که به کسی ببخشم، نه آنقدرها کسی داشتم که برایش ارث بگذارم، نه وارثی که برایش توصیه کنم و نه حتی توصیه ای که بخواهم بنویسم. فلسفه این وصیت نامه را میشد فهمید. باید خودکشی ساده و کامل و تروتمیز و از همه مهمتر طبیعی از آب در میامد. بنابراین در حالیکه نمی دانستم چه بنویسم نمی توانستم هم بنویسم. با هر زحمتی بود چیزی نوشتم در حد چند جمله. نهار را هم از بیرون گرفتم. مثل همه ی جمعه ها. وقتی نهار می خوردم فکر میکردم از آخرین باری که مشوب خوردم خیلی میگذرد. 7 سالی می شود. در همان جمع چهار نفره مان بود. قبل از اینکه جدا بشویم. به نوعی جشن فارغ التحصیلی بود. آن شب آخرین شبی بود که با هم بودیم. امیر مست که شد گریه کرد. بعدش هم حمید و آخر سر هم بهرام شروع به گریه کرد. اما من حتی بغض هم نکرده بودم. آنجا بود که مجبور شدم با این حقیقت روبه رو شوم که با بقیه فرق دارم. شب سختی بود. نه حالم بد شد و نه گریه کردم. جالب اینجا بود که می دانستیم هم را نمیبینیم. لااقل تا مدت زیادی. من به شهرمان برمی گشتم تا معافی ام را درست کنم و باقی هم می رفتند تا خدمت مقدس!!! سربازی را انجام دهند. فقط حمید سه هفته خدمت می کرد. چون خریده بود که این هم قابل پیش بینی بود. جمع می پاشید. جمع رویایی چهارنفره مان. این گروه خشن. اسمی که خودمان به خودمان دادیم. قبل از آنکه به مسخره دالتونها بخوانندمان. البته از نظر من به جمع چهارنفره سه تفنگدار بیشتر شبیه بودیم.آتوس، پورتوس، آرامیس و دارتانیان. ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجم ادامه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامانبزرگم اومده خونه مون.صبح از زیر زمین اومدم تو همکف پیشش.یهو از جا پریده میگه: ننه جیگرمو بروندی. این چه قیافه ایه آدم ازت می ترسه.رفتی خودتو کردی شکل شمر ملعون!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا سوای همه این القاب ریز و درشت و عریض و طویل این کچلی خیلی حال میده.حمومهای یک دقیقه ای، بیرون میخوای بری فقط معطلی لباس پوشیدنو داری.بیرون هم که میری که خنک خنکه.دیگه چی بهتر از این؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پسر کوچیکه دایی کوچیکه خدا بیامرز، هر وقت میخواد لعنت کنه یا فحش بده، هر چی میخواد بگه حواله میده به عمر. حرکت زشتیه ولی .... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش در راستای وبگردی به یه وبلاگ برخوردم که میگفت اینجوری که اکثر وبلاگ نویسا مینویسن به زبان فارسی کمک میکنه.همین محاوره ای رو میگم.سوای درست و غلط بودنش نکته ای بود که من دقت نکرده بودم.یعنی راستش همیشه فکر میکنم وبلاگ نویسایی که خیلی وقته دارن می نویسن یعنی اونایی که هوسی این کارو نمیکنن، علاوه بر استفاده از آزادیهای خاص دنیای مجازی و عرضه ی بی هزینه ی آثارشون، دنبال یه راهی واسه کمک به خودشونن وگرنه شده حاضرن پینگلیش هم بنویسن و این کمک یا ضربه شون کاملا ناخودآگاهه. البته به کسی برنخوره. کلی گفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببین بچه من هنوزم نمیدونم چطور باید با تو رفتار کنم.واقعا نمیدونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره این داش حشمت لطف فرمودن تشریف آوردن.دیشب با هم رفتیم یه دودی گرفتیم.جدا دلم واسه ش تنگ شده بود. مخصوصا اون لحن آخوندی بامزه ش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از همه ی این خنده ها مرگ اکبر محمدی به همه ثابت کرد که این جنبش دانشجویی نه تنها در کماست بلکه حتی دچار مرگ مغزی شده.آخرین چیزی که از برادران محمدی می دانستم مرخصی نامحدودشون بود.آنهم نه از ایران بلکه توی یه شبکه خارجی دیده بودم.مصاحبه با پدر و مادرش هم داشت. با شازده احمد باطبی هم داشت. برنامه جالبی بود. خانواده محمدی خیلی ستم کشیده اند. اگه خدایی باشه که قائدتا باید باشه به جلاداشون رحم کنه. و به بزرگتراشون و به ماها که بی تفاوتیم و به سرزمینمون که ادعای پرستشش رو داریم و به همه ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115479401773424564?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115479401773424564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115479401773424564&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115479401773424564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115479401773424564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/7.html' title='انجمن رولت روسی (7)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115462222090985225</id><published>2006-08-03T19:50:00.000+03:30</published><updated>2006-08-03T19:53:40.923+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (6)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;...بعد از یک لحظه با دیدن چهره های متعجبشان دستهای خشک شد و آرام پایین آمد.همزمان خنده ام هم جمع و تبدیل لبخند شد.ولی مثل بچه هایی که اسباب بازی محبوبشان را گرفته اند و با ذوق اسمش را به زبان می آورند، مرتب و بدون وقفه میگفتم جوهر لیمو.کشف راز به این کوچکی تاثیر عجیبی روی من که به خونسردی شهره بودم داشت.البته در آن لحظه اصلا به واکنشم فکر نمی کردم.در راه برگشت بیشتر بهش فکر کردم.خانه که رسیدم سریع لباسم را درآوردم جزوه را روی گاز پختم.کار حساسی بود چون هر لحظه ممکن بود بسوزد.به تدریج نوشته ها که به خط خوش نستعلیقی احتمالا با نوعی قلم خاص با نوکی شبیه به قلم نی نوشته شده بودند به صورت خاکستری تیره در زمینه زرد آشکار شد.به این مضمون:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انجمن رولت روسی&lt;br /&gt;تاریخچه&lt;br /&gt;رولت روسی، نوعی بازی قدیمی است که ابتدا در روسیه و بین افسران ارتش تزاری رایج شده است که از این طریق شجاعت خود را به همقطاران خود نشان می دادند.این بازی بعدها از روسیه به اروپا و آمریکا رفت وعده ی کثیری به آن علاقه مند شدند و به صورت مخفی به انجام آن می پرداختند زیرا اکثر عوام و مردم عادی انسانهایی را که به این بازی مشغولند، احمق و دیوانه می پندارند.در طی نزذیک به صدوبیست سالی که از ابداع این بازی می گذرد معمولا به صورت پراکنده و بدون سازماندهی خاصی انجام میشد. در ایران پس از انقلاب کمونیستی روسیه چند افسر رده بالای ارتش تزاری به این کشور بازنگشتند و در ایران ماندند. این بازی کم کم بین تعدادی از افسران ارتش رواج پیدا کرد. تا اینکه شخصی به نام سید محمد عبدالله انجمنی تاسیس کرد به نام انجمن رولت روسی که در این انجمن به صورت سازمان یافته افراد به انجام این بازی مشغول شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلسفه ی تشکیل&lt;br /&gt;از بدو تاسیس این انجمن، هدف تغییر دید افراد نسبت به مرگ و ترس از مرگ بود که بخش اعظمی از زندگی را تشکیل میدهد. سید محمد عبدالله بعد از چندباز انجام این بازی متوجه تاثیر این بازی در زندگیش شد. این تاثیر عمیق به خاطر تحولی است که در نحوه نگاه به مرگ و ترس از مرگ به وجود می آید. سید محمد عبدالله ابتدا سعی کرد با صحبت با نردیکان و خانواده اش این دید را در ایشان به وجود آورد ولی بعد از مدتی تلاش متوجه شد که نمی تواند تاثیر چندانی در زندگی آنها بگذارد.بعد از با فراهم آوردن مقدمات کار ترتیبی داد تا با این افراد رولت روسی بازی کند.وقتی اثر آنرا دید تصمیم به تاسیس انجمن گرفت و بعد از آن تاریخ(17/12/1313) تا امروز این انجمن برپاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تشکیلات&lt;br /&gt;تعداد اعضای انجمن 7 نفر است. رده بندی اعضا بدین صورت است:1. سرلشگر 2.سرتیپ 3.سرهنگ 4.سرگرد 5.سروان 6.ستوان 7.گروهبان. رده بندی اعضا بر اساس سابقه ی افراد است. بدین ترتیب که شخصی تازه وارد به نام گروهبان خوانده میشود.هرگاه فردی از رده های بالاتر از انجمن خارج شود افراد رده های پایینتر یک رده بالا می آیند.وظیفه ی افراد به شرح زیر است:&lt;br /&gt;1. سرلشکر: بالاترین رده ی انجمن و مسئول برگزاری جلسات است. هماهنگی و وجود کل ملزومات جلسه ی بازی به عهده سرلشکر است.&lt;br /&gt;2.سرتیپ: مسئول تهیه اسلحه است. هزینه ی اسلحه نیز به عهده ی سرتیپ است. از هر اسلحه فقط تا زمانی استفاده می شود که تیری از آن شلیک نشده است.&lt;br /&gt;3.سرهنگ: هماهنگی محل جلسه به عهده ی سرهنگ است.سرهنگ می تواند از منزل خودش نیز استفاده کند.&lt;br /&gt;4.سرگرد: تهیه غذا و مشروب جلسه به عهده ی سرگرد است که از هزینه شخصی خودش انجام می شود.&lt;br /&gt;5.سروان: هماهنگی جلسات با کل رده ها به عهده ی سروان است.&lt;br /&gt;6.ستوان: تهیه ی مرامنامه ی جدید به عهده ی ستوان است. یکی از ملزومات ستوان شدن یاد گرفتن نوشتن با قلم نی است.&lt;br /&gt;7.گروهبان: حفظ کردن مرامنامه وظیفه گروهبان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلسات بازی:&lt;br /&gt;جلسات پس از هماهنگ شدن توسط سرلشگر و تهیه ی ملزومات بر اساس وظایف و هماهنگی با اعضا در محل انجام می شود. جلسات با سخنرانی سرلشگر که موضوع آن بنا به تشخیص خودش است آغاز می شود. پس ازاتمام سخنرانی ودکای روسی سرو می شود. سرو شدن ودکا به این صورت است که سرگرد آنقدر برای خودش و افراد ودکا می ریزد تا همه ی افراد بگویند بس است. سپس به تناسب زمان جلسه دور میز می نشینند و غذا سرو می شود. پس از صرف غذا بازی شروع می شود. به این ترتیب که سرتیپ ریولوری که خشاب هشت تایی دارد را از جعبه خارج می کند و خشاب خالی را به همه نشان می دهد. سپس به تشخیص سرلشگر که شرایط نوبت بازی انجام می شود. بازی زمانی پایان می پذیرد که یا تیری شلیک شود یا کل افراد بازی را انجام دهند. در هر نوبت بازی خشاب قبل از چکاندن ماشه چرخانده می شود. پس از اتمام بازی بنا به تمایل افراد و تشخیص سرلشگر، مشروب سرو می شود و یا موضوع به بحث گذاشته می شود و یا با پاسور بازی انجام می شود. شرکت در این قسمت از جلسه به صورت آزاد است. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لازم نیست بگم که اون سه نقطه( ... ) معنیش ادامه دارد است. یاد این کارتون ژاپنیا می افتم که آخرش می زد ادامه دارد.به ژاپنی می نوشت.گوشه پایین سمت چپ.خیلی باحال بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بس که همه بهم گفتن خفاش بچه داداشم که چهار سالشه تو مهد واسه م یه خفاش کشیده.خیلی هم خوشگل شده.من که باورم نمی شه خودش کشیده باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی یادم رفت.بابت این همه تاخیر عذر می خوام.البته اگه واقعا مهمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگه توی یه کتاب {خوندم} آدما واسه رها شدن از اونی که بودن و نمی خواستن، یا آزارشون میداد، یا باعث شده بود درجا بزنن و جلو نرن سرگذشت شخصیشونو واسه غریبه ها تعریف می کردن ... نمیدونم درسته یا نه؟میگم البته به خودم.من ازش نتیجه گرفتم.ولی نمی شه واسه همه یه سخه پیچید.این حرکت جنبه بالایی میخواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرداییهام با زن دایی خدا بیامرزم خونه اومدن خونه ما.پسر کوچیکه دایی کوچیکه م با تک پسر دایی بزرگم کل کل میکنن بیا و ببین.ردیف.همه ش فکر میکنم جنبه شون با هم خیلی بالاست اما امان از این داداش کوچیکه ما تا بهش میگی کش و کشمش یا میخواد یقه مونو بگیره یا قهر میکنه میره و با اصر ار مامانم باید سه روز منت کشی کنیم.اینم شده زندگی ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این رئیس جمهور اوکراین هم خیلی موجود باحالیه.با اینکه مجلس از حزب مخالفشه واسه اینکه مجلشو منح نکنه رهبر حزب مخالفو به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کرده.اونوقت کشور ما .... من هیچی ندارم که بگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روزه حوصله ندارم همین فعلا .... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115462222090985225?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115462222090985225/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115462222090985225&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115462222090985225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115462222090985225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/08/6.html' title='انجمن رولت روسی (6)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115394736781667009</id><published>2006-07-27T00:19:00.000+03:30</published><updated>2006-07-27T00:26:07.903+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (5)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ادامه روز چهارم ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;جمع رویایی بودیم.نه دختری توانست از هم جدایمان کند، نه خودمان زیادی بچه بودیم.من از همه ساکت تر بودم.ولی نسبت به الان خیلی زیاد حرف میزدم.حمیدرضا و بهرام درباره قهر و آشتیها با دوستان دخترشان حرف میزدند و امیر از کلاسی که با معشوقه اش داشت.من هم با لذت گوش میدادم.نهایتا درباره رفتار اساتید و نحوه تدریسشان اظهار نظر میکردم.من حتی به خودم جرات نمیدادم عاشق کسی بشوم.می ترسیدم بمیرد.همیشه از امیر میپرسیدم:&lt;em&gt; اگر همین فردا مونا بمیره چه حسی بهت دست میده؟&lt;/em&gt; اشک توی چشمهایش جمع می شد:&lt;em&gt; از اینکه هیچوقت بهش نگفتم دوسش دارم دق میکنم و میمیرم&lt;/em&gt;. خنده ی شیطنت آمیزی میکردم.چون گیر افتاده بود.میگفتم: &lt;em&gt;خوب برو بهش بگو دیگه الاغ جون.شاید این آخرین فرصت باشه&lt;/em&gt;. او هم عزمش را جزم میکرد و هزارها هزار حرفی را که داشت جمع می کرد و می رفت پشت در کلاس مونا منتظر میماند.من هم کمی آنطرفتر طوری که کسی نبیندم پشت به دیوار تکیه می دادم و روزنامه ای باز می کردم.دوست داشتم لحظه ای که به مونا میگوید که دوستش دارد ببینمش.یاد آن کارتون دوران بچگی می افتادم که دخترکی مریض از پشت پنجره درختی را می دید که برگهایش می ریزد و میگفت وقتی کل برگها بریزند من هم میمیرم.حس میکردم بازگو کردن احساسش به مونا برایش حکم برگ آخر را دارد.منتظر می ایستادم.دختر از کلاس بیرون می آمد و معمولا با دو سه نفر از دوستانش.یکی دو پسر هم همیشه دنبالش موس موس میکردند.جلوی امیر که میرسیدند امیر صدایش میکرد و او می ایستاد.پسرها می رفتند و گاهی دختر به بقیه هم میگفت بروند.بعد امیر کمی این پا و آن پا و من و من میکرد و آخرش می گفت:&lt;em&gt; فلان مساله چطور حل میشه؟&lt;/em&gt; یا&lt;em&gt; فلان جزوه رو دارین؟&lt;/em&gt; یا&lt;em&gt; فلان مساله فصل فلان از فلان کتابو حل کردم، میخواین واسه تون توضیح بدم؟&lt;/em&gt; آنقدر طبیعی میگفت که من همیشه فکر میکردم رویش فکر کرده است.دختر هم با حوصله گوش میداد یا جواب می داد و بعد میگفت: &lt;em&gt;خوب کار دیگه ای ندارین؟&lt;/em&gt; خوب معلوم بود چرا این سوال را می پرسد.با اینکه امیر خیلی خوددار بود و هیچوقت تابلو نمی کرد، و حتی آنچنان نگاهش هم نمیکرد ولی دختر ها حس ششک خوبی دارند.خیلی خوب می فهمید که امیر می خواهد چه بگوید.از لحن پرسیدنش کاملا می شد فهمید.امیر هم سرش را پایین می انداخت و با لحن خشک و رسمی میگفت: &lt;em&gt;نه! فعلا نه! اگر باز هم سوالی بود خوشحال میشم کمکتون کنم.&lt;/em&gt; یا&lt;em&gt; اگر سوالی داشتم حتما مزاحمتون می شم.&lt;/em&gt;دختر هم آشکارا از عصبانیت سرخ می شد و یکی دوتا تعارف رسمی می کرد و میرفت.نمیشود مطمئن بود ولی من گاهی صدای ساییده شدن دندانهایش را میشنیدم.بعد امیر به سمت من می آمد و میگفت: &lt;em&gt;خیلی بد شد نه؟&lt;/em&gt; منم با لحنی که سعی میکردم ادایش را درآورم میگفتم: &lt;em&gt;نه! فعلا نه!&lt;/em&gt; وقتی اینطور تو هم میرفت خیلی دوست داشتنی میشد.بعد امیر دنبالم میکرد و من سریع پیشنهاد چپق صلح میکردم.توی قهوه خانه نمونه.او هم قبول میکرد.چندین هفته میگذشت و در انتها دوباره این برنامه را پیاده میکردیم.هر چند ترمهای آخر دیگر من حس و حال هیچ کاری را نداشتم.این بار امیر سعی میکرد سر به سرم بگذارد ولی .... .&lt;br /&gt;قلیانم به سرفه ام انداخت.سرفه کنان بلند شدم.شلنگ را مثل همیشه دور میانه پیچیدم و سری قلیانم را در آوردم و در جیبم گذاشتم.به سمت دخل که میرفتم تا حسابم را بگذارم و بروم چشمم خورد به همان چهار دانشجو.لبخندی روی لبم نشست.جمع چهار نفره مان.هنوز همان دانشجو ناراحت بود.از صحبتهایشان معلوم بود قضیه ی همان ریاضی مهندسی است.خنده ای مخفی در دلم پیچید.برای اولین بار بعد از این هفت سال دلم برای آن دوران تنگ شد.دوران خیلی خوبی بود که سال به سال بدتر شد.اما بدترین سالش هم پیش این سالها برای خودش عید بود.سوار تاکسی که شدم، حرفهای بهرام توی گوشم زنگ میزد.راه برگشتی نیست. انجمن رولت روسی.جدا کنجکاو شده بودم بدانم. به سپید و سیاه که رسیدم واقعا فکرم مشغول بود.اما باعث نشد نفهمم که این پسر و دختر همیشگی نیستند.برای یک لحظه نگرانشان شدم.اما فکر کردم شاید پنجشنبه است و با هم به سینمایی جایی رفته اند.توی کافی شاپ مثل همیشه این ساعت خلوت بود.قسمت عقبش که میز صندلی دارد کمی شلوغ به نظر می رسید اما مبلها خلوت بودند. نشستم و قهوه را سفارش دادم.روزنامه را باز کردم.جزوه را که خیلی بزرگ به نظر نمی آمد باز کردم.بعد از صفحه اول که سفید بود صفحه ای بود که بالا سمت راست با خط ثلث نوشته شده بود: &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کل نفس ذائقه الموت ....&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; و پایین سمت راست هم نوشته بود: &lt;em&gt;&lt;strong&gt;هر نفسی مرگ را می چشد ...&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; با خط نستعلیق.و در صفحه ی بعد توی یک سوم بالاییش نشانی حک شده بود و زیرش پررنگ و درشت نوشته شده بود:&lt;em&gt;&lt;strong&gt; انجمن رولت روسی.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; نشان انجمن مثل نشانهای خانواده های سلطنتی فرانسه بود.یک ریولور که به صورت مایل، لوله اش به بالا و سمت راست کاغذ اشاره میکرد و با گل زنبقی در جهت مخالف تشکیل یک علامت ضربدر داده بودند.یک نوار از روی ساقه و دسته ی ریولور رد میشد و در دو طرف قاب دایره ای که این نشانها را دربرگرفته بود را قطع میکرد.طوری که گویی در داخل قاب به ما نزدیکتر است.آخر نوار را هم مثل روبانهای کادویی شکل هفت و هشت داشت.در قاب دایره ای با حروف لاتین قدیمی نوشته شده بود:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;RUSSIAN ROULETTE&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بقیه ی صفحه سفید بود همینطور بقیه ی صفحاتش.با حالت گنگ چند بار درقش زدم.با تعجب خیره شده بودم.نمیدانستم چی کار کنم.به فکر فرورفتم و جزوه را جمع کردم.قهوه ام را که نازه آورده بودند مزمزه کردم.سرم را میان دستهایم گرفتم و به کل کتابها فیلمهایی فکر میکردم که درباره انجمنهای سری و مخفی و نحوه ارتباط اعضایشان بود.&lt;em&gt;تنها آتش است که تطهیر میکند و روشنی می بخشد.راه ما نیز با آتش روشن می شود&lt;/em&gt;.جمله ای بود که در یک فیلم قدیمی سیاه و سفید راجع به یک انجمن سری شنیده بودم.اعضای انجمن پیغامهایشان را به شکل کاغذهایی سفید می فرستادند و در پایین صفحه این جمله خیلی کوچک و به صورت برعکس نوشته شده بود.ناگهان مثل کسانی که برق گرفته باشدشان از جا پریدم. &lt;em&gt;جوهر لیمو&lt;/em&gt;. شروع به خندیدن کردم و دوباره اینبار با صدای بلند فریاد زدم:&lt;em&gt; جوهر لیمو &lt;/em&gt;گارسونها و چند مشتری که نشسته بودند با تعجب به سمت من برگشتند و به من نگاه کردند.من هم که هنوز از این کشف هیجان زده بودم می خندیدم و دستهای مشت کرده ام را به سمت بالا حرکت میدادم. ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجب روز طولانی شد این روز چهارم نه؟ولی شروع با شکوه باعث میشه که ادامه راحت تر باشه نه؟چقد میگم نه، نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا امروز تو قهوه خونه نشسته بودیم کلی حرف زدیم.یه محمد نامی تو قهوه خونه کار میکنه که با یه وحید نامی که مشتری بود بحث می کردن.راجع به اینکه وحید معتقد بود هر کسی یه قیمتی داره و محمد معتقد بود که آدم هیچوقت راضی نمیشه شرف و ناموس و حیثیتشو با پول خرید و فروش کنه.منم یاد پیشنهاد بی شرمانه افتادم.محمد خیلی رویایی فکر میکرد چون تجربه ای از واقعیتهای دنیا و جامعه ش نداشت.هنوز آدمها رو درست نمی شناخت.همه ی ما وقتی کنار گودیم خوب بلدیم لنگش کن رو بگیم.همه میگیم نه آدم هیچوقت خودشو نمیفروشه.ولی تو موقعیت همه تقریبا شکل همه ن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی بعد از اون قضایا دوباره بات حرف زدم به خودم گفتم کار درستی کردی.ولی حالا که میبینم غریبه و آشنا واسه ت فرقی نداره هر جا میشینی خیلی راحت زیرآب میزنی و منو میخوای پیش بقیه خراب کنی تا مثلا خودتو بالا بکشی، دلم خیلی میگیره.میگیره از اینکه اینقد ساده م.تو تمام این روزا تو تنهایی سعی میکنم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم که نشستم دوباره بات حرف زدم.و کار درستی میکنم که هیچی بهت نمیگم اما نمیتونم.حشمت هم که نیست تا یکی دوتا از اون جملات قصارشو بگه و آدمو خلاص کنه.چشم قشنگه هم که هیچی بابا.بدتر از زن شوهردار.چی بگه آدم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب مثل یه خفاش حرفه ای تا طلوع صبح بیدار بودم.فکرشو میکنم میبینم این سومین شب توی هفت روز گذشته ست.یعنی بی خوابی گرفتم؟تازه از اینا گذشته صبح هم که مثلا 5 یا 6 میخوابم حد اکثر 10 بیدارم.این آخه انصافه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلی خلافکار شدم.با موشی(ماشینم) که شماره ش فرده رفتم تا میدون فردوسی قلیون کشیدم و برگشتم.هیشکی هم نفهمید.باحال بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی خوشیم تو هم همه ش ضد حال؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز ریشهامو زدم و به قول حشمت مثل برادر جمشید آریا شدم.تو قهوه خونه محمد به وحید میگه بهش میاد چی کاره باشه؟(به من اشاره میکنه)خودم میگم:دزد، قاتل، قاچاقچی ... .محمد میخنده میگه نه بابا شبیه جمشید هاشم پور(وقتی مو نداشت اسمش آریا بود) شدی.وحید میگه: خوب اونم همه ش نقش دزدا و قاتلا و قاچاقچیا رو بازی میکرد دیگه.هیچوقت پلیس که نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قراره فردا صبح زود بریم بهشت زهرا.مراسم چهلم آن مرحوم وقتش رسیده دیگه.بعدش هم میریم خونه آن مرحوم نهار.بعدش هم بعد از ظهر میریم مسجد گرامی داشت یاد آن مرحوم.بعدش هم شام باز مهمون آن مرحومیم.گویا فقط جای خودش خالیه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ودکا هم جدا مشروبه ها.فقط حیف که زود ول میکنه و مزه تلخیش از بین نمیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه.فعلا .... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115394736781667009?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115394736781667009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115394736781667009&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115394736781667009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115394736781667009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/5.html' title='انجمن رولت روسی (5)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115387656074764832</id><published>2006-07-26T04:45:00.000+03:30</published><updated>2006-07-26T04:58:56.246+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (4)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روز چهارم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;لازم نیست بگویم که راس ساعت هشت سر کارم حاضر بودم.چون فکر نمی کردم روز خاصی باشد.اما صندلی روبه روم خالی بود.عزمم را جزم کرده بودم امروز حتما بلند شوم و چهره ی مینا را ببینم.ساعت 8:30 بود و هنوز صندلی خالی بود.نمی توانستم حواسم را جمع کنم.از چشمهای مینا خبری نبود.فردا هم جمعه ست و تعطیل.من امروز را وقت دارم وگرنه می رود برای شنبه.اما از مینا خبری نبود.حتما خبری بود ولی اثری نبود.خبرش را هم که من نداشتم.اعداد جلوی چشمهایم می رقصیدند.همه ی اعداد درست بود ولی من نمی توانستم درست محاسبه کنم.اصلا احساس خوشایندی نبود.چشمهای مینا همان فرمولی بود که این دو روز اعداد که سهل است ذهنم را با آن نظم میدادم.بدون فرمول حتی اگر می دانستم درست است باز هم محاسبه سخت بود.اگر میخواستم با فرمولهای قدیمی کارم را انجام دهم که دیگر نه مینایی بود نه هیجانی.ساعت 12 شد.صندلی خالی بود.امروز باید حتما روز خاصی باشد.روز خاص.بدون دیدن مینا؟شاید هرگز.شاید هم حتما.نهار را با بی میلی خوردم.نصفش ماندوبقیه روز هم سرگیجه اعداد بود.وقتی هم تمام می شدند نشئه ای نبود.یا اگر بود چطور می توانستم از آن لذت ببرم؟به قهوه خانه که رسیدم بهرام آنجا بود.نشسته بود و خوانسار میکشید.از قلیانش معلوم بود 40 دقیقه ای هست که می کشد.رنگ قهوه ای سوخته بود.هشدار دهنده بود.پیشش نشستم.به دوروبر قهوه خانه نگاه کردم.بهرام ساکت بود و غرق در افکارش.زمانی که او ساکت و مجذوب افکارش بود فکر میکردم این همه سال چرا نمونه؟میزهای سنگی به رنگ خاکستری با چهارچوبهای قرمز.قرمز تیره.نیمکتهای چوبی به رنگ قرمز.همان قرمز.با چهارچوبهایی از فلزی از همان رنگ.در سالنی تقریبا به مساحت 40 متر مربع با کف سرامیک به رنگ چرکتاب ولی روشن.و دیوارهایی که شاید یک زمانی که تازه رنگ شده بودند سفید بودند.البته سفید سفید هم که نه.در وسط سالن دو میز دیگر هم هست با این تفاوت که چوبی اند و سفید.به جای نیمکت چهارپایه های پلاستیکی قرمز دارند.دکورش برای قهوه خانه کمی شاد است.دلگیر نیست.آدم تنها هم بیاید دلش نمی گیرد.بهرام ناگهان و بدون مقدمه شروع به صحبت کرد.لحنش شبیه کسانی بود که صحنه ی قتلی را شرح می دهند که سی ثانیه پیش دیده اند.آرام،بی روح،بهت زده.&lt;em&gt;تو تو زندگیت همیشه اهل خطر نبودی ولی وقتی لازم بود خوب خطر می کردی.مثل بازی شلم میمونه.باید حتما ریسک کنی ولی اگر درست نباشه منفی میخوری گاهی هم دوبل.ولی فرصتی برای جبران هست.درست مثل زندگی.اگر ریسک نکنی حتما بازنده ای.نه شلم میکنی نه می بری.در کل هم بازنده ای.چون از بازی لذت نبردی&lt;/em&gt;.پکی عمیق به قلیانش زد و من مات نگاهش می کردم.ارتباط حرفهایش را نمی فهمیدم.&lt;em&gt;میخوام بهت پیشنهاد یه بازی بدم.نمی خوام آروم آروم بمیری.اگر مرگی باشه که هست نباید قدم قدم بری طرفش.باید باش زندگی کنی و تو تموم لحظه های زندگیت ببینیش.خودت می گفتی بعد از فوت پدرت به مرگ جور دیگه ای نگاه می کنی.خودت میگفتی نباید از مرگ ترسید.اما من همیشه میترسیدم.با ترس از مرگ نمیشه زندگی کرد.فقط آروم آروم سمتش میری&lt;/em&gt;.پک عمیق دیگری زد.دود بیجان و کم رمق خوانسار را آرام بیرون داد.نمی دانستم کی میخواهد ضربه ی اصلی را وارد کند.&lt;em&gt;پشت هر قدمی مرگ هست.پشت هر نفسی مرگ نشسته.یاد گرفتن زندگی با همین شعاره.من تا یکسال پیش مثل تو بودم.تو الان از ترس مرگ خودکشی میکنی.این درست نیست.اصلا درست نیست.اینجور زندگی به درد هیچی نمیخوره.کار کردن و چهارتا تفریح تازه اگه بشه اسکشو تفریح گذاشت.این چیزیه که تو میخوای از زندگیت؟میدونم نیست.میدونم عذاب میکشی&lt;/em&gt;.پک دیگری زد.لحنش عوض نشده بود.&lt;em&gt;می خوام وارد یه بازی بشی.بازیی که راه برگشتی نداره.نمیتونی جدا بشی.نمیتونی بذاری بری.نمی تونی به زندگیت ظلم کنی.نمیتونی جر بزنی.نمی تونی وقتی راه زندگی کردن رو پیدا کردی از مرگ فرار کنی.راه زندگیو اینجوری یاد میگیری.در انجمن رولت روسی&lt;/em&gt;.پرسیدم: &lt;em&gt;در چی؟&lt;/em&gt;دود را بیرون داد و چشمهایش که مستقیم به چشمهای من نگاه می کرد برق زد و تکرار کرد: &lt;em&gt;انجمن رولت روسی&lt;/em&gt;.اسم رولت روسی را یکبار شنیده بودم.توی فیلم شکارچی گوزن.فقط در همین حد.میدانستم یک ریولور را با فقط یک فشنگ پر میکنند و یکی یکی به سر خودشان شلیک میکنند.بعد از هر شلیک هم خشاب استوانه ای ریولور را می چرخانند.میشود گفت شانس زنده ماندن یک به هشت است.نمی دانستم چنین بازی احمقانه و قمار خطرناکی بر سر زندگی چطور راه زندگی را می آموخت.گویا ترس را از چهره ام خواند.&lt;em&gt;میدونی رولت روسی چیه؟&lt;/em&gt;سرم را آرام دو بار به نشانه بله تکان دادم.گفت: &lt;em&gt;خوب هستی یا نه؟فرصت فکر کردن نداری.یا همین الان با من دست میدی و میآی یا خودکشیت رو بکن.تصمیم با خودته&lt;/em&gt;.با تعجب به بهرام نگاه کردم.واقعا عوض شده بود.من کاملا مات شده بودم.یک چک به قلیانم زدم.شلنگ را به دست چپم گرفتم و به دهانم چسباندم و در حالی که پک میزدم دست راستم را از زیر دست چپم به طرفش بردم.انگار باری از روی دوشش برداشته باشند نفس راحتی کشید و بعد در حالی که خنده حرفش قاطی شده بود گفت: &lt;em&gt;راستش تو این انجمن ... همه با دست چپ ... دست میدن.راه برگشتی نیست ها.حالا اگه میخوای دست بده&lt;/em&gt;.دیگر نمی خواستم فکر کنم.زندگی با این انجمن هر چیزی هست که من نمیدانستم حتما بهتر از زندگی الانم که مرا تبدیل به یک ترسوی تمام عیار کرده بهتر است.شاید با این انجمن جرات کنم و از روی صندلی بلند شوم و مینا را ببینم.به علاوه چیزی که روی بهرام سرسخت چنین اثری بگذارد قطعا قدرتمند است.دست چپم را دراز کردم.اوهم با دست چپش با من دست داد.محکم دستم را گرفت و دوبار بالا و پایین برد.بعد گفت: &lt;em&gt;به انجمن رولت روسی خوش اومدی.بهت یه جزوه میدم که مرامنامه انجمنه.میخونی و حفظش میکنی.فردا باید از حفظ موقع سوگند خوردن بگیش&lt;/em&gt;. بعد دوروبرش را نگاه کرد و با احتیاط یک جزوه کوچک از کیفش درآورد که ورقهایش در قطع آ-چهار بود.گرفتم و لای روزنامه ها پنهانش کردم.&lt;em&gt;شماره تلفن خونه تو بده.یادتم باشه کسی این انجمن رو نمیشناسه نباید هم بشناسه.یعنی جزوه رو کسی نبینه&lt;/em&gt;.چشمکی زد و شماره تلفن را نوشت.نگاهش کردم.چهره ی زیبایی نداشت اما کاملا مردانه بود.وقتی مثل عقاب دوروبر را زیر نظر داشت چشمهایش به بینی عقابیش می آمد.ولی در باقی اوقات برای صورت نسبتا بزرگش کمی کوچک بود.شماره را که نوشت بلند شد و رفت.قلیانم را کشیدم.یاد دورانی افتادم که دم غروب در صحن دانشگاه جمع می شدیم.روی سکوهای سنگی رو به روی سلف.بعد از کلاسهای روزانه مان.درباره روزمان حرف میزدیم و بعد تصمیم می گرفتیم که برویم قهوه خانه.گاهی هم کلاسی داشتیم و یکی دو نفرمان نمی آمد اما بالاخره هر شب می رفتیم. ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون سه نقطه آخر یعنی روز چهارم هنوز تموم نشده.به جان خودم الان ساعت 4 صبحه.دیگه بیشتر نتونستم تایپ کنم وگرنه نوشتمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شلم یه بازی با ورق که نحوه بازیش بسیار شبیه به حکمه ولی برعکس حکم شمارش امتیاز بر اساس دست نیست بلکه بر اساس کارتهای جمع شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ریولور یک اسلحه با لوله ی بلند است که خشاب استوانه ای داره و بعد از هر شلیک خشابش می چرخد و گلوله ی بعدی آماده شلیک میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کسب اطلاعات بیشتر درباره رولت روسی برین خودتون تو گوگل پیدا کنین.یا صبر کنین خودم میگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا رو تنها گشتم.اول رفتم نمونه.قلیونش مزخرف بود ولی جون میداد واسه نوشتن.بعدش رفتم فردوسی.قلیون اونم شانس من، امروز مزخرف بود.حشمت هم که رفته ولایت.عوضش تو فردوسی کتاب خوندم.امروز همه ش با شخصیتهای کتابی که میخونم و داستانی که می نویسم سروکار داشتم.یعنی تو تنهایی و فقط مالیخولیا.خیلی حال میده.شبم که اومده بودم خونه خوی سادیستیکم گل کرده بود و همه رو ترکوندم.بعدش نگار و آرمین دیدم.خیلی با نمکن این دوتا فینگیلی.خوشگلم میخونن.خیلی فکر کردم.از نگار بیشتر خوشم میاد.شام و نوشتن و حالا هم در خدمت شماییم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسخره است.نمیخواستم گزارش روزانه بشه.میخواستم تنهاییم رو توصیف کنم یه چیز دیگه شد اصلا.این روزا دست به هر کاری میزنم یه چیز دیگه میشه.فکر کنم چون اصلا فکر نمیکنم اینطوری میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی آدم میخواد از این چیزا ننویسه هی سوژه میدن.امروز یه یارو انگلیسیه رو آوردن تو تلویزیون بعد ازش میپرسن که نقش آمریکا در ایجاد این بحران چیه؟طرف هم از اون انگلیسیای تیر قبل از انقلاب بود گفت&lt;em&gt; آمریکا هیچ نقشی نداشته.اتفاقات غزه باعث این بحران شده و حزب الله با اسیر کردن دو سرباز اسرائیلی مقدمه جنگ رو پدید آورده&lt;/em&gt;.این قسمت آخر رو طرف ترجمه نکرد.بعدش از یارو ایرانیه پرسید.یارو هم آفتابه گرفت دستش افتاد به جون اسرائیل و آمریکا.هر چی مجری میگفت این با اغراق عجیبی ذکر میکرد.میگفت&lt;em&gt; اینا نتونستن برن تو لبنان&lt;/em&gt;.که همه ی دنیا عکسشو میگن.یا&lt;em&gt; اجلاس رم جهت کوبیدن لبنان اما لبنان رفته شرکت کرده&lt;/em&gt;.اینا کاسه داغتر از آشن.میگفت&lt;em&gt; اسرائیل حقوق بشرو رعایت نمیکنه.نمیذاره تو کشورش تظاهرات ضد جنگ انجام بشه&lt;/em&gt;.این دیگه جدا خنده دار بود.یکی میگفت آبکش به آفتابه میگه پسر تو چقد سوراخ داری.&lt;br /&gt;.دیگه کسی نگفت این سید حسن که جدا جونور دوست داشتنییه چطور نمیتونه حساب کنه که سه تا اسیری که معلوم نیست زنده ن یا مرده اینقد ارزش دارن که این همه بچه رو اینجوری به کشتن بده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلویزیون ما هم که کاسه داغتر از آش.فکر کنم اگه حزب الله تلویزیون اختصاصی داشت هم نمیتونست اینجوری خودشو تبلیغ کنه.یارو میگفت &lt;em&gt;جهان عرب به فکر حزب الله و یک ملت نیستن&lt;/em&gt;.بابا آخه اونا هم میدونن دعوا سر لحاف ملاست.تازه از اینا گذشته شما که دیگه اینقد به اینا کمک میدین که جایی واسه کسی نمیمونه.بعد کیهان عکس بچه های اسرائیلی رو زده که دارن رو موشک چیز می نویسن و زیرش تیتر زده اسرائیلی ها به بچه هاشون کشتن یاد میدن.بچه معصومترین چیزیه که تو دنیا وجود داره.اون آشغالها با موشک می کشنشون.(هم لبنان و هم اسرائیل)شما آشغالها هم ازشون سو استفاده میکنین.همه تون چوبشو میخورین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقدیم به تو با عشق و نکبت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتی بیا.گفتی بمان.گفتی بخند.گفتی بمیر.آمدم.ماندم.خندیدم.مردم.&lt;br /&gt;نمیدونم این شعر چی داره که هر وقت بهش فکر میکنم میرم تو خلسه.خیلی قشنگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه شعر هم برای بخش عمو پورنگ داریم.امروز همه ش اینو میخوندم:&lt;br /&gt;میرم مدرسه میرم مدرسه،جیبام پره فندوق و پسته&lt;br /&gt;موش موشک من میخوره غصه،که نمی تونه بره مدرسه. .... .حتی خودم هم حرفی واسه گفتن ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه دونه از این شلوار برموداها ولی گشادشو خریدم می پوشم تو خونه بابام میگه با این کله و اون شلوار عین حسن کچل شدی.تا هم ما رو میبینه میزنه زیر خنده. همین دیگه.فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115387656074764832?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115387656074764832/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115387656074764832&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115387656074764832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115387656074764832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/4.html' title='انجمن رولت روسی (4)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115377653215851032</id><published>2006-07-25T00:40:00.000+03:30</published><updated>2006-07-25T01:52:34.096+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (3) و باقی قضایا</title><content type='html'>&lt;a href="http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روز سوم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مثل یک آدمی شدم که دست و پا میزنم که غرق نشوم.اما توی عمق 20 متری.باید کلی دیگر دست و پا بزنم تا به سطح آب برسم.شوخی نیست.هفت سال است که همه چیز روی هم انباشته شده.به این راحتیها نمیشود همه چیز را کنار زد.امروز هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم از جایم بلند شوم و صورت مینا را ببینم.هنوز همان مقدار از صورتش را دیدم.با این تفاوت که غرق تماشایش شدم.به خصوص چشمهایش که بین مونیتور و کیبورد در رفت و آمد بود.دیگر دلت نمی خواست به چیز دیگری نگاه کنی.این بار می دیدم که چشمهایش در عین بادامی بودن درشتند.خیلی زیبا و دلنشین.بعد از یک دقیقه ای یادم افتاد که اعداد هم هستند.این اولین بار بود طی این هفت سال که همچنین اتفاقی می افتاد.فراوشی اعداد را میگویم.آنقدر از این اتفاق احساس عذاب وجدان میکردم که تا ده دقیقه بعد از ساعت دوازده همچنان مشغول کارم بودم.وقتی با هیجان از جایم بلند شدم که در راه دستشویی چهره ی مینا را ببینم او رفته بود.قطعا خیلی دیر کرده بودم.وقتی هفت سال از هیچکس هیچی نپرسی و جوابهایی هم که به پرسشها میدهی مثل فحش می ماند و بعد بی مقدمه بروی سوال بپرسی طرف چه فکری میکند؟مخصوصا اگر درباره یک خانم باشد.آنهم در محل کار.حالا باز اگر دوستی داشتم یک چیزی.نهایتا کلی مسخره ام میکرد و بعد هم جوابم را می داد و آمار طرف را رو میکرد.الان که می نویسم یادم می افتد دوران دانشجویی خودم بارها این کار را برای دوستانم کرده ام.امیر،حمیدرضا،بهرام و باقی بچه ها.آن موقع میگفتند تو پررویی و خیلی خونسرد.هیچی هم که برایت مهم نیست.این کلمه ی مهم هم از آن کلمات دست و پاگیر است.آنقدر از این کلمات دست و پاگیر بدم می آمد.آبرو،مهم،اهمیت،سنت،رسم.باید قبول کرد که اهمیت هیچ چیزی برای ما آشکار نیست.چون ما هیچ چیز را درست نمی شناسیم.همین زندگی را در نظر بگیریم.هفت سال آزگار بیدار شدن سر کار رفتن و قهوه خانه و کافی شاپ چه چیزی به من اضافه کرده است؟هیچ چیز.بهرام راست میگوید.من از زندگیم استفاده نمی کنم بلکه دارم آرام آرام میمیرم.بهرام را امروز در قهوه خانه دیدم.کمی فراتر از یک خاطره بود.می شود گفت کمی از یکنواختی خارجم کرد.لااقل برای دقایقی.البته گاهی پیش می آمد بچه های دانشگاه ، هم دوره ایها و سال بالاییها و سال پایینیها را در نمونه ببینم اما معمولا به یک سلام علیک ساده اکتفا میکردم.اما با بهرام نمی شد آنطور رفتار کرد.من و امیر و حمید رضا – که اکثرا حمید صدایش میکردیم – و بهرام در طول دوران دانشجویی همیشه با هم بودیم.هر جا میرفتیم.هر کار میکردیم.خاطرات زیادی ازش داشتم.در ضمن خاطراتم به قبل از این هفت سال برمیگشت.به روزهای دور که من اینقدرها تنها نبودم.هر چند آنروزها زندگی نداشتم اما تنها نبودم.وقتی ارزشهای زندگی یکی برایم رنگ باختند آنوقت ارتباط با آدمها هم کم کم برایم بی ارزش و بیهوده شد.من از اجمتاع بیرون خزیدم به درون قفسم.توی آپارتمانم.کارم شد هر روز صبح بیدار شدن به امید نشئه ی یک لحظه ای بعد از چک کردن اعداد.یک ربعی بود که قلیانم را میکشیدم و داشتم برای تفریح هم که شده سعی میکردم دود را به صورت حلقه بیرون بدهم.بر عکس بیست دقیقه اول نشستنم اصلا حواسم به دوروبرم نبود.ناگهان حس کردم کسی که کنارم نشسته دستش را به شانه ام تکیه داده.با تعجب نگاهش کردم.چیزی در نگاهش خیلی آشنا بود.گویا شوقی کهنه در چشمانش قل قل می کرد.با خستگی سرم را پایین انداختم و گفتم:&lt;em&gt;بهرام میشه دستتو از روی شونه م برداری؟کتفم کنده شد&lt;/em&gt;.گفت:&lt;em&gt;پسر هیچ فرقی نکردی حتی حرف زدنت.همون خونسردی و پررویی همیشگی که ادب هم چاشنیش بود.چند وقته ندیدمت؟&lt;/em&gt; نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:&lt;em&gt;حدودا هفت سالی میشه&lt;/em&gt;.ته دلم احساس خوشحالی کوچک و زیبایی میکردم.انگار که دیواره ی یک کوره ای که هزران سال خاموش باشد را با فندک روشن کنی و یادگاریهایی که طی این هزارسال روی دیوارهایش نوشته شده را،به دقت بخوانی.خیلی احساس خوبی بود.شاید اگر کمی بیشتر بود احساس نشئگی تمام اعداد را از بین میبرد.بهرام از زندگی کنونیم پرسید و من به سوالهایش جواب میدادم.کوتاه،کم ولی کامل.او ولی خیلی تغییر کرده بود.قبلا هم درشت بود ولی الان درشت تر و چاقتر شده بود.سبیل پرپشتی به سبک رفیق استالین گذاشته بود و موهایش نسبتا کوتاه بود.و البته پرپشت مانده بود.نگاهش به اطراف می چرخید و مرتب از من شوال میکرد.میگفت بعد از سربازی هم به توصیه پدرش در جایی مشغول به کار شده.میشود گفت از من جلوتر بود.چون دو سال دیر اسیر این زندگی شده بود.بعد هم پدرش خانه ای بهش داده بود که زن بگیرد.&lt;em&gt;منم که میشناسی زن بگیر نیستم&lt;/em&gt;.خلاصه که همه چیز را توضیح میداد ولی شاخه به شاخه میپرید و نمیگذاشت که روی یک موضوعی تمرکز کنم.سرزندگی ازش میبارید.دیگر بهرام خشک و سنگی دوران دانشگاه نبود.دیگر کسی نبود که خودش را میگرفت و به زحمت حرفی میزد مگر در جمع 4 نفره مان.حس کردم لبخندی نا محسوس روی لبم نشست.بعد بحث را کشاند به زندگی من.لحنش کمی جدی شد.گویا می خواست درباره موضوع مهمی حرف بزند.برایش از این هفت سال گفتم.واقعیتش این است که بیشتر از یک ربع ساعت طول نکشید.با غم نگاهم کرد.گفت:&lt;em&gt; با خودت چی کردی&lt;/em&gt;؟نمی توانم مطمئن باشم ولی اشک هم در چشمانش دیدم.واقعا به حالم افسوس می خورد.ادامه داد:&lt;em&gt;من هم تا حدود یک سال پیش مثل تو زندگی یکنواخت و احمقانه ای داشتم.بعد اتفاقی برام افتاد که باعث شد یه راز بزرگو بفهمم.انسان باید زندگی کنه نه اینکه آرام آرام بمیره&lt;/em&gt;.کنجکاو شدم در مورد اتفاق بدانم.ولی چیزی نگفت.از اولش می دانستم رازی دارد.چهار سال با هم بودیم.مگر میشد نشناسمش؟به ساعتش نگاه کرد.&lt;em&gt;باید برم.تورو کجا میشه پیدا کرد؟بات کلی حرف دارم&lt;/em&gt;.برایش توضیح دادم که هر روز ساعت 16:10 اینجا هستم.&lt;em&gt;میبینمت&lt;/em&gt; گفت و رفت.بقیه روز انصافا چیز خاصی نداشت.غیر از قهوه ی همیشگی سپید و سیاه و دختر و پسر دیروزی که امروز هم دیدمشان.تصویری که در ذهنم شکل میگیرد این است:دختر روی مبلهای مشکی و سفید کافی شاپ نشسته بود و گریه می کرد.پشتش ماشینها از توی خیابان انقلاب انگار نه انگار که دختری گریه میکند،بی اعتنا رد میشوند.پسر که روبه رویش نشسته بود، دستش را نوازش میکرد.حالا شب چشمهای مینا دوباره سراغم آمده اند.با خودم عهد کردم فردا هر طور شده یکبار بلند شوم و صورتش را ببینم.باید بتوانم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از روز سوم.در ضمن اینم بگم کلیه شخصیتهای این داستان خیالی است و هر گونه شباهتی تصادفی است..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقدیم به دختران فهیم و همیشه در صحنه:&lt;br /&gt;گر بمیرد دختری بر قبر او روید گلی&lt;br /&gt;گر بمیرند جملگی دنیا گلستان میشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جدیدا توی این تهران یه سری بیلبورد زدن که نمی دونم تبلیغ اسلحه است،تبلیغ انیستیتو درمان ریزش ریشه،تبلیغ جنگه؟هر چی هست بی سلیقه کار شده چون از این سید حسن نصرالله به عنوان مدل استفاده شده.فکر کن اونم جای عکس گلزار.بیچاره قزوینیا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این وسط ما نمیدونیم وسط اینکه بنزین قراره دو نرخی بشه و قلعه نویی شده سرمربی تیم ملی و جواب کروبی به جنتی جنگ لبنان و اسرائیل به ما چه مربوط که تبلیغشو کنیم یا در مورد اتمامش اظهار نظر کنیم.کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.والله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از شوخی که بگذریم دیروز پریروزا داشتم یه &lt;a href="http://ontheface.blogware.com/blog/_archives/2006/7/17/2130104.html"&gt;وبلاگ اسرائیلی&lt;/a&gt; میخوندم دیدم بابا اونا هم همچین دل خوشی از جنگ ندارن.تازه طرف یه پلاکارد گرفته بود که اسرائیل باید از بیروت و غزه و حیفا خارج بشه.قبول دارم اقلیتن ولی اینجوری نیست که همه شون بد باشن.نا سلامتی آدمن دیگه.آخه چی کار کنن؟نمیشه جنگ کنن چون تا همینجاشم کشت و کشتار کافیه.صلح هم که یعنی اینکه دم اسرائیل گرم اومد گرفت و کشت و برد و رفت.حالا دیگه کار نداریم تقصیر خود برادران عرب هم بوده.میخواستن زمیناشونو نفروشن.اما به هر حال این قضیه شده اره واسه کل دنیا.نه راه پیش داره نه راه پس.کاش می شد بهشون بگیم آقا شماها اینقد همیدگه رو بکشین که تموم شین بعد دیگه ردیف میشد.هم شعار امام برآورده میشد هم شعار صیهونیست ها.خلاصه اینکه مرده شور هرچی جنگ و جنگ طلبه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی بچه!کجای این داستان شبیه منه؟وانگهی من اگه میخواستم خودمو بنویسم که دیگه داستان نمینوشتم.رد گم کنی چیه؟مگه این دفتر خاطراته که بترسم کسی بخوندش.میذارم اینجا همه بخونن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا قبلا که وبلاگ هنوز اینطوری آمارش نسوخته بود یه عده تازه به دوران رسیده بودن که یه وبلاگ میزدن و راه می افتادن به گدایی لینک.با بدختی لینک میگرفتن.ناگفته نمونه که وقتی یه وبلاگ دیگه ای بهت لینک میده خیلی حال میده اما اینکه گداییش کنی یه ریزه سه ست.درست مثل ارکات که همه با هم کل تعداد دوست داشتن.آخه این چه کاریه بابا؟!ما هم سر همین وبلاگمون لینکدونی نداره اما شاید حالا بعدا گذاشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا این تیپ تازه بدجوری مارو گرفته.اون عکس اولو میگم.فکر کردین شخصیت اوله داستانمه.نه بابا.انصافا تیپ ردیفیه آدم داشته باشه ها.&lt;a href="http://aghaheshmat.blogfa.com"&gt;دستت درست داش حشمت&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببین دوست عزیز سعی کردم یه جوری واسه خودم توصیفت کنم بگم نارفیقی،بگم پستی،بگم احمقی،آخه چی بهت بگم که زبان قاصره.بدیش اینه که گوش تو هم ثقیله و مزید بر علت شده.اما باور کن حرفایی که میزنی با عملت زمین تا آسمون فرق میکنه.باور کن.ولی حشمت راست میگه یه جا چوبشو میخوری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این انجمن رولت روسی رو که شروع کردم گفتم یه داستان کوتاه شسته روفته از توش در میاد اما مثل اینکه حالا حالاها کار داره.داره یواش یواش یه قصه بلند میشه.تازه کشف کردم اگه قهوه خونه رو تو ساعتهای خلوتش بری بهترین جای دنیا واسه نوشتنه.اما برعکس شخصیتهاش همه مکانهاش واقعیه.حتی شرکته.نه دیگه اینو خالی بستم!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریشب یه پیشنویس از اون متنهای نطق نوشتم دیدم بابا ما اصلا نمیتونیم طنز بنویسیم.هنوزم موندم چرا.خیلی یخمک شد.همون بهتر که گاهی دلقک بازی درآریم.چون هیچ لذتی تو دنیا شیرینتر از دیدن لبخند مردم ناراحت نیست.حتی اون لذت !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشت یادم میرفت.من میخوام یه رساله ای در باب نظریه فیستولفن فتمّز با این تیترها بنویسم:1.فیستولفن-فتمّز از ابتدای خلقت تا کنون.2.فیستولفن-فتمّز و کثرت وجودی.3.فیستولفن-فتمّز و هدایت تکوینی (که اینو خودم بنیانگذاری کردم)4.مکانیزمهای واسطه..از علاقه مندان به همکاری تقاضا میشود که با مراجعه به این لینک از طریق میل ثبت نام کنن تا پس از گذران دوره مقدماتی از آنان به عنوان همکار در این پروژه تاریخی علم فلسفه استفاده شود.&lt;br /&gt;اما فیستولفن چیست یا به چی فتمّز میگویند.منتظر باشید.فعلا ......... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115377653215851032?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115377653215851032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115377653215851032&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115377653215851032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115377653215851032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/3_24.html' title='انجمن رولت روسی (3) و باقی قضایا'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i7.tinypic.com/20sevkh_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115351840867861576</id><published>2006-07-22T01:15:00.000+03:30</published><updated>2006-07-22T01:28:59.326+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (2)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روز دوم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امروز تغییر خاصی توی برنامه م نبود.همان تکرار همیشگی.بیدار شدن بی تکلف و لباس پوشیدن و کار و اعداد و قهوه خانه و کافی شاپ و خانه.همه چیز مثل 2557 روزی است که توی این هفت سال گذشته.با احتساب دو سال کبیسه.می شود گفت تغییر بیرونی نبود.بلکه یک اتفاقاتی درونم افتاده بود.یکجور حس عجیب و خاصی داشتم.به همه چیز دقت می کردم.نگاهی به اطراف می انداختم و سعی میکردم ماجرایی برای نوشتن پیدا کنم.اما هیچی نبود.همه چیز همان تکرار قبلی بود.ساعتهایی که مرا اسیر خود می کنند.اما نمی شود گفت هیچی نبود.حتی گاهی تعجب میکردم در دنیا چه چیزهایی بوده و من نمی دیدم.مثلا چشم خانمی که با کامپیوتر روبه روی من کار میکند و گویا اسمش میناست، خیلی زیباست.از آن چشمهای مشکی بادامی.خیلی خوش حالت است.از آن چشمهایی است که اگر یکبار ببینی دیگر نمی توانی از خاطرت بیرونش کنی.آدم را میگیرد.از زاویه ای که من می دیدمش مقداری از موی بسیار مشکی اش که از زیر مقنعه بیرون بود،معلوم بود و چشم و گونه ی راستش با قسمت بالایی بینی.اما خود بینی و دهان دیده نمی شد.نمی دانم چند وقت است جلویم می نشیند.علاوه بر اینکه من خیلی کم سروصدا هستم او هم زیاد شلوغ نمی کند و به چشم نمی آید مگر اینکه مستقیم به چشمش نگاه کنی.سه چهار باری دزدانه نگاهش کردم.به چشمهایش.بار اول اتفاقی دیدم.بار دوم نگاه کردم تا بتوانم بعدا توصیفش کنم.اما دفعات بعد ناخودآگاه با حس لذت آلود گناه نگاهش میکردم.خوشحال بودم متوجه رفتار من نشده است.وقت نهار که برای شستن دستم بلند شدم که صورتش را کامل ببینم سر جایش نبود.گویا زودتر رفته بود.به نظرم کار عجیبی می آمد که از روی صندلی به هر بهانه ای حتی دستشویی بلند شوم ونگاهی بهش بیندازم.چون تا حالا این کار را نکرده بودم.به علاوه این اعداد بدجوری مرا در خود غرق می کنند و این افتضاح است.اما چه کنم دیگر.نمی توانم.باید همه را چیک کنم.وقتی اعداد تمام می شوند یک لحظه از این که زنده ام احساس خوبی دارم.گویا به درد کاری خورده ام.برای یک لحظه احساس پوچی نمی کنم.من هم معتادوار انجام می دهم برای رسیدن به آن لحظه نشئه وار زنده بودن.به هر حال چشمهای مینا یکی از زیباترین چشمهایی است که دیده ام.کاش عرض میز کمتر بود تا می توانستم لااقل یک نیم رخ کامل از او ببینم.شاید فردا برای نهار که می روم دستم را بشویم سر جایش باشد و ببینمش.از تصورش به هیجان می آیم.اما فقط برای لحظه ای.درست مثل یک شهاب که یک لحظه در آسمان ظاهرو غیب می شود.&lt;br /&gt;توی قهوه خانه هم قلیان می کشیدم و به دوروبرم نگاه می کردم.چند چهره آشنا می دیدم که نمی دانم کی بودند.فقط می دانم قبلا دیدمشان و احتمالا در همین فهوه خانه.به حافظه ام فشار می آوردم که اینها کی اند یا اینکه کدام یک از این مشتریها ثابتند و کی ها گذری ولی نتیجه ش فقط هیچ بود و پوچ.کنارم چهارتا دانشجو نشسته بودند که با توجه به صحبتهایشان می شد فهمید که رشته شان مهندسی و حدس زد که از دانشگاه خودمان هستند.ناگهان یاد خاطرات گذشته افتادم.بوی قلیان هلو هم بی تاثیر نبود.یاد امیر افتادم.چون این دانشجوها داشتند درباره امتحان ریاضی مهندسی حرف می زدند.یکی از این چهار نفر که گویا رشته اش فرق می کرد.بعد از سه تا امتحان سخت امتحان مهندسی داشت و عزا گرفته بود.باقی هم سعی میکردند دلداریش بدهند.پسره بدجوری منو یاد امیر می انداخت.انگار همین دیروز بود و نشسته بود و زانوی غم بغل کرده بود و میگفت امتحان ریاضی مهندسی اش را پاس نمی کند.کم کم حافظه ام راه می افتاد و قبل از 7 سال پیش را هم به خاطر می آورد.شبی که تا صبح با هم درس خواندیم و من بهش درس دادم و آخرش هم نمره ش بیشتر از من شد.ناگهان و بی دلیل دلم برای امیر تنگ شد.از وقتی رفته بود سربازی ندیده بودمش.7 سالی می شود.زمان کمی نیست.یک لحظه از ذهنم گذشت که کاش بتونم پیدایش کنم.می شود یک سرگرمی یا یک اتفاق.اما در برنامه ام نمیگنجد.پس بیخیالش می شوم.توی سپید و سیاه که قهوه ام را مزه مزه میکردم یک دختر و یک پسر را زیر نظر داشتم.پسر حرکات بد و زننده ای داشت و دختر دستش را پس میزد.سعی کردم دلم از این صحنه به هم بخورد ولی نخورد.کاملا بی تفاوت بودم.انگار بارها دیده باشم شاید هم بارها دیده باشم.شاید آن پسر و دختر هر روز آنجا بودند.هر روزشان همین بود.قهوه که به آخر رسید دختر تقریبا توی بغل پسر بود و دیگه دستی پس نمی خورد.شاید هم نتیجه ش را می دانستم.به هر حال روزم همین بود.نه یک نکته را نزدیک بود فراموش کنم.پشت روپوش سفید غلام، که توی قهوه خانه چای می دهد، یک لکه سیاه به اندازه یک 25 تومنی بود که انگار روی روپوش کشیده شده بود.همین سیاهی را پخش کرده بود.نمی دانم چطوری آنجا سبز شده بود.به نظر نه کهنه می آمد نه نو.نمی دانم چرا دلم خواست فکر کنم وقتی به این چهارتا دانشجو گیر می داد که صدایشان کل قهوه خانه را برداشته و میگفت و ساکت باشند، به جای قلب و مفزش از آنجا فرمان می گرفت.عین یک دکمه بود که در وجودش به صدا در می آمد.از این فکر هم سرم گیج رفتم.گویا زیاده روی کرده بودم.اینطوری که نمی شد سریع از این فضای بسته و پوچ، از این تکرار عذاب آور که هنوز هم تمام نا شدنی به نظر می رسید، توی دنیای فانتزی رویاها شیرجه بزنم.سنکوب می کنم.از من بر نمی آید.باید تحمل کنم تا آماده شوم.این ازم بر می آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم قسمت دوم انجمن رولت روسی.تازه از قسمت بعد داستان شروع میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز رفته بودم قهوه خونه یارو اومد با رفیقش تو یه قلیون خوانسار گرفت بعد رفیقش می خواست با آتیش قلیون سیگار روشن کنه که گویا فحشه.صاحب قهوه خونه شاکی شد و همون فحشهایی که قرار بود باشه رو به اون داد.بنده خدا طرف خیلی ترسیده بود.منم با فندک آبیم واسه ش سیگارشو روشن کردم.نتیجه میگیریم فندک چیز خوبی واسه مرده حتی اگه مثل من سیگاری نباشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگم ای که پنجاه رفت و در خوابی، شب بخیر خوب بخوابی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از یک مرداد باید برم سر کار.خوبه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یارو دائم الخمر بود.اومد تو قهوه خونه نشست.یه پیک نطلبیده هم به من داد.چیز حقی بود ولی نه یه پیکش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم اینا رو تایپ می کردم خوابم برد.تصمیم داشتم بیدار نشم اما زنگ موبایلم از جا پروندم.خوب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی چشم قشنگه باور کن دیگه گندشو دراوردی.می خواسم امشب بیام دنبالت بریم بیرون.اما خودت رفته بودی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه شب تا صبح بیدارم خیلی هم بد نیست مثل یه آرزوی قدیمی میمونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو قهوه خونه که بودم یه یارو کنارم نشست و مخ ما رو کار گرفت و بعدش گفت بیا با هم باشیم امشب.نگاش کردم.بعدش گفت که دیشب تو پارک دانشجو یه قلچماق بهش گیر داده.مثل اینکه اشتباهی با یکی گرفته بودش که باش قرار داشت.میگفت ول نمیکرد.درست مثل خودش که ول نمیکرد.من نمیدونم چرا این منحرفا میگردن منو پیدا میکنن؟یعنی چی شبو با هم باشیم؟من با لطیفش شبو نمیگذرونم با تو که دیگه معلومه.باور کن اصلا به قیافه هم ربط ندارم.ریش نداشته باشم همینه.داشته باشم همینه.مدل دار باشه همینه.حالا هم با این سبیلای با حالم یارو چه فکری کرده بود.تف به این آرامش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عذاب وجدان ترم دیگه راحتم نمیذاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم چرت و پرت میگم.فعلا .... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115351840867861576?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115351840867861576/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115351840867861576&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115351840867861576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115351840867861576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/2.html' title='انجمن رولت روسی (2)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115344431926742599</id><published>2006-07-21T04:35:00.000+03:30</published><updated>2006-07-22T01:27:46.573+03:30</updated><title type='text'>انجمن رولت روسی (1)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;روز اول&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تصمیم گرفتم از امروز بنویسم.نه اینکه دفتر خاطراتی باشد که بخواهم زندگیم را شرح دهم.چون برای من چیزی به این اسم وجود ندارد.آخرین خاطره ای که ازش دارم برمیگردد به سالها پیش.سالها قبل زمانی که بچه بودم.دنیا برایم پر بود از شیرینی.می خواهم روراست باشم خاطره ی چندانی ندارم.فقط یادم می آید شاد بودم.با آن شیرینی شادیها و شیطنتهای بچگانه.اما حالا همه چیز گذشته است.دنیای کوچکی دارم.صبحها بیدار میشوم.ساعت 5.دیگر از آن کلنجارهای بیداری دوران دانشجویی خبری نیست.مثل یک خروس وظیفه شناس شده ام.تا 5:45 نرمش و ورزش و بعد هم در حمامم.دوشی میگیرم و صورتم را می تراشم.کامل کامل.از حمام بیرون می آیم و با حوله میروم و صبحانه می خورم.دو عدد تخم مرغ نیمروی شل که با نان لواش می خورم.کمی نمک هم دارد اما نه زیاد چون از ده سالگی برایم ممنوع شده.اول به خاطر بیماری کبد.چند سال بعد هم به خاطر فشار خون بالا که به صورت ارثی خیلی زود سراغم آمد.کلا کم نمک غذا می خورم.ساعت 6:30 آرام آرام لباس می پوشم.یکی از سه پیراهن سفیدم که دو روز می پوشم و به خشکشویی میفرستم.بعد شلوار اتو کشیده خاکستری.با کتی از همان رنگ.ساعت 7 از ماهواره ای که غیر از این و فیلم ساعت 21 کاربرد دیگری ندارد اخبار شبکه بی بی سی را می بینم که همان خبرهای همیشگی است:سازمان ملل بیانیه ای برای برقراری صلح در خاورمیانه منتشر کرد و چهاردهمین اجلاس شورای امنیت درباره مسئله هسته ای ایران بی نتیجه به پایان رسید و ... .یک ربع میبینم و به اخبار ورزشی که می رسد بلند می شوم.تلویزیون را خاموش می کنم.از خانه خارج می شوم و پله ها را پایین می روم.هزاربار دیگر هم بشمرم همین 41 پله است.البته یا احتساب 5 تا پله دم در.بعد از در خارج میشوم و از سر کوچه جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستم.تیتر همه روزنامه هارا میبینم.آخرش هم مثل همیشه یک عدد شرق بر میدارم حساب میکنم و دوباره راه می افتم.7:20 سوار اتوبوس میشوم.ایستگاه میرداماد پیاده میشوم.توی اتوبوس روزنامه را ورق میزنم.به متروی ساعت 7:40 میرسم.می نشینم و چندتا خبر از هر بخش میخوانم.ساعت 7:55 ایستگاه هفت تیر پیاده می شوم.سر ساعت 8 وارد محل کارم می شوم.کتم را روی پشتی صندلی به دقت آویزان میکنم و پشت کامپیوتر مینشینم.توی یک شرکت خصوصی پیمانکاری کار میکنم.کارم همیشه همین است.چک کردن اعدادی که همیشه درست هستند.ولی من همیشه همه را چک میکنم چون کاردیگری جز همین نظارت ندارم.با کسی شوخی نمیکنم.حرفی هم جز کار نمیزنم.چون حرف دیگری ندارم که بزنم.در بحثهای سیاسی و ورزشی دخالت نمیکنم.اگر هم کسی سوالی کند در حد همین اخبار کوتاهی که دیده ام یا خوانده ام بدون ذکر منبع جواب کوتاهی می دهم.گاهی فکر میکنم طرف از پرسیدن هم پشیمان میشود.اما همیشه از این پرسشها هست.انگار میخواهند دنبال یک اشتراک بگردند ونمی یابند.اینطور سوالها هم که دیگر جز تکرار زندگی روزمره است.ساعت 12 جوجه کباب کم نمک سفارش میدهم از بیرون می آورند و در سکوت و تنهایی میخورم و بعد دوباره همان اعداد همیشگی که مثل غذا خوردن در تنهایی چک میکنم.ساعت 14 یک عدد قهوه میخورم.بدون شکر با کمی شیر.سر ساعت 16 از آنجا بیرون می آیم.سوار اتوبوس راه آهن میشوم و چهارراه کالج پیاده میشوم.به قهوه خانه نمونه میروم.ضلع شمال غربی کالج توی خیابان انقلابروبروی اداره اماکن.وارد میشوم و با یونس سلام علیکی میکنم.باید تحویلش گرفت وگرنه قلیان خوب نمیدهد.این را از دوران دانشجوییم میدانم.قلیانم که همیشه همان هلوی همیشگی است.سه ربع می کشم و خودم را توی هیچ گم میکنم.بعد آتش عوض میکند.و یک ربع دیگر مهمانیم.با 200 تومن سبیلش را چرب میکنم.هرچند سبیلی ندارد.از نمونه بیرون میایم و تاکسی میگیرم.جلوی سینما سپیده پیاده میشوم.به کافی شاپ سپید و سیاه میروم.قهوه میخورم و بعد از همان مسیری که آمدم سمت خانه میروم.حدود 20 میرسیم خانه.تا 21 استراحت میکنم.لباسهایم را آرام آرام در می آورم.شام سبکی از نون و پنیر میخورم.ساعت 21 ازچنل 2 فیلمی میبینم و ساعت 23 به رختخواب میروم.مقاله های روزنامه را میخوانم.واو ننداز.توی ساعنهای قهوه خانه به هیچ فکر میکنم و تنهاییم را با قلیان تقسیم میکنم و دودی که بیرون می دهم و خاطرات گذشته.توی کافی شاپ به هیچ فکر میکنم و تنهاییم را با مزه تلخ قهوه تقسیم میکنم.آخر شب هم با مقاله ها.7 سال است که یکنواختی و تنهاییم را با چنین چیزهایی پر میکنم.توی همه این لحظه ها به هیچ فکر میکنم.امروز که تصمیم به نوشتن گرفته امروز خاصی نیست.روزی است مثل تمام روزهای دیگر.تصمیم گرفتم بنویسم چون این یکنواختی اذیتم میکند.4 روز اول عید می روم شهرستان پیش مادر.اگر تلفن این خانه زنگی بخورد زیر سر مادر و دلتنگی پیریست.جمعه ها هم همان برنامه است.با این تفاوت که پرونده های قدیمی یا مورددار را اینبار در خانه چک میکنم.باقی برنامه هم همان است که گفتم.یکجور یکنواختی عذاب آوراست.بیماری است.مثل یک بیمار وسواسی که تمام روزهایش باید عین هم باشد.اگر امروز تصمیم گرفته ام بنویسم نه ثبت خاطرات است ، نه خودشناسی و نه چیز دیگری.صرفا میخواهم از میان یکنواختی های عذاب آور و بیمارگونه زندگیم چیزهای جدیدی بیرون بکشم.هنوز خودم هم نمی دونم چه چیزهایی اما حس میکنم تا کاری نکنم چیزی عوض نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از کیش.رفتیم و اومدیم.خوش گذشت.حسابی استراحت کردم.حشمت هم انصافا هم سفر خوبیه.غواصی کردم.توی اون لحظه ها که غیر از دم و بازدم دهانی خودت هیچیو نمی شنوی،توی جایی که هر طرفو نگاه میکنی رنگهای عجیب و غریب میبینی و جونورهای کوچیک و بزرگ و ساکن و متحرک عجیب غریب،با خودت میگی مثل یه رویای قشنگه.کاش به جای کابوس اونجا زندگی می کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ترکه میگن لبنان اسرائیل رو زده.میگه: ایه!!مگه ایتالیا قهرمان نشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شب بیداریهای بیمارگونه داره یواش یواش منو تبدیل به خفاش میکنه ها.امان از این همه فکر.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میگم این تیتر قبلیو ببینین ممکنه بپرسین پس دستنوشته های واقعی (2) کجا رفته؟ منم نمیدونم.یعنی کجا می تونه رفته باشه این وقت شب؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;الان ساعت 4 صبحه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگه هیشکی مثل تو نمیتونه منو خوشحال کنه.میگم تو یه استثنایی چون همه فقط از دستم ناراحت میشن.میگه اونا بدبختن چون راز لذت بردن از شادیهای کوچیکو نمی دونن.ولشون کن تو بدبختیشون دست و پا بزنن.هیچی نمیگم ولی به این فکر میکنم شادیهای بزرگ مهمتره یا فدا نکردن شادیهای کوچیک برای رسیدن به شادی بزرگ.مطمئنا همه ش مهمه.اما هر کدوم جای خودش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوی چشم قشنگه!!دلم واسه ت تنگ شده.30 هزار بار زنگ زدم خونه تون نبودی.راستشو بگو کجا رفته بودی؟سقا خونه؟پسرم این قصه ها قدیمی شده.آخرشم خودم بلدم.جاجرود آخرشه.خودتم آخرشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگم چی میشد الان که من داره کارم تموم میشه یکی یه لیوان شیر کاکائو داغ میداد دستم واقعا بهش نیاز دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی زندگی همه توی هر شرایطی بالاخره یه چرای بزرگ پیدا میشه.همیشه آدم باید بپرسه چرا؟اونوقت میتونه وایسه و یه جواب راحت بهش بده.میتونه دنبال جوابهای سخت سخت باشه.میشه هم از کنارش بگذره به امید اینکه به یه چرای آسونتر برسه.حالا چرا؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه.فعلا ... .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115344431926742599?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115344431926742599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115344431926742599&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115344431926742599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115344431926742599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/1_20.html' title='انجمن رولت روسی (1)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115265708997925495</id><published>2006-07-12T01:45:00.000+03:30</published><updated>2006-07-12T02:01:30.070+03:30</updated><title type='text'>دست نوشته های واقعی (3)</title><content type='html'>نمی دونم چرا پشت فرمون که می شینم یهو طبع شعرم گل میکنه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تاریکی اتاق خواب،پشت چین پرده ها،در تکرار واگویه های پست،در حرفهای سرخی که می خواهند رنگ خاکستری ام را عوض کنند،من بیهوده گمان می کنم که کسی هست.&lt;br /&gt;کسی هست که حرفهای آبی بزند،از سفیدی ابر،از سیاهی چشم دخترکان،از روحهای بزرگ،از صداهایی که همصدا می شوند،از پاهایی که همراه می شوند،من بیهوده گمان میکنم کسی هست.&lt;br /&gt;بارها گشته ام،گنجه را،پشت پرده را،ابرها را،چشم دخترکان را،در فریادهای بی همصدا گشته ام،در نوک پاهایم که تنهایند،من گشته ام،با این گمان بیهوده که کسی هست.&lt;br /&gt;اما نیست،اشکها می ریزند،فریادها خفه می شوند،پاهای تنها خسته باز می ایستند،دل می گیرد،کسی نمی آید،کسی نیست و من،در شادی و غم،در آبی و خاکستری،بیهوده گمان می دارم کسی هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئنم اونی که تو ماشین گفتم قشنگتر بود.چون از ته دلم بود.بعدشم خودمو به یه ترانه قدیمی مهمون کردم و با صدای خودم حال کردم.خوبی تنهایی اینه که هیشکی به صدات گیر نمی ده و حالتو خراب نمی کنه.ترانه مرا ببوس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کردی واسه همیشه میذارمت کنار.ولی نه ما از اوناش نیستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب وقتی داشتم برمیگشتم خونه یاد تمام اون تابستون و پاییز افتادم که شبا از زرتشت میزدم بیرون و تنهایی میومدم خونه.توی اون کوچه های باریک و تاریک.شبایی که پول خرید تو جیبم بود ترس برم میداشت که یه وقت نکنه یکی تو این کوچه ها خفتم کنه.از ترس میزدم زیر آواز.معمولا داریوش.اون شبا رو هیشکی یادش نمیاد.شبایی که با یه دنیا غصه میرسیدم خونه و توی یه کاغذ خودمو خالی می کردم و بعد کاغذ رو پاره می کردم میریختم دور.چون میخواستم وقتی همه چی بهتر شد از این روزا فقط خاطره خوش بمونه.ولی حالا حتی اون تیکه پاره ها هم نمونده.هیچی نمونده جز یه یادش بخیر خشک و خالی.اینم خودش واسه روزایی که تکرار نمی شن خیلی زیاده مگه نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داش حشمت این سری قلیونه خیلی باحاله.دمت قیژ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان داشتم واسه این داستان جدیده تو اینترنت دنبال اطلاعات میگشتم دیدم ما جز وبلاگامون که شاید یکی دو پست به درد بخور بیشتر نداشته باشه هیچی نداریمها.تازه همون وبلاگا رو سی سال طول میکشه تا لود کنه.عوضش حاصل این جستجو چیزای خوبی بود مخصوصا زبون اصلیهاش.باید شروع کرد.گاهی فکر میکنم بزنم تو خظ نویسندگی و یهو بیخیال همه چی شم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امان از این ویسکیها که نمیذارن بفهمیم چند چندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واسه نهار ممنون جدا لطف کردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگه چرا هر چی داستان میگی بخونم همه شون عرقخورن.می خندم.به ش نمی گم آدما توی قهرمان داستانها دنبال خودشون می گردن.میگم گفته بودم از مشروبخورا خوشم میاد.نه؟آخه خداییش هم بخوای فکر کنی مگه چندتا آدم توی دنیا مثل هانس عقاید یک دلقک یا هولدن ناتور دشت هست ها؟نه اصلا چندتا نویسنده مثل چخوف تو دنیا هست یا چندتا شاعر مثل اخوان؟هر جوری جساب میکنم نمیفهمم چون مشروب میخوردن آدم حسابی بودن یا چون آدم حسابی بودن مشروب میخوردن.از اون سوالهاست ها.یارو تو فیلم ترک لاس وگاس که نقششو برادر نیک کیج بازی می کرد و خیلی خیلی تصادفی دائم الخمر بود میگفت نفهمیدم چون مشروب میخوردم زنم ترکم کرد یا چون زنم ترکم کرد شروع کردم به مشروب خوردن.یه سوال تو همون مایه هاست دیگه.خداییش فرقی هم انگار نداره یا اگه داره اونقدا تو چشم نیست وگرنه فهمیدنش ساده تر از این حرفاست.تازه به این کلمه دائم الخمر فکر کن.خیلی خوش آهنگه.البته از نظر من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخوام یه سری نوشته جدید به اسم نطق اینجا بزنم به زودی.یه خرده هم بزنیم تو طنز ببینیم چند مرده حلاجیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی بچه میلت نیومده بود بعدا گله نکنیا که نگفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا این پیپ حشمت چی شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه فیلم دیدم آخرین تعطیلات.خیلی باحال بود.یه تیکه ش هم چندتا جمله اجنبی گفت که معنیش میشه دفعه بعد بیشتر میخندم بیشتر عاشق میشم و اینقد ترسو نمیشم باشه؟اینو اون خانوم سیاه گندهه که داشن میمرد به خودش تو آینه میگفت.حالا اینکه داشت میمرد این کارا رو کرد اون آقاهه که دوسش داشت با اینکه نمیمرد کارشو ول کرد شروع کرد دنبال خانومه گشته ن.اسمش شون بود.خیلی ناز بود.تو نسل ما ... نه تو کل این دنیا آدم به این شجاعی کم هست.یعنی تعریف شجاعت تو طول تاریخ خیلی فرق کرده.ولی اگر فرض کنیم تو دنیای واقعی شجاعای این رقمی هنوزم باشن اونقد گمنامن که ما حتی اسماشونم نمی دونیم.خیلی حیفه که اونایی که واسه رویاهاشون میرن و میرسن فقط تو داستانهان.چون تو داستان همه چی راحتتره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی گفت تو که لالایی بلدی چرا نمیای با من بخوابی.گفتم حالا هم که اومدم که نه خودت میخوابی نه میذاری من بخوابم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا من به شدت دلم مسافرت کرده.اردبیل یا کیش یا اصلا هر دوش.بریم دیگه اعصاب ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به مامانم میگم از اینجا تا دانشگاه 550 تومنه.با تعجب نگاهم میکنه میگه خوب.میگم از دانشگاه تا اینجا چقدره؟500 تومن.با سوظن میگه منظور؟میگم جمعش میشه 1050 تومن.تو هفت ضرب شه میشه 7350 تومن.مامانم که میدونه قراره به کجا ختم بشه با خونسردی به حرفم گوش میده.میگم با 2650 باقی مونده من هوا هم نمیتونم بخورم.میگه خوب نهار بیا خونه.میگم مامانی پول تاکسیم دو برابر میشه وگرنه من حرفی ندارم.میگه اصلا تو تابستون دانشگاه چی کار داری.خداییش اینو دیگه چی جواب میدادم حرف حق بود.منم که دیدم بحث به نفعم نیست گفتم خدافظ و سریع از جلوی چشمش دور شدم که هیچی در رفتم.این مامانایی که خودشون هفت خطن در عین اینکه دوست داشتنین خیلی خیلی ..... دوست داشتنین.آره دیگه همین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم زیاد جبران شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهر کوچولو خیلی شرمنده تم از فردا دوباره مسنجرم راه میفته.شنیدم میای ایران میبینمت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلا .... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115265708997925495?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115265708997925495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115265708997925495&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115265708997925495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115265708997925495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/3.html' title='دست نوشته های واقعی (3)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115217530906201998</id><published>2006-07-06T12:09:00.000+03:30</published><updated>2006-07-06T12:11:50.226+03:30</updated><title type='text'>نوشته های واقعی (1)</title><content type='html'>1.راننده تاکسی گفت میشه 300 تومن.گفتم هر روز که 200 تومن بیشتر نمیدم.گفت کولردار فرق میکنه.گفتم چه فرقی میکنه؟لحنم جوری بود که هیچ فرقی نمیکنه.گفت دوبل بنزین مصرف میکنه.گفتم خوب کولرتو خاموش کن.گفت باید بشینی تو گرما بال بال بزنی ... جمله شو خیلی نامفهوم تموم کرد.خواستم بگم اینکه گرما نیست من بچه اهوازم بیا اونجا تا بهت بگم اما با خودم گفتم این یارو که اینقد بی شعوره که میخواد پول خنک شدنشو تازه چند برابر از مسافر بگیره و منت هم سرش بذاره حرفم بهش بزنی یه چرت دیگه جواب میده.ولی 300 تومنو ندادم و پیاده شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.دم پارکینگ سازمان تبلیغات اسلامی 6 7 تا دختر که ظاهر معمولی دانشجو داشتن وایساده بودن.یکی از کارمندهای همون سازمان که رد میشد و می رفت تو پارکینگ گفت گوشتا اینجا تجمع نکنن خطرناکه.نفهمیدم این حرفو رو حساب سازمان زد یا تبلیغات یا اسلام. طرف عجب تبلیغ اسلامی می کردها.نتیجه اینکه به ما اشتباه یاد داده بودن که هر کی مربوط به هر جایی چه دانشگاه چه اداره چه شرکت چه مدرسه باید نمونه کامل اون سازمان باشه.البته هنوز معتقدم حکما هر جایی آدم درس بخونه یا کار کنه چه بخواد چه نخواد یه هویتی از اونجا می گیره.لابد سازمان تبلیغات اسلامی که یه نقاشی بزرگ از حضور همه اقشار اسلام رو به نمایش گذاشته اونم روی دیوار خودش ، مساله فلسطین از فرهنگ و هویت کارمندهاش مهمتره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.بغل گیشه اصلی بلیت فروشی سینما فلسطین یه کاغذ چشبوندن که این جمله رو روش پرینت گرفتن: لطفا پول خرد ارائه فرمایید.یعنی مدیریت سینما راننده تاکسیه یا .... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو فکر نوشتن یه داستانم همین روزا شروعش میکنم.ژرمینال امیل زولا رو تموم کردم.عالی.واقعا عالی.از هر نظر که بگید.به نظرم میشه گفت کتاب کاملی بود.انصافا ترجمه ش هم حرف نداشت.ارزش خریدنو داشت.داستان یه معدنه که کارگراش از کار توش راضی نیستن اعتصاب میکنن.ولی بینابین این جریانا چندتا اتفاق فرعی هم هست.مثل یه ماجرای عشقی که تا حالا ندیده بودم.خیلی عالی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مدت نمیدونم چرا فیلمهای ترسناک دست از سرم برنمیدارن.دیشب یه فیلم با مامانم دیدیم که ترجمه اسمش به فارسی می شد پیچ اشتباهی.واقعا هیجان انگیز بود.من که تحت تاثیر بودم خفن.هفته ی قبل هم شرم رو دیدم.اونم تو تبلیغش گفته بود با دوتا شلوار بیاین سینما.فکرشو بکنین؟!و خلاصه اینطوری.تابستونو که خوب شروع کردم تا ببینم چی میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب تنهایی رفتم قهوه خونه نمونه و نشستم یه قلیون هلو کشیدم یه خرده مطلب نوشتم و بعدش کتاب تهوع ژان پل سارتر رو میخوندم.هنوز نمی تونم راجع به کتابه نظر بدم چون اولشم ولی راجع به حرکت باید بگم عالی بود.به خودم که خیلی انرژی داد.حشمت هم که نیست یه خرده آمارمون خوب نیست.یعنی اون شبا که دوتایی میریم خیلی خوش می گذره.با فری هم که همه جا خوش میگذره.بقیه موارد هم خوبه.ولی کلا زندگی آروم و خوبیه.از هفته دیگه هم یه خرده مسائل مالیم بهتر میشه.اینجوری ذهنم راحتتره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه سری نوشته دارم به اسم نطق اونا رو باید اینجا بزنم.به زودی.حالا دیگه میرم فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115217530906201998?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115217530906201998/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115217530906201998&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115217530906201998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115217530906201998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/07/1.html' title='نوشته های واقعی (1)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115160663050029691</id><published>2006-06-29T22:11:00.000+03:30</published><updated>2006-06-29T22:13:50.513+03:30</updated><title type='text'>بهشت زهرا</title><content type='html'>این مدت پر از ختم و فاتحه بود.اونجا که وایساده بودیم همه گریه کردن.جز پسر مرحوم.منم دوست داشتم اونطوری باشم.غمگین ولی اشک نریزم.با ابنکه طرف خیلی سوزناک می خوند اما گریه نکردم.بعد که نوبت مردا شد رفتم جلو و یه فاتحه دادیم.بعد با بابام رفتیم تا بهم نشون بده این قضیه دو طبقه بودن قبرا چطوریه.اما من چنان مجذوب این قبرای خالی شدم که همینطور رفتم و رفتم.از کنارشون که می گذشتم احساس بی وزنی داشتم همه مون میریم.دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره چه خوب که وقتی میریم همه راجع بهمون حرفای خوب خوب بزنن.میگم اون موقع که فایده نداره.به نظرم بهتره وقتی اینجا هستی ازت خوب بگن چون به فرض اینکه دنیای دیگه ای هم باشه بازم خیلی تاثیری نداره بعد از مرگت خوبیتو بگن چون همه وقتی میمیرن خوبیشونو میگن.امان از ما مرده پرست ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم همین روزا تولدته.تولدت مبارک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگه اگه میخوای من این کارو بکنم.خودتم میدونی بچه بازی بوده.فکر میکنم میگم یعنی یه بچه بازی باید این همه طول بکشه؟میگه به هرحال من آماده ام.سرمو میندازم پایین.نمیتونم فکر کنم.میگه اون که مثل دادشمه باش بزرگ شدم.اصلا بچه نیست.تو هم این یکی دو ماهی که با هم دوست شدیم بچه بازی خاصی ازت ندیدم.به خودم نگاه میکنم.چرا ! بچه بازی کردم.لااقل توی یه لحظه هایی.خیلی هم بچه شدم.ولی هر بچه ی هر چقدر هم سرتق و زبون نفهم باشه باید از یه جایی شروع کنه.هر چه بادا باد.بذار برای چندمین بار خودمو امتحان کنم.یه موقعهایی چیزایی که نمی دیدم زجرم می داد و یه وقتهایی چیزایی که می دیدم.دیشب به ابولقاسم هم گفتم.من اشتباه یاد گرفتم.بهتره چشماتو ببندی و هیچی نبینی که بخوای دنبال چیزی بگردی.اما امشب می دونم همه ش لازمه ولی به موقع خودش.الان باید چشمامو ببندم.تا حالا اینطوری این کارو نکردم.منم که میمیرم واسه کارای جدید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی پر از خالیه.این خلا باید یه جایی پر شه دیگه مگه نه؟از بیکار نشستن و غرغر کردن خوشم نمیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز فیلم کنستانتین رو یه بار دیگه دیدم.اینبار با زیرنویس.به این نتیجه رسیدم که سوای اون یارو هنرپیشه که نقش شیطانو بازی می کرد و اون پرسوناژی که واسه شیطان تعریف شده بود و خیلی جلف بود سکانسی که زمان وامیسته و شیطان میاد تا اونجا که به کنستانتین اجازه زندگی میده خیلی عالیه.واقعا عالی.حیف شیطان با اون دیالوگاش بود که اینقد جلف باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب همه چت بودن و از رفتن آدما گله می کردن.همه گریه می کردن.حتی اونایی که یه قطره هم از اون تلخ وش شیرین نخورده بودن.همه.شب عجیبی بود.شب عزیزی بود.زیارت اهل قبور بود.تو خوابگاه،تو اکباتان شاید هم توی کل شهر.مگه فقط فاطمه ست که عزاداری داره.همه مون عزیزای زیادی داریم.رضا،فرزاد،سارا.مرده هاشون رو خدا بیامرزه.زنده هاشون عاقبت به خیر شن.آمین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوز قلیونم بالا رفته نافرم.یعنی منم مثل کنستانتین میشه ریه م اینقد داغون شم که تا آلوده ی روزمرگی این دنیا نشده م بمیرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115160663050029691?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115160663050029691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115160663050029691&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115160663050029691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115160663050029691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post_29.html' title='بهشت زهرا'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115127339144912469</id><published>2006-06-26T01:37:00.000+03:30</published><updated>2006-06-26T01:39:51.460+03:30</updated><title type='text'>نماز شب (4)</title><content type='html'>برایش کمی شراب ریختم چون معلوم بود تازه ردیف شده بود.شراب اینطور است.دیر می گیرد و دیر ول می کند.من هم که کاملا تو حال خودم بودم.زمانی که داشتم شراب می ریختم یاد دوران خوشی که در این خانه داشتم می افتادم و بعد خودم رو بچه می دیدم.زدم زیر خنده و کلی خندیدم.فکر کنم زیاده روی کرده بودم.بدنم بدجوری می سوخت.آتش درونم،آتش مستی،آتش هوس.اشک در چشمانم جمع شد.توی خودم فریاد گوشخراش و بلندی زدم:« تو بهش قول دادی.» سرم بدجوری کار می کرد.شراب مثل چندین قطره خون که توی یک جام ریخته باشند به نظر می رسید.صدایی در وجودم می پیچی:«تو نمی تونی قولی که پای پیاله شراب دادی بی خیالش شی.»رسیدم به تراس.دیدم زغال روی قلیان می گذارد.خندیدم.لیوان شراب را به دستش دادم.می ترسیدم زیاد نزدیک شوم.نشستم پیشش.برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:«بابات می دونه کجایی؟نگران نشه؟»همانطور که دود را می داد بیرون سرش را به علامت نه تکان داد.به من خیره شده بود و همان تحسین توی چشمهایش بود.این نگاه خیلی سوزان بود.کنترل کردن خودم که خیلی مسائل را نمی فهمیدم و حس نمی کردم خیلی مشکل بود.با این حال بلند شدم و قلیان را از دستش گرفتم و بردم.برگشتم و در حالی که می خندید زیر بغلش گرفتم و بلندش کردم.می خندید و از من آویزان بود.گفتم:« لباس می خوای؟» سرش را در حالی که می خندید باز هم به علامت نه تکان داد و می خندید.به نزدیکی تخت که رسیدم رفتم بیرون.پیکی که توی حمام برده بودم را برداشتم رفتم سمت ضبط.« عروسک جون فدات شم، تو هم قلبت شکسته .... »ضبط را خاموش کردم.پیک را مزه مزه می کردم.« می تونم شب که خوابید برم تو اتاقش.» آتش سنگینی را تحمل می کردم.آرام آرام پیکم را خوردم و رفتم رختخواب برای خودم آوردم.پیراهن و شلوارم را درآوردم.لب تختخواب نشستم.انصافا پیک آخر زیادی بود.هرم آتش درونم توی صورتم می زد.درست انگار از گوشت خودم کباب درست می کردم.« وای منقلو خاموش نکردم.» دو تا تنگ آب سرد برداشتم و به سمت اتاق رفتم.در زدم.کسی جواب نداد.با آرنج در را باز کردم و آب یکی از تنگها روی پاهایم ریخت.در باز شده بود و من فقط لباس زیر تنم بود که با توجه به آتش درونم می توانست منظره ی خنده دار یا مشمئز کننده ای باشد.در حالی که می رفتم توی یک لحظه نگاهش کردم.چشمهایش بسته و نفسهایش آرام بود.اگر بیدار می شد می ترسید.روی یک دست خوابیده بود و شانه چپش از زیر پتو بیرون بود.به زحمت سرم را برگرداندم و رفتم و وارد تراس شدم.سرم گیج می رفت.انگار اصلا اینجا نبودم.آبها را به آرامی روی زغالها ریختم.صدای خاموش شدنشان یکی از زیباترین و آرامشبخش ترین صداهای دنیاست.آتش را خاموش می کردم و بدنم خنکتر می شد.حالا می توانستم مطمئن باشم قولم را نمی شکنم.آتش خاموش خاموش شد.همه چیز در حال اتمام بود.از آتش به آن سوزانی فقط خاکستر مانده بود.قلیان و باقی وسائل را برداشتم و به آشپزخانه بردم.در اتاقش باز مانده بود.برگشتم و نگاهی به او که هنوز خواب بود و شانه بلورین و خوشگلش و تمام لباسهایش – حتی لباسهای زیر- که بغل تخت افتاده بود انداختم.آب دهانم را قورت دادم.چراغ را خاموش کردم و در را به آرامی بستم.نوی تاریکی برق چشمهایش را دیدم.صاف به من نگاه می کرد.در را بستم و رفتم.&lt;br /&gt;                                                                                                                                    بهار 85&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از این.تمام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب اینجاست که اینو الان تایپ کردم ردیف ردیف بودم.بسکه خوردم.ودکا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قضیه داییم هم الحمدلله با ارسال یه هیات چیزمالی برای مامانجونم به خیروخوشی تموم شد.مامانم از این خوشحاله که دیگه روح خدابیامرز تو گور نمی لرزه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکایت غریبیه ها.این عشقهای فامیلی خیلی تعطیلاتیه.امان از خوشتپی و سیگنال و .... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز تو عالم مستی دلم می خواست گریه کنم.یه گریه از ته دل.داداشم نوار ژینا گل من رو به م داد.دستش درد نکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا فردا ما راننده ایم و دلمون خوشه به آخر شب نمونه.خدا به خیر بگذرونه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115127339144912469?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115127339144912469/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115127339144912469&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115127339144912469'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115127339144912469'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/4.html' title='نماز شب (4)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115116001131504182</id><published>2006-06-24T18:06:00.000+03:30</published><updated>2006-06-24T18:10:13.000+03:30</updated><title type='text'>نماز سب (3)</title><content type='html'>بلند شدم رفتم تو آشپزخانه.« شراب هم داری؟» این بار چشمهای من بود که گرد شد.« تا حالا نخوردم ولی تو می گی می خوری یعنی کار بدی نیست.» از توی آشپزخانه سر تا پایش را برانداز کردم.انصافا هیکل خوبی داشت.همانی که من می پسندم.تو پر.با عجله سرم را تکان دادم تا از خیرگی در بیام.شیشه ویسکی نیمه پرم را برداشتم و پیک نسبتا سنگینی ریختم و لاجرعه سرکشیدم.تمام وجودم سوخت اما حس کردم آرام می گیرم.از توی یخچال شراب را درآوردم.برایش ریختم.نگاهش کردم.همینطور که به من نگاه می کرد دهان کوچکش را کمی باز کرد و به آرامی در حالی که مستقیم به چشمهایم خیره بود دود را بیرون داد.نگاهش خیلی آرام و تاثیر گذار بود.لیوان شراب را بردم و کنارش نشستم.« اگه لباس میخوای لباس دارم به ت بدم.» مردد بود.همیشه مقنعه می پوشید.یک خرده نگاهم کرد و چشمهایش را دوبار سریع به هم زد.« نه فعلا راحتم خواستم بخوابم می پوشم.» نخودی خندید.صورتش خیلی بچگانه بود.صورت گرد، دماغ گرد کوچک.خیلی بامزه و کوچک به نظر می رسید. دوتا پک عمیق زدم و بلند شدم تا کباب را با پیاز و فلفل سیخ بزنم.« یهو نخوریش بیفتی رو دستم ها!!» به قلیانش پک می زد.6 7 تا سیخ درست کردم و با شیشه و لیوان ویسکی رفتم طرف تراس.هنوز درست جاگیر نشده بودم که او هم با قلیان آمد و دوباره برای لیوان شرابش برگشت.دوتا سیخ اول را بار گذاشتم و باد زدم.تا دل سیاه زغالها مثل دل خودم سرخ گداخته شود.نشست.نگاهش کردم و لبخند زدم.او اما لبخند نمی زد.مثل یک گربه آماده حمله شده بود.شرابش را تا نیمه خورد.دو سیخ کباب روی منقل چیدم.« نون نمی آری؟» در حالی که باد می زدم گفتم:« نه دختر.بدون نون مزه ش خالص خالصه.اینجوری خیلی ردیفتره.گشنته؟» سرش را تکان داد یعنی « آره».با خنده گفتم:« اینقد بخور تا سیر شی.نگران نباش هست.زیادم هست.» بقیه لیوانش را تا ته خورد و سیخ پخته ر ا گرفت و یک دانه خورد.همانطور که دهانش پر بود گفت:« احساس خوبی دارم انگار توی این دنیا نیستم.» قلیان را داد به من که سیخ را به دندان می کشیدم.لقمه ام را قورت دادم و یک ته پیک ویسکی ریختم.« مال اینه؟»&lt;br /&gt;- آره&lt;br /&gt;- گفتم تو کار بد نمی کنی.ضرری نداره؟&lt;br /&gt;دوتا پیک به قلیان زدم و گذاشتمش کنار.ته پیکم را انداختم بالا و کباب را پشت بند زدم.« اگه مرتب نخوری و زیاده روی هم نکنی، نه ضرری نداره.» بلند شد رفت سر یخچال و شیشه شراب را آورد.سیخ را برداشت یکی دو لقمه خورد.« خیلی خوب کباب درست می کنی.»&lt;br /&gt;- تو هم اگه تنها بودی یاد می گرفتی.&lt;br /&gt;واسه خودش شراب ریخت و مزه مزه کرد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد.انگار تا حالا دهانش را به زور بسته بودند و ناگهان بازش کرده باشند.بینش شراب و کباب می خورد و ادامه می داد.من هم گوش می دادم و سر تا پایش را برانداز می کردم.دم در تراس نشسته بود و به دیوار اتاق تکیه داده بود. نور اتاق از بین اندامش می زد تو تراس. مانتوی تابستانه اش صدفی رنگ بود و خیلی تنگ بدنش را قالب گرفته بود.من محو بدنش بودم. مستی باعث شده بود جرات بگیرم و مستقیم نگاهش کنم.کل اندامش را، سینه ها و دستانش و صورتش. موهای کوتاهش از زیر مقنعه بیرون می زد و چهره ش را وحشی تر می کرد.نیمرخش زیبا بود. از پدرش می گفت و داداش و سخت گیریها و شوهر زوری که او نمی خواست و آخرش نکرد و امشب به عنوان کبریتی که انبار باروت را به آتش کشید همین مانتوی صدفی بهانه شده بود.سینها گرد، نه خیلی کوچک نه خیلی بزرگ، متناسب، کمری که خیلی باریک نبود.چشمهایش که حالا شهلا شده بود.از خانه بیرون زده بود و نمی دانست به کجا برود که پیدایش نکنند و برایش نگران شوند.ناگهان به فکر من افتاده بود.نگاهم کرد.دوتا سیخ گذاشتم روی منقل.نگاهش کردم.سیخهای آخر بود و مشروب آخر.چشمهایش پر از اشک بود. این مدت آتش هوس حسابی گداخته بودم.نگاهش کردم.پقی زد زیر گریه و جهید و چسبید به بازویم و سرش را روی شانه ام گذاشت.&lt;br /&gt;تماس دستش با دستم، بدنش با بدنم تمام وجودم را می سوزاند.به منقل خیره شدم. نسیم کوتاهی زد و خاکستر را از روی زغالها به هوا بلند کرد.یک لحظه احساس کردم خودم را بین خاکسترها گم شده دیدم.ترسیدم.اما کنترل خودم توی آن شرایط سخت بود.دستم را نگاه کردم.می لرزید.بدجوری هم می لرزید.دستم تا نزدیک صورتش به اختیار آتشی که تویش می سوختم آمد اما آنجا ایستاد.« محبت برادرانه». اینجور ریاکاریها حال آدم را به هم می زند.اما بعضی ها به ش اعتقاد دارند.آنوقت راحت از دستشان می دهی.دستم را کشیدم. باید خودم را نگه می داشتم.من نباید اینقدر ضعیف می بودم. قبلا هم اینطور نبودم.گفتم:« همه از این مشکلات دارند.نترس.تو از پسش بر میای» صدام می لرزید.سرش را آرام بلند کرد و چانه اش را به دستم نکیه داده بود و چشمهای خیسش را به من دوخت.گویا آرام شده بود.مستقیم توی چشمهایم نگاه کرد.سرخی آتش توی چشمهایش می درخشید.فروزنده و گرم.لبخند زد.« تو همیشه آرومم می کنی. ... حتی اگه حرفی نزنی» نگذاشتم چیزی بفهمد.خندیدم. « بازم شراب می خوای؟» می خواستم در برود.حتی شده خیلی کوتاه و تا توی اتاق.مهم نبود که توی آن لحظه خوردن شراب چه تاثیری روی او داشت. ممکن بود جری تر شود اما من بدجایی گیر افتاده بودم. چشمهایش خمار خمار بود و صورتش حالت بچگانه اش را از دست داده بود.تمام بدنم می لرزید.« این آتیشو چجوری خاموش کنم؟» بلند شدم و دستم را از دستش بیرون کشیدم.« میرم واسه ت شراب بیارم.چیزی نمی خوای؟» هیچی نگفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم سومیش.یه قسمت دیگه ش بیشتر نمونده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خدا بیامرز که فوت شد می گن آخرین وصیتش این بوده که با هم مهربون باشین وصله رحم کنین.هنوز هفتمش نشده سر رفتارها کنترل نشده ی یه تعطیل 22 ساله کل خانواده شون ریخته تو هم.داییم می خواد بره همه شونو «تک تک» به چاه بده بیاد.الان همه اومدن خونه مون یکی یه دستمال یزدی گرفتن دستشون و افتادن به جون داییم.بیچاره اون خدابیامرز.انصافا تکثیر موثر نکرده بود.آخه خودش خیلی مهربون و مهمون نواز بود.خیلی در نمی آورد ولی سفره ش به قول قدیمیها با برکت بود.بنده خدا هر چقدر هم مهمون داشت ته یخچالشو می آورد تو سفره همه سیر می شدن.شده تخم مرغ درست می کردن و میاوردن سر سفره.به هر حال انسان جالبی بود.خدا بیامرزدش.ولی بچه هاش کوچکترین شباهتی بهش ندارن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از این.فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115116001131504182?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115116001131504182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115116001131504182&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115116001131504182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115116001131504182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/3.html' title='نماز سب (3)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115109572520067360</id><published>2006-06-24T00:15:00.000+03:30</published><updated>2006-06-24T00:18:45.236+03:30</updated><title type='text'>نماز شب (2)</title><content type='html'>نگاهم کرد و دوباره سریع نگاهش را دزدید.لبخند نصف و نیمه ای زد و چیز نامفهومی به عنوان تشکر از دهانش خارج شد.پرسیدم:«شام خوردی؟»سعی می کردم صدایم را کنترل کنم تا چیزی نفهمد.حتما می ترسید اگر می فهمید مستم.اما او هم توی عوالم خودش بود.ساکت،آرام ولی مشوش.راحت می شد فهمید که نگرانی و تشویش و اضطرابش به خاطر این بود که فکر می کرد مزاحم است.«می خوام شام درست کنم؛چی می خوری؟»چشمهایش گشاد شد و صورت بچگانه اش کم سن و سالتر به نظر رسید.لبخند زدم.او هم لبخند زد ولی حالت متعجبش خیلی عوض نشد.بالاخره شروع به صحبت کرد:«.ببخشید سرزده اومدم .... جای دیگه ای رو نداشتم برم.....»&lt;br /&gt;-می خوای شب هم بمونی؟&lt;br /&gt;یک جوری نگاهم کرد انگار می خواست دستور شلیک جوخه ی آتشی را بدهد که می خواهند خودش را اعدام کنند.گفتم:«از این جهت سوالی بود که من تنهام.وگرنه خوشحال میشم بمونی و من یه هم صحبتی پیدا داشته باشم.»انگار کمی راحت شد.این بار فقط خجالت تو نگاهش بود.دیگر معطل نکردم.بلند شدم و گفتم:«تابلوس که شام نخوردی.الان برات یه فیلم میذارم و غذا درست می کنم.»سرش هنوز پایین بود و مخالفتی نکرد.برایش سخت بود چیزی را بخواهد.بالاخره می شناختمش.خوب هم می شناختم.با اینکه فقط یک دوست بود و دختر ولی خوب می شناختمش.او هم کم و بیش من را خوب می شناخت.برای کسی که خیلی به من نزدیک نیست سخت است تا این حد من را بشناسد.دم ورودی آشپزخانه ایستادم و به طرفش برگشتم.«راستی زغال آماده ست.یادمه اهل قلیون بودی.می کشی؟»با تعجب سرش را بالا آورد.شادی گذرایی از توی چشمهای گرد و بامزه اش گذشت.خندیدم.به طرف اتاق رفتم تا بساط قلیان را آماده کنم.مقاومت عجیبی در حرف زدن داشت.انگار غصه ی سنگینی روی دلش بود و می ترسیدبا اولین کلمات کل جریان را تعریف کند.بساط را بردم سمت حمامی که تازه بخارهایش پراکنده شده بود ولی هنوز دم داشت.گلدان و میانه و نی و مشعل را می شستم.صدا زدم:«فیلم همونجاست.هر کدوم حال می کنی نگاه کن.بغل دستگاه.»نه تاییدی کرد نه انکاری.شانه هایم را بالا انداختم.می دانستم نیاز دارد تنها باشد.در حالی که آب قلیان را تنظیم می کردم.در این فکر بودم که غصه ای ندارد چون اگر داشت زودتر به حرف می آمد.آدم وقتی غصه دارد دنبال بهانه ای برای حرف زدن می گردد.چیزی شبیه راز بود.مثل زندانی که تازه از زندان فرار کرده است و می ترسد بقیه بفهمد.هم ترسش را پنهان می کند و هم رازش را.از بالای میانه فوت کردم و آب را تنظیم کردم.به طرف در حمام برگشتم و از جا پریدم.سرش را به درگاه چسبانده بود و من را نگاه می کرد.نگاهش تحسین آمیز بود.من را لرزاند.این لرزشها مدتها بود که نه در من بود، نه در مهره های کمرم و نه در قلب ساکت و متروکم.لبخندی زدم و نگاهم را دزدیدم.با این نگاهش آشنا بودم.از مدتها پیش اینطور نگاهم می کرد اما همیشه طوری وانمود می کردم که نگاهش را نمی دیدم.چون هم غیر از این نگاههای گاه و بیگاه چیز دیگری نبود و هم من ترجیح می دادم کس دیگری قلبم را متصرف باشد.برای همین عادت داشتم این نگاهها را نادیده بگیرم.به آرامی از کنارش گذشتم.او هم خیلی خونسرد و با طمأنینه چرخید و دنبالم آمد.&lt;br /&gt;قلیان را با یک سینی به دستش دادم و خودم دنبالش رفتم و ضبط را روشن کردم.هایده.رفیق مستی ها.اما کم کم ویسکی ولم کرده بود.هم به خاطر بهت و شوکی که به م وارد شده بود و هم به خاطر آب سردی که به صورتم زده بودم.رفتم تنباکو را بچینم.«به چشمای تو سوگند،که عشقت واسه من رنگ جنونه.... .»صدای هایده انصافا رویایی و دست نیافتنی بود.البته هنوز هم هست.فویل را سر مشعل جا زدم و سوراخ سوراخش کردم.مشعل را با خودم بردم سمت تراس که منقل آنجا بود.این همه سال نگاههای تحسین آمیزش را دیده بودم؛چرا امشب چشمهایش یک لحظه از من دور نمی شد؟ رو منقلی را برداشتم و آتش قلیان را با دقت خاصی چیدم.هرم زغالهای سرخ و روشن توی صورتم می خورد و آتش درونم شعله ور می شد.آتش خفته ای که توی تنهایی فراموش شده بود و خاکستر گرفته بود.کمی زغال خاموش هم توی منقل ریختم.مثل دل آدم که سیاه سیاه است و با آتش عشق و هوس گداخته و سرخ می شد و در هر دو حال خودش را می شوزاند تا کاملا خاکستر و پیر شود. مشعل را برداشتم و برگشتم و توی در تراس سینه به سینه شدیم. دوباره خیره نگاهم می کرد.«اینجا چی کار می کنی؟»&lt;br /&gt;- اومدم اینجا که تنها نباشم.خودت گفتی همدم می خوای ولی یه لحظه هم نمی شینی.&lt;br /&gt;با خنده گفتم:« آخه مگر تو چند بار می آی اینجا؟! می خوام حسابی از خجالتت در بیام.»صدای شعله ور شدن آتش در وجودم پیچید.حس کردم دوست دارم دستش را بگیرم.سرفه ای کردم و دوباره خیلی آرام از کنارش گذشتم. سنگینی نگاهش را روی پشتم حس می کردم.تحسین نگاهش مثل سوزن در وجودم فرو می رفت.سرعتم را بیشتر کردم.« بیا ! قلیونت رو ردیف کردم. بکش! » احساس می کردم مشروب می خواهم.توی مستی کمتر به اینجور چیزها فکر می کنم.آمد و نشست. کنارم که می نشست با فاصله ی کمی از بدنم رد شد.طوری که حس کردم دستم به دستش برخورد کرد.لرزیدم. دیگر تحمل جایز نبود. نفس نفس می زدم. آتش همه جای وجودم را فرا می گرفت. دلم را به دریا زدم.« چیزی می خوری؟ » دوباره با چشمهای گردش نگاهم می کرد.سرگشتگی و یا دیوانگی را از چهره ام خواند. لبخند محو و شیطنت آمیزی لحظه ای توی صورتش گذشت. گفت:« هرچی خودت می خوری واسه منم درست کن. »&lt;br /&gt;- منظورم چیزای دیگه ست.&lt;br /&gt;- مثلا چی؟&lt;br /&gt;- شرابی ؛  شامپاینی ؛ آبجویی ؛ چیزی؟&lt;br /&gt;- شوخی می کنی؟&lt;br /&gt;- نه جدی، به هر حال اگه تو نمی خوری  من می خورم.&lt;br /&gt;ترسید.تشویش به وضوح در وجودش چنگ انداخت.با خونسردی گفتم:« خیلی وقته می خورم.نگران نباش زیاد نمی خورم.»&lt;br /&gt;اینم قسمت دوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رو حرف رابرت نمی شه حرف زد.همیشه مرام داشته و داره.حرفش حجته.حتی اگه شروع کردن همه چی بدون اینکه به ش اعتقادی داشته باشی خیلی سخته.این جمله از کتاب درخت زیبای من اثر خوزه مائورو دو واسکونسلوس برداشتم.این هم میگذره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دایی دیروز رفته مرده ها رو دیده که می شورن حالا به یاس فلسفی رسیده می گه آخرش همه مونو می برن اونجا می شورن و خاک می کنن.می فهمی یعنی چی؟منظورش این بود که همه مون می میریم.با هم مهربون باشیم.می گم مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید .... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز فال گرفتم گفت هفته ی دیگه موفق می شی.یعنی نمره هامه یا .... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این بچه ها حسودیم میشه که درس می خونن و انگیزه دارن.من که دیگه انگیزه ای ندارن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه فیلم گرفتم می گن تو تبلیغش نوشته بوده هنگام آمدن به سینما دوتا شلوار با خودتون بیارین.خدا امشبو به خیر کنه.فعلا .... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115109572520067360?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115109572520067360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115109572520067360&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115109572520067360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115109572520067360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/2.html' title='نماز شب (2)'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115096895508290016</id><published>2006-06-22T12:59:00.000+03:30</published><updated>2006-06-22T13:05:55.093+03:30</updated><title type='text'>نماز شب 1</title><content type='html'>تو عالم هپروت بودم.یا شاید هم فضا.عادت به مشروب چیزی نیست که توی تنهایی فراموش بشود.از بچگی یا دوران دانشگاه – نمی دانم کدام یکی – عاشق نویسنده ها و شاعر ها و کلا آدمهای الکلی بودم.هر وقت قلم دستم می گرفتم تا چیزی بنویسم یاد چخوف می افتادم.خیلی وقتها که شعر ... نه خوب! شعر نمی گفتم.من هیچوقت استعداد شاعری نداشتم اما عاشق اخوان ثالث بودم.خلاصه بگویم همه ی آدمهای الکلی را دوست دارم چون به شون احساس نزدیکی می کنم.مخصوصا توی آن شرایط که سرم سنگین و بدنم سبک می شود.تکه ای گوشت تازه کباب شده را در دهانم می گذارم داغ داغ هم نیست.خوشمزه ست.من دستپخت خودم را خیلی دوست دارم.یعنی خوب تنهایی نباید باعث بشود که آدم از گرسنگی بمیرد یا حتی وزنش کم شود یا به هله هوله وغذای حاضری و ساندویچ و پیتزا عادت کند.خصوصا وقتی می خواد یه حالی به خودش بدهد.کسی مثل من که زیاد درگیراین کارها می شود – منظورم مستی است – باید آشپزی بلد باشد تا بغلش غذای گرم،سالم،خانگی و خوشمزه مهیا باشد.هر کسی یک طوری است دیگر.خیلی اوقات که مامانه زنگ می زند و من را به غذا خوردن و مشروب نخوردن سفارش می کند،به ش می گویم لطف کردی ولی چیزی که آزارم می دهد این است که می دانم نکرده است.فقط از آبرویش می ترسد.حتی این دوروییش حال من را به هم می زند.تکه ی دوم کباب را که برداشتم و توی دهانم گذاشتم پیک بعدی را ریختم.البته من همیشه با دوستان ویسکی می خورم.چون با من خیلی سازگار است و زیاد می خورم.توی تنهاییمشروب دست ساز – هر چی باشد – را ترجیح می دهم.اما خوب امشب ویسکی می خورم.تلخ و گاهی گزنده.تکه های کباب.با پیک چهارم سیخ کبابم هم تمام شد.کاملا به موقع چون من به جاهای خوبی رسیده بودم.دلم می خواست یک پیک بریزم و بروم توی وان آب داغ و ذره ذره بچشم و توپ توپ شوم.هوا هم کمی سرد بود.البته نه برای من که کل خون بدنم توی سطح پوستم جریان تند و شدیدی داشت.&lt;br /&gt;باند شدم و تلوتلوخوران همه چیز را جمع کردم و با آخرین جام به سمت حمام رفتم.زیر لب یکی از شعرهای خیام رو می خوندم.مدتهاست که هر شب به سراغش می آیم و به یاد می آورم که کی بودم و چی شدم و چه کسی را از دشت دادم و دست خالی چی کار می کنم.هر چند که از دست دادنش اشتباه کسی نبود یعنی اصلا از دست دادنی نبود.بلکه یک خداحافظی توافقی بود.چیزی که عذابم می داد خاطره های خوشی که با هم داشتیم و غمی که از یادآوریشان مثل الکل توی خونم جریان پیدا می کرد،بود.این دنیای من است..غم و غم و غم و تنهایی و تنهایی و تنهایی.به در حمام رسیدم.در را باز کردم.انگار انتظار کسی را می کشیدم که الان باید توی حمام باشد اما کسی نبود.پیکم را کنار وان گذاشتم و شیر آب را باز کردم.تنظیم آب با این شیر های جدید سخت نبود.فکر اینکه اگر شیرهای قدیمی بودند چه عذاب باید می کشیدم تا آب را تنظیم می کردم،یک لحظه لبخند را روی لبم نشاند.دستم را توی آب گذاشتم و گرداب درست می کردم.توی گرداب زندگی در حال سقوط خودم را می دیدم.کدام سقوط؟ نه ! من نه آدمی بودم که بخواهم غصه گذشته را بخورم نه کسی که با آینده اش با بی فکری برخورد کنئ.زندگی الان همان چیزی بود که آرزویش را داشتم.الان با خیال راحت و بدون نگرانی در زمان حال زندگی می کردم.آب به اندازه کافی پر شده بود.بخار رقیقی حمام را پوشانده بود.بلند شدم تا لباسم را دربیاورم.تا به ش دست زدم صدای زنگ خانه بلند شدم.یک لحظه از جا پریدم.منتظر کسی نبودم.خواستم باز نکنم اما دوباره زنگ زدند.معمولا دوستان یا هر کسی می خواست بیاید پیشم خبر می داد.با حالت بدی رفتم طرف آیفون.یک جور نگرانی و بهت زدگی توی وجودم بود.توی مونیتور.آیفون تصویر یک دختر بود.به ساعتم نگاه کردم.10:30 11 شب بود.آشنا می زد.یعنی می شناختمش ولی برایم آنقدر تعجب آور بود که توی آن ساعت اینجا ببینمش که نمی توانستم باور کنم که خودش است.یک دست به صورت سر شده ام کشیدم.ماتم برده بود.دوست خیلی قدیمی بود اما خیلی وقت بود ندیده بودمش.فقط یکبار توی آن دوران خوشی که توی این خانه داشتم دعوتش کرده و پذیرایی خوبی ازش کرده بودیم.حیف از آن دوران حیف.الان هرچی ازش مانده افسوس است و غم.دینگ دینگ.این بار دیگه حسابی از جا پراندم.دیگر مکث نکردم.گوشی آیفون را برداشتم.&lt;br /&gt;- سلام! بیا تو!&lt;br /&gt;- اینجا منزل آقای ...&lt;br /&gt;تو حرفش پریدم.&lt;br /&gt;- این وقت شب اینجا چی کار می کنی؟خودتو خسته نکن اینجا همون خونه ست.فقط یه خرده ..... ولش کن بیا بالا.&lt;br /&gt;در باز شد و صدای تق تق پایش را می شنیدم.دوباره به خودم آمدم.در را باز کردم و در حالی که سریع به سمت حمام می رفتم گفتم: بیا توبشین الان میام. رفتم تو حمام.به قیافه ام نگاه کردم.چشمهای شهلا و صورت آویزان.با ته ریشی که روی صورتم تو ذوق می زذ.دو مشت آب به صورتم زدم.دوباره نگاه کردم.مژه هایم به هم چسبیده بود.به غیر از این تغییر خاصی نکرده بودم.سخت می توانستم صاف راه بروم.زود برگشتم.چاره ای نبود.نشستم جلویش.چشمهایش مغموم بود و نگاهش را به قالی دوخته بود..سرش کمی پایین بود.انگار خجالت می کشید.آنقدر متعجب و شوک زده بودم که نمی دانستم چی بگویم. حتی نمی دانستم حرفم را چطور شروع کنم.سرفه ای کردم.خیلی خوش اومدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب این نماز شب 1 بود.منتظر بعدیهاش باشید.4 قسمته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی احمقانه بود.هنوز به تیر نریسیدیم امتحانام تموم شد.آخه به منم می گن دانشجو؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز پریروزا،همون روزی که امتحانام تموم شد به مامانم می گم بریم مسافرت.میگه باشه میریم اهواز.میگم قرار بود بریم کیش که؟میگه تو این هوا کی میره کیش؟میگم خیلی ممنون.همچین میگی انگار اهواز قطب شماله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مکالمه با مزه دستم رسیده که فردا پس فردا می ذارمش اینجا خیلی باحاله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز ایمان هم بامون اومد قهوه خونه.جالب بود که دشمنهاشم بودن.میلاد و مهراد.اما همه دور هم نشستیم قلیون کشیدیم و خندیدیم و فوتبال دیدیم و بلند شدیم انگار نه انگار.عجب دنیای عجیبیه ها.البته هنوز کذورتهاشون باقی بود چون آخرش ایمان باشون دست نداد.یاد بچگیهای خودم میفتم.با این تفاوت که برای همه دوره ش می گذره اما واسه من نه.من همچنان در زمینه رفاقت وایسادم اما آدما میان و میرن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گشنمه.حدودا 12 ساعته که هیچی نخوردم.برم یه چیزی پیدا کنم.فعلا ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115096895508290016?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115096895508290016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115096895508290016&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115096895508290016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115096895508290016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/1.html' title='نماز شب 1'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115026781324633921</id><published>2006-06-14T10:05:00.000+03:30</published><updated>2006-06-14T10:20:13.306+03:30</updated><title type='text'>اينجا تهران است .....</title><content type='html'>هوا خيلي خيلي گرم شده.به نظرم دوره آخر زمونه.همه كلافه ن.همه داغونن.البته شايد هم فقط من داغونم كه همه رو داغون ميبينم.البته بايد قبول كرد اين حرفا الان مهم نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز بيست و چهارمه و من بيست و هفتم اولين امتحانمو دارم.روز بعدش دوتا ديگه روز بعدش يكي ديگه و خلاص.بعدش ميتونم تو خونه سماق بمكم و جام جهاني ببينم و بعدش شايد برم سر كار.ترجيح ميدم از آخرين تابستون دانشجوييم با كتاب خوندن لذت ببرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخته زندگيا!!!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز ميشد خيلي خوب بود.تقريبا همه ي روزاي قبلو فراموش كردم و از ته دل مي خنديدم حتي شده با قلقلك ولي باز آخرش همه چي مثل سابق شد.سرد بيروح خسته كننده و نفرت انگيز.درست مثل خودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من كه خودم گفتم بيا بريم بستني رابينز بخوريم و تو زدي تو پوزم.حالا انتظار داري وقتي داري با يه پسر ديگه جلوي من قرار ميذاري من به حرفت گوش كنم؟خيلي پررويي.باور كن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;»خداوندا آنها را ببخش.چون نمي دانند چه كار مي كنند.»    (عيسي مسيح خطاب به كساني كه اورا شكنجه مي كنند و به صليب ميكشند.)&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;اينم از اون حرفاست ها.ولي چه مي شه كرد.وقتي يكيو الگوي زندگيت كردي بايد ازش طبعيت كني.گو اينكه حرفش اونقد بزرگوارانه باشه كه بدجوري حرصتو دربياره.انسان با اين عظمت ديده بودين؟خيلي بزرگه و دست نيافتني.&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;بخواب بابا سيرابي ....!    (اينو به يه راننده گفتم كه جلوم پيچيد)&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;ديگه دارم شرو ور ميبافم.فعلا ..... .&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115026781324633921?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115026781324633921/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115026781324633921&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115026781324633921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115026781324633921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post_13.html' title='اينجا تهران است .....'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-115018215311394442</id><published>2006-06-13T09:56:00.000+03:30</published><updated>2006-06-13T10:32:33.166+03:30</updated><title type='text'>روزگار غریب ۱</title><content type='html'>دیشب برای اولین بار بود که می تونستم جنبه عملی تئوری هامو آزمایش کنم.آزمایشش می شه گفت موفقیت آمیز بود.فقط وحید اضافی بود.نمیدونم اون وسط چی کار می کرد.گو اینکه یه مقداری زیر سر اون بود.به حر حال از اون تسلطی که تو لحظه خشم روی خودم داشتم خوشحال بودم و راضی.هر چند بعدش خیلی بد گذشت.تو تمام طول شب حالت تهوع داشتم.یه قشمت از وجودم منو ترسو خطاب میکرد.میگفت باید جوابشو میدادم.یه قسمت دیگه م که روشن بود می خندید و میگفت اینکه هیچکاری نکردم از هزارتا جواب بدتر بود.من میدونستم اونا مقصرن ولی نمیخوان قبول کنن.منم کاری به شون ندارم.حالا که بعد از این همه مدت میخواستن یجوری خودشونو از همه چی آزاد کنن بذار بکنن.به کسی چه؟اگه اون مشتی که تو صورتم خورد و اون مشتهای دیگه که نمی دونم کجاهام خورد همه چی رو تموم کنه بذار بکنه.کی به کیه؟عیسی مسیح میگه اگه کسی به صورت شما سیلی زد طرف دیگر صورتتو نشون بده.منم همین کارو کردم.کاملا به خودم مسلط بودم.شاید یه لحظه دلم خواست بزنمش اما نمیشه.دست رو رفیق نمیشه بلند کرد.وایسادم تا بزنه.اگه وحید نکشیده بودش کنار شاید همه چی اینقد زود تموم نمیشد.یه چیزی به م میگفت اونم داره لذت میبره.اونم لذت میبره.تو چشمای مسعود نگاه کردم ببینم اون چی کار میخواد بکنه.عین آدمایی که تو این دنیا نیستن نیگام میکرد.نمی شد فهمید لذت میبره یا نه.باید اعتراف کنم که من خودمو واسه سخت تر از اینها آماده کرده بودم.خودم آماده کرده بودم که مثل هولدن(ناطور دشت) وقتی از استرادلیتر مشت خورد خون صورتمو پاک نکنم.ولی هیچی نشد.یا نخواست یا نتونست.چیزی که اون قسمت تاریک بدنم میگفت این بود.حالا همه جا تعریف میکنه که زدمش اونم هیچ گهی نتونست بخوره.به خودم خندیدم که اینقد بچگانه فکر میکنم.خوشبختانه من خوب بلدم به خودم بخندم.اینم گذشت.حس کردم شاید صورتم باد کنه.اما یه لحظه بیشتر به ش فکر نکردم.به این فکر کردم که آیا این ضربه ها باعث میشه یه خورده منطقی تر فکر کنن یا نه؟باعث میشه یه خورده بیشتر به خودشون نگاه کنن یا نه؟اما بعد از همه این حرفا واقعا نمیخوام ببینمشون.بذار همه چی تموم شه.بذار همه برن دنبال زندگیشون و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنن.منم همینطور.حوصله هیچکدوم از این مسخره بازیا رو دیگه ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگه مردها همه شون اینطورین.زنی براشون خوبه که تا دوست باشن حاضر باشه و به شون سرویس بده.میگم ....... . چی بگم هرچی به ذهنتون برسه رو قبلا گفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگم من شدم یه همراه زخمی خسته که تو انداختی رو دوشت و سعی میکنی برسونی به یه جایی که معالجه م کنن.به خاطر مثال هم که شده هیچ چیز دلخوش کنکی ندارم.اخلاقم که اونجور؛مایه تیله هم که اینجور؛قیافه م هم که اونجور.بازم بگم؟غذاشو لقمه میکنه میذاره دهنش.تازه میفهمم که مثل همیشه فقط تو دلم گفتم.بیخودی میخندم.میگه چته؟میگم یه جوکی واسه خودم گفتم که تا حالا نشنیده بودم.با تعجب بر و بر نگام میکنه و هیچی نمیگه.چی بگه؟اون هر چی به ذهنتون برسه رو قبلا گفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم یه مدت از همه چی دور شم و برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از لبتاپ بابام.خجالتم خوب چیزیه.هی خراب میشه.هی ما نمیتونیم هر شب بیایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی به هم ریختگی اتاقم یه داستان پیدا کردم که خیلی وقت نیست نوشته م.به زودی میذارمش اینجا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز اصلا از اولش میدونستم یه طوری میشه.واسه همین حالم گرفته بود.خیلی هم گرفته بود.اما تو یه ساعتهایی از روز فراموشش کردم.جون من یه سر &lt;a href="http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بزنین ببینین اگه شما حال نکردین من دیگه نمینویسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-115018215311394442?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/115018215311394442/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=115018215311394442&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115018215311394442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/115018215311394442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post_12.html' title='روزگار غریب ۱'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-114979994034954818</id><published>2006-06-08T23:57:00.000+03:30</published><updated>2006-06-09T00:22:20.363+03:30</updated><title type='text'>کابوس ۷</title><content type='html'>منو نمیدید.پشت سرش راه میرفتم.یه جای بد بود.یه جایی که نباید میبود.اما خوب میشناختش.پشت سرشو نگاه کرد.جا خوردم.سر جام یه حرکت نا مشخص کردم که منو نبینه.ندید.نمیدونم چرا.شاید چون واقعا اونجا نبودم.یه جای دیگه بودم.شایدم یه شکل دیگه بودم.شایدم اصلا واسه ش مهم نبود که اونجا باشم یا نه.اینا بعدا که همه چی تموم شد به ذهنم رسید.هیچوقت داییمو این دوروبرا ندیده بودم.بنده خدا از وقتی مرده بود یه بارم سراغم نیومده بود.لااقل تو خواب هر چند که تو بیداری حسش کرده بودم.تو گاراژ بختیاری بود.اونجا خیلی شلوغ بود.در حالیکه از بیرون اینجور نبود.تو ورودی مردد وایساده بودم.نه می شد برم تو نه نرم.اون داشت به یه سمتی می رفت.انگار اونجا رو خوب میشناخت.شاید هم دنبال کسی میگشت.حس کردم خیلی بچه م.تقریبا همونقدی که از اهواز اومدم.ترس برم داشته بود.از گاراژ بختیاری خیلی بد میگفتن.اونجا محل ترانزیت ماشینای سنگینی بود که می رفتن آبادان و خرمشهر.اما تو جنگ این آخرین چیزی بود که بودن.محل همه چی بود.اونم درست وسط شهر.تو خیابون سی متری.شایدم بین سی متری و بیست و چهار متری.مهم نیست.اصل قضیه چیز دیگه ای بود.با ترس و لرز راه افتادم.اول خیلی آروم بعدش یه خورده جرات گرفتم.که ای کاش نمی گرفتم.از دور دنبالش رفتم.با یکی دو نفر صحبت کرد.گاراژ بختیاری حجره حجره است.بعد رفت سمت یه حجره دیگه.دوروبرم پر بود از آدمایی با قیافه های عجیب غریب.صورتهای لاغر زردامبو با دندونهای زرد و سیاه اگه دندونی داشتن.یواشکی پشتش میرفتم.با اینکه تقریبا مطمئن بودم کسی نمیبینتم اما نمیشد ریسک کرد.رفت ته یه حجره.حجره با یه تریلی بزرگ ۱۸ چرخ استطار شده بود.دو سه نفر با لباسای پاره پوره زمستونی که سرمای کمجون ولی تیز اهواز به همه جاشون رسوخ می کرد خوابشون برده بود.داییم لباس سبز پوشیده بود و شلوار مشکی.مثل همیشه خوشتیپ بود.مثل عکس عروسیش که بعد از مرگش همه یکی یکیشو قاب گرفتن زدن تو خونه شون.نشست.اون یارو که بغل سماور نشسته بود یه چایی داد دستش.نگاش کرد.دست کرد تو جیبش و یه بسته سفید دراورد و داد به طرف.«آقا فرژاد این خیلی ژیاده؛اور میکنیا» با همون لبخند همیشگی که گوشه لبش بود بیخیال گفت همه شو بزن.«یه شرنگ نمیشه ها».من با نگرانی به داییم نگاه کردم.«اشکال نداره.دوتاش کن.».برگه رو باز کرد و ریخت تو قاشق.داییم هم سیگارشو روشن کرد.بوی حشیش همه جا پیچید.تا سیگار - یا بهتر بگم سیگاری اول - تموم شد سرنگ اول آماده شد.خودشو با خونسردی آماده کرد و سرنگ اولو تزریق کرد.زبونم خشک شد.سیگاری بعدی رو روشن کرد.مشغول کشیدن شد.سرنگ دوم هم آماده شد.با دستهای لرزون جلو رفتم که نذارم کارشو بکنه.اما نتونستم از یه اندازه بیشتر به ش نزدیک شم.اسم بهرام رو اورد.اسم پسرش بود.و البته اسم برادر جوونمرگ شده اش.که فکر کنم منظورش داییم بود.میگن خیلی دوسش داشته.حالم لحظه به لحظه بدتر می شد.حالت تهوع داشتم.بلند شد.حالش اصلا متعادل نبود.میخواستم بگم بشین.طرف گفت:بشین داداش؛میری یه بلایی شر خودت میاریا.گفت باید برم سقاخونه از اونور هم میرم امامزاده عباس.به حضرت ابوالفضل ارادت خاصی داشت.واسه همین همیشه سبز میپوشید.دنبالش رفتم.زیادی آروم بود.این بیشتر باعث تعجبم شد.رسید به سقا خونه دعا کرد و یه هزاری انداخت توش.بعد هم یه تاکسی گرفت.دل و روده م بدجوری به هم ریخته بود.حال تهوع به فشار میاورد.چارشیر از تاکسی پیاده شد.آخرین پولشو که یه هزاری بود داد به راننده و همونجا دور خودش چرخید و با سر رفت به طرف زمین.دویدم تا جلوشو بگیرم.اما اون خورد زمین.با وحشت برش گردوندم.شبیه مسعود بود.&lt;br /&gt;با حالت تهوع شدید از خواب پریدم و رفتم تو دسشویی و چون هیچی تو دلم نبود یه سری کف زرد بالا اوردم.برگشتم تو رختخواب.لرز کرده بودم.دیگه هیچکس باقی نمونده حتی بیتا.حتی خودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:این بیماریهای ویروسی هم خیلی تو مخن ها.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-114979994034954818?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/114979994034954818/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=114979994034954818&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114979994034954818'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114979994034954818'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post_08.html' title='کابوس ۷'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-114962820283858039</id><published>2006-06-06T23:49:00.000+03:30</published><updated>2006-06-07T00:40:02.883+03:30</updated><title type='text'>بیماری</title><content type='html'>تب دارم و لرز و کمر درد و اسهال و استفراغ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ش میگم تو یه زمانی فرشته من بودی.حالا ... .هرچی از دهنت در میاد میگی و انتظار داری ساکت نگاه کنم.نه داداش من هنوز همونطور دوست دارم.تویی که بی انصاف شدی.تویی که تهمت می زنی تهدید می کنی.تویی که بدو بیراه میگی.اما باشه.اینم میگذره.دوباره همه قضاوت می کنن.منم خودمو قضاوت میکنم.من مثل تو رفیق نیمه راه نبودم.نیستم نخواهم بود.یادت نره ...&lt;br /&gt;عابد نیست.یاشار نیست.ما که نفهمیدیم چرا گرفتنشون.میگن قراراه بیان تو تلویزیون.میگن بیچاره خانواده شون.میگن بیچاره خودشون.میگن بیچاره انجمن اسلامی.میان بگن بیچاره پلی تکنیک سریع میزنم تو حالشون که خفه شید و کور خوندید.&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پلی تکنیک زنده است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا این امتحانا هم که دیگه گندشو دراورده.ما هم نه وقت درس خوندن داریم نه جرات نخوندن.چیز تو چیز شدیم خداوکیلی.حالا فعلا که یه درس به خاطر غیبت صفر میشیم.یه درس هم با استادش شاخ و شونه کشیدم میخواد شاخمو بشکونه میندازتم.خدا آخرو عاقبت بقیه شو به خیر کنه.من تلافیشو سرش در میارم.این گوساله(حیف گوساله مرامی!!!!!)معاون آموزشی هم هست.واسه همین این غیبتا رو اینجوری کرد تو پاچه م.ما که آخر فلسفه حضور و غیاب و نفهمیدیم.انگار گاوداریه.بابا دانشجو خودش میفهمه که کدوم کلاس به دردش می خوره کدوم نمی خوره.شما از این می ترسین که هیشکی سر کلاستون نیاد.منم نامردی نکردم مقاله خبرنامه دانشکده رو در مورد این گوساله نوشتم تا عبرتی بشه برای سایرین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا ما این نظرخواهیمونو از خونه نمیبینیم.هرچند که نظر خاصی هم نمیذارن ولی خوب دیدنش حال میده دیگه.حالا بذار کابوسامو بنویسم ببین چه محشری بشه.وایسا یواش یواش .... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-114962820283858039?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/114962820283858039/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=114962820283858039&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114962820283858039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114962820283858039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post_06.html' title='بیماری'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-114954254729318511</id><published>2006-06-05T23:59:00.000+03:30</published><updated>2006-06-06T00:52:27.356+03:30</updated><title type='text'>بیتا من تنهایی ....</title><content type='html'>گفت کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی ... یه جوری نگاش کردم که از حرفش پشیمون شد.گفت چته بابا؟مگه دروغ میگم؟گفتم هر راستیو که نباید بگی.گفت پس چی کار کنم؟مگه تو نبودی که میگفتی &lt;a href="http://beedemajnoon.blogspot.com"&gt;حقیقت را بگویید حتی اگر به نفعتان باشد&lt;/a&gt;؟پس چی شد؟گفتم ای آقا از اون موقع خیلی گذشته.اون موقع خام بودم.صاف تو چشمام نگاه کرد.فکر کرد کم میارم.گفتم ببین بذار راحتت کنم؛من اون آدم قبلی نیستم.بیتا رو هم گم کردم.نه کسیو دارم که واسه ش بگم اوضاعم چیه نه میخوام بگم.پوزخند زد.چپ چپ نگاش کردم.خندید.گفتم داری کفرمو در میاری.محل نذاشت.گفتم ببین بذار یه چیزیو واسه ت روشن کنم.من باید بیتا رو دوباره پیدا کنم.میدونم این بار دیگه به این راحتیا پا نمیده.اون از من خیلی شاکیه.فکر کن یکیو از اعماق بچگیت بکشی بیرون و بعد یهو دوباره بندازیش تو همون بچگیت و سراغش نری.باید پیداش کنم و می کنم.تو هم نیشتو ببند.چراغو خاموش کردم و از دسشویی دراوموم.&lt;br /&gt;پ.ن.:قبول دارم خیلی ابتداییه ولی دارم راه میفتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-114954254729318511?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/114954254729318511/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=114954254729318511&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114954254729318511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114954254729318511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post_05.html' title='بیتا من تنهایی ....'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-114946460358095522</id><published>2006-06-05T02:15:00.000+03:30</published><updated>2006-06-05T03:13:23.630+03:30</updated><title type='text'>من برگشتم</title><content type='html'>با عرض سلام مجدد خدمت همه هواداران محترم که میدونم اصلا منتظر بازگشت من نبودین اما من برگشتم.با یه کلاه رو سرم و یه عینک دودی.نهایت ایرادی که به من وارده اینه که من هیچ رقمه فکر این نبودم که برگشت من ممکنه چه اثری روی اعصاب و مغرتون بذاره.این اصلا مهم نیست.من بعد از یه خلا طولانی حس نوشتنم گل کرده.این دفعه اصلا خیال ترک ندارم.آخه این بار می خوام بمونم.چون دوباره بعد از مدتها زندگیم یه کابوس واقعی شده.من و &lt;em&gt;بیتا&lt;/em&gt; همو گم کردیم.اینجا دوباره پیداش میکنم.این فعلا پست اوله.بدون چراغ و بدون اینکه بدونم کدوم کلید چه حرفیو میزنه.این از اولیش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-114946460358095522?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/114946460358095522/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=114946460358095522&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114946460358095522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/114946460358095522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='من برگشتم'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-111553392938905380</id><published>2005-05-08T10:34:00.000+04:30</published><updated>2005-05-08T11:02:09.420+04:30</updated><title type='text'>پشت هم اندازی</title><content type='html'>می گه از اون انتظار نداشتم.می گم من دیگه از کسی انتظار ندارم.اینو البته تو دلم گفتم.می دونی بچه چون کار تو دقیقا شبیه کار اون بود.به هر حال که کار کثیفی بود.نمی دونم چقدرش راست باسه چقدرش دروغ ولی همون یه ذره ش هم نشون می ده اونقدی که فکر می کردم عاقل و باهوش نیستی شاید هم زیادی خورده بودی.به هر حال خیلی سعی کردم حقو بدم به تو اما نشد.تو هیچ راهیو باقی نذاشتی.می دونی که پشت هم اندازی یعنی چی؟سعی کن بفهمی عزیزم به دردت می خوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه آدم یکیو اینقد دوست داشته باشه که ازش ناراحت نشه.خیلی بده.اینکه اون هم تا این حد احمق باشه از این هم بدتره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی می بینم تصمیماتم اشتباه نبوده خیلی احساس غرور می کنم.هر چند که احساسمو تو دلم نگه می دارم.ولی خیلی حال می کنم.میبینی بازم درست دراومد.همه پیش بینی هام یکی یکی درست دراومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دیگه فعلا تا بعد ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-111553392938905380?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/111553392938905380/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=111553392938905380&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111553392938905380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111553392938905380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/05/blog-post_07.html' title='پشت هم اندازی'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-111495395785769233</id><published>2005-05-01T17:41:00.000+04:30</published><updated>2005-05-01T17:55:57.856+04:30</updated><title type='text'>چشمان کاملا بسته</title><content type='html'>می دونی آقا بهرام هم دیگه رفته.دیگه نمی شه دیدش.دیگه نمی تونم ببنیمش که قلیونش همیشه جلوشه یه ضرب می کشه و با اون چشمای خمارش.سبیل ردیفش.خیلی ماه و دوست داشتنی بود.حالا که دیگه رفته شاید دیگه نبینمش اما می دونم تو تمام زندگی م تاثیر عجیبی داشته.اون هم فقط حضورش.احمد آقا می گه قراره عباس بیاد.عباس.هون بنده خدا که لخ لخ راه می رفت و وقتی می خندید ده ردیف دندون میومد بیرون.دلم جدی واسه ش تنگ شده.ایشالا که می بینمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمامو کاملا بسته م چون تو این دنیا با چشمای نیمه بازم نمی شه زندگی کرد.دیگه هیچی به هیچ جام نیس.از دعواهای این دوتا ابله سر چیزایی که اونقد مسخره و احمقانه ست که ارزش گفتن ندارن.نمی دونم اون لجن چطو هنوز می تونه اینقد نحس باشه.من که دیگه کاری به کارش ندارم.الحمدالله که دیگه لازم نیست ریخت نحسشو تو شورا تحمل کنم.خوشحالم که از اون رفاقت دست و پا گیر خلاص شدم.حالا چشمامو بسته م بدون هراس پرواز می کنم.به سوی تمام چیزایی که توی زندگی م آرزوشونو داشته ام.می دونم به شون می رسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونی اینو از تو وبلگ قبلی م برداشتم:&lt;br /&gt;چه آدم ترسویی می شی وقتی فقط یه نفرو داری... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-111495395785769233?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/111495395785769233/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=111495395785769233&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111495395785769233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111495395785769233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='چشمان کاملا بسته'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-111433353668122780</id><published>2005-04-24T13:06:00.000+04:30</published><updated>2005-04-24T13:35:36.683+04:30</updated><title type='text'>کابوسهای مرد خسته</title><content type='html'>کابوسهای مرد خسته پر از نیش بود و کنایه.کابوسهای مرد خسته قلبشو تیره کرده بود.کابوسهای مرد خسته براش مثل یه انجیل شده بود.کابوسهای مرد خسته عصای دستش بود.کابوسهای ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل مرد خسته پر شد.چون دلش کوچیک بود زود پر می شد.چون زود پر می شد زود هم خالی می شد.دل مرد خسته خالی شد.الان دیگه هیچی توش نیست.هیچ احساسی که بعدا کسی بخواد ازش سو استفاده کنه.یا بخواد به نفع خودش ضبطش کنه.دیگه دلش سنگ شده.حتی کینه و نفرت هم دیگه توش نیست.دلش پر از هوا شده.شده یه طبل توخالی.اینقد دلش هوایی شده که مثل یه بادکنک رفته هوا.دیگه مال این زمین نیست.دیگه کسایی که مال اینجا هستن به چشمش هم نمیان.دیگه حتی هیچکسو نمی بینه.نه اینکه به خدا رسیده نه ولی توی یه دنیای دیگه واسه خودشه.دیگه با خیال راحت هیچ آدمیو نمی بینه.فقط تو خط فرشته هاس.حالا اونجایی رسیده که پر از خالی داره با خودش و فقط خودش نه هیچکس دیگه ای حال می کنه.حالا تو ذهنش فقط دو تا فرشته هست که هنوزم می بیننش و می بینتشون.بقیه آدما بود نبودشون فقط واسه خودشون مهمه.پشت هر خنده ای که میزنه پوچی و خالی بودن موج می زنه واسه همین احساس سبکی می کنه.نه گریه ای نه مستی و نه نشئگی.هیچی هیچی.همه چی مثل همیشه است.خدایا به خاطر این احساس شکرت میکنم. ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-111433353668122780?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/111433353668122780/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=111433353668122780&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111433353668122780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111433353668122780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='کابوسهای مرد خسته'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-111088728486351459</id><published>2005-03-15T14:59:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T15:18:34.623+03:30</updated><title type='text'>تولد</title><content type='html'>کار جدیدم بد نیست.خدا رو شکر.هنوز بیشتر از 40 تومن نگرفتم اما خیلی چیزا تو زندگی ام عوض شده.می دونم هر نفسی که دارم می کشم هرز نمی ره چون می دونم با این کار می تونم اونایی که دوست دارم به آرزوهاشون برسن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمقانه ست که شاکی بشین.خودتون تاکید کردین که بیارمشون.بعدش معلوم نشد چی شد که یهو رو ترش کردین و رفتین.حالا تا هزارسال هم ازم شاکی باشین.من بیشتر از این از دستم بر نمیومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی سرم شلوغ شده.از اون ور کار از این ور شورا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه دوست خوب داشتن خیلی لذت بخشه.تا حالا شده تو جشن تولدتون خودتون هم مهمون باشین نه میزبان؟شده ببرنتون یه جایی و یهو بهتون بگن تولدتون مبارک؟شده همه چیو از قبل آماده کرده باشن؟جالبتر اینکه توی ساعاتی از روز اصلا تولدتو فراموش کردی.یه ساعت،دو دست ورق،یه باتری شارژی با شارژر،یه کتاب.دنیای قشنگیه و این دقیقا مربوطه به عینک شما.باید یه عینک ردیف داشته باشین تا با اعماق قبلتون درک کنین که زندگی چقد می تونه ردیف باشه.اونچه که مسلمه من صاحب اون تولد نبودم.فقط توش به دنیا اومدم.داش مسعود نذاشت اصلا دست تو جیبم بکنم.من همیشه باور کردم داداش بزرگه ست.کاش خودشم باور کنه.خودشم بدونه چقد به وجودش احترام می ذارم.چقد دوست دارم از اون وضعیت کوفتی دوری کنه.خیلی می خوامت داش مسعود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کی می تونه بگه یک قطره اشک چشم چپ تمساح چند در صد بیشتر از یک قطره اشک چشم راست بوفالو نمک داره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما رفتیم.فعلا.... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-111088728486351459?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/111088728486351459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=111088728486351459&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111088728486351459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/111088728486351459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='تولد'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110959065814079203</id><published>2005-02-28T14:51:00.000+03:30</published><updated>2005-02-28T15:07:38.143+03:30</updated><title type='text'>قهوه خونه کالج</title><content type='html'>-حسن یه قلیون بده .... فرق نمی کنه چی باشه.هر چی دادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینقد غصه داشته باشی که نمی دونی چی بگی یا با کی حرف بزنی.همه نشستن و فقط الکی ازت می پرسن چی شده؟حتی به ت فرصت نمی دن که براشون بگی.می دونی اینجا هیشکی هیشکیو دقیقا نمی شناسه.خیلیا رو شاید همین یه بار ببینی.اینجوری خیلی راحت تر می تونی حرف بزنی.وحید راست می گه اعتماد چیز بیخودیه.حتی اعتماد به خود.منم همین عقیده رو دارم.می گم اعتماد چیز شیرین و بی خودیه.قبول دارم که دقیقا همون عقیده نیست ولی باید اینو در نظر بگیری که من از تقلید بدم میاد.خیلی.&lt;br /&gt;-آقا ببخشید کلوچه با چایی می خوای بخوری؟این یارو که اصلا چایی نمیاره.&lt;br /&gt;-آره بابا نقی خوبیش این بود که تا ننشستی چایی ت رو میز بود.&lt;br /&gt;راست می گه.حسین رو هم واسه همین دوست دارم.تا ننشستی قلیونت آماده ست.آدم با همینا حال می کنه.یه جایی باشه که همه باشن و هیشکی نباشه.همه جور آدمی باشن و همه عین هم باشن.به هیشکی اعتماد نداشته باشی و حرف دلتو بزنی.وای آقا بهرامو هم دوست دارم.همون آقاهه که پشت میز می شینه. حساب می کنه و از اول صبح تا آخر شب قلیون می کشه.وقتی هوای آزاد می خوره تو صورتم احساس خوبی دارم.حالا تقریبا چیزی نمونده که غصه دارش باشم.حالا آرومم.می زنم زیر آواز ... نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار..... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسعود دوباره یادم انداخت که مثبت فکر کنم.مرسی.ولی یه حقیقته غیر قابل انکار به نام عقده وجود داره.وجود داره.وجود داره ........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110959065814079203?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110959065814079203/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110959065814079203&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110959065814079203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110959065814079203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/02/blog-post_28.html' title='قهوه خونه کالج'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110908598025917841</id><published>2005-02-22T18:33:00.001+03:30</published><updated>2005-02-22T18:56:20.260+03:30</updated><title type='text'>نفس عمیق یا شبهای روشن</title><content type='html'>يه شب تاريک با کلي برف و يخ و ... شايد هم بدون اينا.يه پرشياي سياه.دو نفر آدم ... نه نه اين خيلي احمقانه ست.تو هيچوقت يه آدم نبودي.نمي گم خدا بودي ولي اصلا مهم نيس چي هستي.دوست دارم. ... يه صندلي تقريبا خوابیده شده.پارکمون.محل دفن که نه محل دنيا اومدن«خیلی دوست داشت».چرا؟خیلی دوسش دارم.چرا؟می ترسم.چرا؟می دونم.چرا؟اینا اصلا چرایی نیس که تو فکرشو می کنی.چرا این کارو کردم؟برف نیم متری.موهای پریشونت.دود سيگار.چاي نذري اونم ساعت يک شب.پنجره پايين.چشماي خمار.چراغهاي روشن.نفس عميق.شبهاي روشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم اونا رو واسه من نوشته بودی یا بابات یا هر کس دیگه ای.امیدوارم یه روز جرات صریح حرف زدنو داشته باشین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110908598025917841?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110908598025917841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110908598025917841&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110908598025917841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110908598025917841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/02/blog-post_110908598025917841.html' title='نفس عمیق یا شبهای روشن'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110908464250463125</id><published>2005-02-22T18:33:00.000+03:30</published><updated>2005-02-22T18:34:02.506+03:30</updated><title type='text'>نفس عمیق یا شبهای روشن.</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110908464250463125?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110908464250463125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110908464250463125&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110908464250463125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110908464250463125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/02/blog-post_22.html' title='نفس عمیق یا شبهای روشن.'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110818645663731621</id><published>2005-02-12T08:51:00.000+03:30</published><updated>2005-02-12T09:04:16.640+03:30</updated><title type='text'>برف</title><content type='html'>این روزا برف همه جا رو پوشونده.ولی من همین جوری برفو دوست ندارم.ساعتهای آخر شب وقتی کوچه خلوت خلوته.نور زرد چراغهای کوچه.درختهای پر از برف مثل اون تکه چوبهایی که واسه کاردستی پنبه به شون چسبونده باشن.صدای خرچ خرچ.برف که میاد همه حال می کنن.سورنا کوچولو هم می دوه تو کوچه و با عموهاش که من و داداشهام باشیم بازی می کنه.موقعی که من داشتم از شادی بالا و پایین می پریدم و مامانمو با برف می زدم سورنا کوچولو یه مشت برف تو دستش گرفت و محکم نگهش داشت.لابد واسه اینکه آب نشه.بعد که دستشو باز کرد از اون گلوله ی برف یخ زدگی کف دستش مونده بود و یه خورده آب.با یه قیافه مظلوم به من نگاه کرد و بعد گفت نیست.من خندیدم.اونم روشو کرد طرف باباش و گفت نیست.بف(برف) نیست.بعد هم زد زیر گریه.باباش یه لبخند زد و از رو زمین یه مشت برف دیگه برداشت و داد دستش.ما همه همینطوریم.همه بچه ایم.روی زمین پر از فرصته.اما ما همه ش به باقی مونده فرصتهای از دست رفته مون نگاه می کنیم و غصه می خوریم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110818645663731621?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110818645663731621/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110818645663731621&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110818645663731621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110818645663731621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/02/blog-post_11.html' title='برف'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110725496793530768</id><published>2005-02-01T13:57:00.000+03:30</published><updated>2005-02-01T14:19:27.936+03:30</updated><title type='text'>چشم انتظار</title><content type='html'>می گه به م گفته لیاقت ندارم.می دونی به من چی گفت؟&lt;br /&gt;&lt;em&gt;فوق العاده آدم احمق ، بی شعور و ضعیفی هستی.حالا کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هر چی سرت میاد حقته.بعضیا تا یه حدی لیاقت دارن.به نظر من تو تا اینجاشم زیادی اومدی حالم داره از یه سری جاکش بازیات به هم می خوره حیفه من و بقیه ی بچه ها واقعا حیف&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آره خوب.به نظر من کم کم داره به این نتیجه می رسه که همه لیاقت ندارن.البته حقیقتشو بخوای به نظر من صرفا شوخی کرده هر چند گفته جدی می گم.اما این جمله ی بالا واسه من کلی ابهام داره.من نگهش داشتم واسه یه روزایی که خواستم لیاقت و رفاقت معنی کنم بتونم.قصد توهین هم به کسی ندارم اما خیلی مسخره ست که آدم خودشو از خدا هم بالاتر ببینه آخه خدا هم به هیچ کدوم از بنده هاش نمی گه لیاقت ندارین.بگذریم یادی بود از یه خاطره قبر شده.فکر کنم چهلمشه.نه بیشتر از این حرفاست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گم 17 شدی.می گه مرسی ممنون که گفتی.عجیبه هنوز این طلسم نشکسته که من نمره های خوب می بینم.بعد از نیم ساعت می گه تو چند شدی.منم تصمیم می گیرم جواب ندم.به نظرم مهم نیست من چند شدم.چون واسه خودم هم مهم نیست.اینجوریاست دیگه.بعضی وقتا باید بزنی تو خط بی خیالی.دنیا به کام بی خیالا و عاشقاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک نصف شبه.همون موقع که دیگه همه چیزای رویایی تموم میشه و همه چی بر می گرده سر جای اولش.(رجوع کنید به داستان سیندرلا)آره دیگه الان دقیقا وقتشه وقتشه رفتن وقتشه.می ری قطع می کنی و من اونقد به بوق اشغال گوش می دم تا تبدیل به صدای گوش خراش قیژی می شه که یعنی بابا قطع شده منتظری دوباره صداش بیاد؟منم قطع می کنم شونه هامو می اندازم بالا با دارتانیان و آرامیس و پورتوس و آرتوس می رم به جنگ خیالات واهی و پشت سر هم می جنگم.صبح نه احساس خواب دارم نه جنگ نه استراحت نه خستگی چون پیروز شدم اما اون بوق اشغال هنوز تو گوشم ونگ ونگ می کنه.نباید امروزو حروم کرد.به مناسبت. این پیروزی یه نفره یه جشن یه نفره می گیرم.وقتشه.دیگه واقعا وقتشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110725496793530768?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110725496793530768/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110725496793530768&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110725496793530768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110725496793530768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='چشم انتظار'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110717888454241282</id><published>2005-01-31T16:49:00.000+03:30</published><updated>2005-01-31T17:11:24.543+03:30</updated><title type='text'>نظربازی</title><content type='html'>این فرهنگ ما هم واقعا چیز عجیب غریب و درهم برهمیه.البته تعجبی هم نداره تو این مملکت همه چی عجیب غریب و در هم برهمه.دقیقا واژه هردمبیل.فرهنگ ما پر از ضدونقیضه.مثلا همه مردم می گن آقا ریاکاری عجب کار مزخرفیه.نمی دونم آدم نباید دورو باشه.ولی همه مظهر ادبیات ایرانو حافظ می دونن.حافظ بله.همون که همه مون شعراشو حفظ می کنیم و حتی اونقد واسه مون مقدسه که باش فال هم می گیریم.اما همین آقا بزرگترین دوروی زمان خودش بوده و به اون افتخار هم می کرده.خنده داره.این تازه یه نمونه شه.از این چیزا زیاده مثلا ضرب المثل هامون پر از پندهای ضد و نقیضه که نمی شه با هم جمعشون کرد.چیه لابد منتظریم نتیجه هم بگیرم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یهو وسط وسط مستی اون موقع که سرت گرم گرمه و به کسایی که دوسشون داری فکر می کنی طرف می شینه شلوارشو می کشه پایین و گند می زنه به اون حال توپت.چی باید بگی؟هیچی می خندی و میذاری پشت گوشتو حرفشو هم نمی زنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم شاید اینکه این همه نگرانش باشم احمقانه ست.من بیشتر از این حرفا واسه هوش و شعورش ارزش قائلم که بخوام توی کاراش دخالت کنم اما راجع به این قضیه حساسم و دوست دارم بدونم.بدونم که اگه مشکلی واسه ش پیش اومد از قبل فکرشو کرده باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره داداش اگه منطقی بودن اینه که اگه یه روز من بلند شدم لخت مادرزاد رفتم وسط خیابون فقط و فقط واسه اینکه دوست داشتم هم منطقیه.ممکنه باش زندگی کرده باشی و به قول خودت بشناسیش اما خیلی چیزا هست که از تو پنهونه و راجع به ش نمی دونه.لابد ما هم غیر منطقی هستیم دیگه.تعجبی نداره.ما ژست نمی تونیم بگیریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب داشتم اخوان می خوندم.داشتم با شاتقی زندانی دختر عمو طاووس و خود دختر عمو طاووس آشنا می شدم.زیبا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشماتو تو چشماش می دوزی.تو دلت مرتب تکرار می کنی دوست دارم دوست دارم تا شاید چشمات با چنان قدرتی فریاد بزنن دوست دارم  که چشماش نتون خودشونو به نشنیدن بزنن.آره عزیزم ادامه بده شاید یه روز موفق شدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامانم می گه برو باشون آشتی کن.می گم من قهر نیستم.اون قهر کرده بعد من برم بگم توروخدا بام آشتی کنین؟می گه نه.ولی اگه ... می گم مامانی قبلا یه بار این اتفاق افتاده و کسی علاقه ای نشون نداده.من واسه چی خودمو کوچیک کنم؟می گه پس اعصاب خودتو خرد نکن.می گم من اصلا به ش فکر نمی کنم.زندگی ام اینجوری به مراتب قشنگتره.فقط می مونه ... نه نمی شه گفت تحملشون می کنم.زندگی خیلی هم بد نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی فکر می کنم رابطه ای که با من داری رفع تکلیفه.حس می کنم فقط واسه این موندی که من به ت احتیاج دارم.اما اگه دلیلش فقط همینه غرور من این اجازه رو به م نمی ده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زهر چشم؟برو بابا چنان پدری ازشون در بیارم که یادشون نره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روده درازی بس.فعلا. ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110717888454241282?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110717888454241282/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110717888454241282&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110717888454241282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110717888454241282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/01/blog-post_31.html' title='نظربازی'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110649009284253693</id><published>2005-01-23T17:10:00.000+03:30</published><updated>2005-01-23T17:51:32.843+03:30</updated><title type='text'>سلام دوباره</title><content type='html'>اول تشکر کنم از همه عوامل چون تمام مشکلات حل شده.خدا رو شکر.امتحانام تموم شد.همه رو هم گند زدم.دشمنا شاد باشین.اما چه خیالیه.«بخند به کارنامه ی بد به نمره های کم به اخم در هم.»&lt;br /&gt;سایت یه مدت خراب بود.ما نتونستیم ببلاگیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام خواهر کوچولو !&lt;br /&gt;اینجا پر از کابوسه.کابوسهای زشت و قشنگ.اینجا داداشی ات افتاده.خیلی شبها یاد اون شبهایی میفته که سرشو روی شونه های سحاوتمندت می ذاشت و بدون خجالت گریه می کردم.یاد اون شبها به خیر.اون شبایی که گاهی تا صبح بلند می شدن و من هیچوقت یادم نمی ره.حالا من توی این سرزمین لعنتی آفتابی تک و تنها موندم.با یه تن زخمی از خنجر اونایی که فکر می کردم صمیمی ترین آدمایی هستن که می تونم برام باشن.این تلافی خنجریه که به صمیمی ترین دوستی که داشتم زدم.تو هم نیستی.اون سر دنیا یه جایی قرینه اینجا نشستی و درس می خونی.امیدوارم موفق باشی.اینجا داداشی خسته و تن شکسته ت با یه سری آدم سروکار داشت که از حرفها برداشتهای احمقانه و بد می کردن.آدمهایی که هزار کار بدتر از کارای داداشیت کرده بودن و اونو متهم می کردن.اینجا داداشی ت با کسایی سروکار پیدا کرد که فکر می کرد بهترین آدمای روی زمینن اما کاری که براش کردن توهین و تحقیر بود.داداشی ت هم ساکت گوش کرد و به شون اجازه داد تمام ذات خودشونو نشون بدن اونا هم دادن.داداشی ت دیگه حرف نمی زنه.دیگه نمی رقصه.دیگه خیلی شلوغ نمی کنه.نه به خاطر اینکه تنهاست چون گاهی از تنهایی ش لذت می بره.گاهی صبح بلند می شه و یهو سر از دارآباد و دربند و اونورا سر در میارم.تنهایی سینما می رم.می رم قهوه خونه قلیون می کشم.گاهی خیلی قشنگه.به هر حال می دونی تمام کینه من خرجش چیه؟یه مشته.&lt;br /&gt;به نظرت خیلی داغونم؟نه عزیزم وقتی نظرتو دیدم خیلی حال کردم.مرسی بنی.خیلی ماهی.&lt;br /&gt;قابل توجه خیلیا دوستای من دیگه همه شون پسرن غیر از مریم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110649009284253693?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110649009284253693/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110649009284253693&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110649009284253693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110649009284253693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/01/blog-post_23.html' title='سلام دوباره'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110464871535514632</id><published>2005-01-02T10:00:00.000+03:30</published><updated>2005-01-02T18:14:43.226+03:30</updated><title type='text'>گالش</title><content type='html'>البته گالش در قدیم به یه جور کفش می گفتن اما برای من حکم چند روزو داره.از اون روز قشنگی که آخرین پست قبل از کیشو زدم تا دیروز من تو این حالت زندگی می کردم.قضیه غیبتهامو می گم.اولش چنان پیچ خورد که فکر کردم دیگه درست شدنی نیس اما بعدش یهو همه چی درست شد.تو اون روزایی که من در قصر داریوش مهمون بودم به قول بعضیا نارفیقام خودشونو واسه درست کردن کارم جر دادن.خیلی واسه م مرام گذاشتن و من از همه شون ممنونم.امیدوارم یه روز برسه که بتونم جبران کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیش مثل همیشه بود.زیبا خلوت و آرامش بخش.این جزیره واقعا مروارید خلیجه همیشه فارسه.بناهایی که تازه به ش اضافه کرده بودن هم خیلی عالی بود.یه شهر زیرزمینی در محل قناتهای که متعلق به 2000 سال پیش بود.خیلی خیلی زیبا بود.با اون دیوارها و سقف مرجانی.مثل لونه موش کور بود.من یاد خانه خدای جزیره کرت افتادم.توی سینوهه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در مورد تو.دیگه اصلا مهم نیس چه احساسی داشتی یا نداشتی.نارفیقام هم هیچی به من نگفتن.اما هر چی به م می گفتن باور می کردم چون از آدمایی که هر لحظه یه رنگ می شن بهترن.ضمنا اگه اینا اسمشون نارفیقه رفاقت با نارفیقو عشقه.رفیقایی مثل شما یه موی گندیده ی این نارفیقا هم نمی شین.من كه مي دونم يهو چي شده كه احساساتت قلمبه شده.آره آقا جون آمار سوخته واسه ت رد كردن حالا فكر مي كني رفته تو پاچه ت اما ديگه گذشت اون روزا.تا همينجاشم خيلي به ت حال دادم.بيتا راست مي گه.بايد همون روز اول مي زدم تو دهنت..نه با دست البته.ولي بايد تا مي تونستم بارت مي كردم.اما ترسيدم اگه اين كارو بكنم زود ببخشمت.چون اينجوري تمام اون زخما رو با حرفام مرهم مي زدم.اما حالا ديگه قصه به آخرش رسيده.ما كه از اولش هم ثابت كرديم اهل نفرين و جواب دادن به توهين و اينجور برنامه ها نيستيم.اما واسه ت هيچ آرزويي هم نمي كنم.برو دنبال زندگي ت.اينجا هيچ مرده اي نيست.زنده م و بدون تو هم زندگي قشنگي دارم.گذشت عموجون.اگه نظر برام نذاري ممنون مي شم.ميل هم نزني همينطور.اگه هم دلت مي خواد بگو تا اون كتابا رو يه جوري به دستت برسونم كه يه وقت فكر نكني تيغيدمت.خوش باشم.خدا نگهدارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب مي رسم به يه شعر قشنگ:&lt;br /&gt;زندگي را دوست دارم با تمام بدبياريش&lt;br /&gt;عاشقي را دوست دارم با تمام بي قراريش&lt;br /&gt;من مي خوام اشكو بفهمم وقتي از چشام مي ريزه&lt;br /&gt;تنهايي گرچه كشنده ست واسه من خيلي عزيزه&lt;br /&gt;تو كتاب نوشته عاشق خيلي تنها خيلي خسته ست&lt;br /&gt;جاي بارون بهاري روي چتراي شكسته ست&lt;br /&gt;اما من مي گم يه عاشق همه دنيا رو داره&lt;br /&gt;همه چترا رو بايد بست وقتي كه بارون مي باره&lt;br /&gt;نون عشقو مي خورم منت نونوا ندارم&lt;br /&gt;سينه سوخته عاشقم با كسي دعوا ندارم&lt;br /&gt;توي دنيايي كه گرگ و برگي تو ذاتشه&lt;br /&gt;من مي خوام خودم باشم با هيشكي كاري ندارم&lt;br /&gt;زنده بودن نمي خوام زندگي قاموس منه&lt;br /&gt;فقط و فقط دورنگي تنها كابوس منه&lt;br /&gt;گرچه خاكم زير پا اما غرورم آسمون&lt;br /&gt;مشكي رنگ عشقمه، نوشته*ققنوس منه&lt;br /&gt;كاش مي شد دارو باشيم نه زخم كاري نه نمك&lt;br /&gt;قطره ي آبي باشيم رو قلب خشك و پر ترك&lt;br /&gt;واسه عشق و عاشقي تو سختي هاش كم نذاريم&lt;br /&gt;واسه خودمون آدمي باشيم نه آدمك&lt;br /&gt;خيليا مي گن كه عاشقي رو ديوار بدونين&lt;br /&gt;اما من مي گم كه عشقو طرح ديوار ندونين&lt;br /&gt;من مي خوام كه مثل موج نباشم اما بمونم&lt;br /&gt;كاش مي شد تو عين سختي بازم عاشق بمونين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; *تو اصل شعر نوشته ترانه اما من مي گم نوشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه وبلاگ جديد يافتم.مال يكي از بچه هاي دانشكده ست.آدرسشو هم به زودي مي گم.به نظر من كه خوبه.البته خيلي وبلاگ جوونيه.3 تا پست بيشتر نداره.اميدوارم همينطور ادامه پيدا كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;amirsadeghi.persianblog.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110464871535514632?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110464871535514632/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110464871535514632&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110464871535514632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110464871535514632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='گالش'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110412781242272580</id><published>2004-12-27T09:04:00.000+03:30</published><updated>2004-12-27T09:40:12.423+03:30</updated><title type='text'>سگ محل</title><content type='html'>نسیم خانوم نخون.چون طولانیه.برو ببین بقیه چه نظری گذاشتن تو هم بذار.تازه اگه کسی نظری بذاره.اینجا تو همین سرزمین گل و بلبل باید گاهی بزنی تو خط سگ محل.یعنی گاهی بی خیالی خالی کافی نیست.بعضی وقتا تا لقش گفتن کاری نمی کنه باید تا ته بی خیالی بری و اگه یکی جلوت زنده زنده جون داد به یه ورت هم نباشه.البته قبول دارم اینا یه خورده!!! از اصول اخلاقی خودم فاصله دارم.یعنی در حقیقت برای کسی که یه نفر دیگه رو یه روز از وسط این بی خیالی کشید بیرون و به ش یه دنیای جدید و قشنگ و پردردسر نشون داد یه ریزه زدن این حرف تابلوه.آره خوب.اما گاهی چاره ای نیست.باید بازی کرد و ادا دراورد.باید ادای خندیدن و ترسیدن و شاد بودن و ادای زندگی کردن دراورد.دیگه کسی هم نیست که یه پاکت شیر کاکائو بگیره دستشو بیاد زیر پنجره یه عینک آفتابی بزنه و یهو از اون دنیا درت بیاره.البته هیشکی تا حالا این کارو واسه م نکرده.الانم نمی خوام بیام بیرون ولی خوب منظورم اینه که کسی نیست که اگه بخوام بیام بیرون کمکم کنه.راستش خیلی هم بد نیست.گاهی نشئه شراب یه روز عشق یه کتاب و آدمای دور و برت هم می تونن برن بمیرن.یه روزی دوست داشتم اونا هم واسه من همچین احترامی قائل بودن.اما خوب الان دیگه اونا خیلی مهم نیستن.لااقل خیلی هاشون مهم نیستن.دلیلش هم .... نه نمی خواد دلیلش رو کسی بدونه حالا بخواد با جملات ابلهانه ش بیاد و جواب بده.اصلا این دنیا کارش همینه.تا به هر چیزی فکر می کنی یهو عکسش اتفاق می افته تا دیگه نمی خوایش اتفاق می افته.فکر می کردم دیگه یه عده اینجا رو نمی خونن و من می تونم راحت باشم با خودم.لااقل اینجا.اما خوب مثل اینکه سیریش تر از این صحبتها تشریف دارن.نتیجه اینکه منم زدم تو خط سگ محل و دیگه واسه خودم می نویسن هر کی خوشش نمیاد سرشو بکوبه تو دیوار.هر چی دلم بخواد هم میگم.ویشنو راست می گه اینجا هیچ احساسی نیست.نه نفرت نه عشق نه هیچی دیگه.واسه همین احتیاج به یه خونه تکونی داره.داداش اینجا کابوسه و کابوس همیشه پر از احساسه.ترس عشق ناامیدی.خیلی اوقات از کابوس که می پره پر از گریه است.و گریه اوج احساساته.و حالا این کابوس منه.کابوسی که می پرستمش.کابوس خواب سیاه نیست.کابوس یه دنیای خیالیه.همه چی که نباید مثل سرزمین عحایب آلیس باشه.هر چند که خیلی دوست دارم نحوه نوشتنش شبیه اون باشه.نویسنده اون داستان یه ریاضی دان بزرگ بوده که واسه سرگرمی دختر دوستش یه سری جفنگیات رو پشت هم ردیف کرد و بعد به فکر چاپ کردنش افتاد.البته من خودم با هنر گویا موافقم نه هنر برای هنر.دیروز رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به روزای قبل فکر می کردم بعد یاد نوازنده دوره گرد و «حقیقت را بگویید حتی اگر به نفعتان باشد» افتادم و گفتم به این وبلاگهای قبلی یه سری بزنم و یه احوالی بپرسم.متنهای خوشگلی می نوشتم اون موقع.می تونم الان هم بنویسم.می تونم.اما تمرین می خواد.کابوس جان دوباره می سازمت.مطمئن باش.دنیا پر از چیزای پوچه.بهانه های پوچ و حرفهای پوچ و احساست پوچ اما مهم نیست.آدم می تونه خودش پوچ نباشه.من پوچ نیستم.&lt;br /&gt; امشب یه مهمون عزیز واسه مون میاد.اون مهمون مدتها پیش به همراه پدر و مادرش رفت نروژ حالا اومده ایران و مامانم که مدتی مهمونشون بود حالا می خواد ببرتش کیش.منم قراره برم.هتل داریوش.پسر می دونی یعنی چی؟یعنی جت اسکی یعنی ساحل مرجانی یعنی آب زلال یعنی خاطرات قشنگ گذشته.یعنی یاد «من او».یعنی یاد اون شنای بی خیال بعد کتاب.یعنی رفتن و رفتن و رفتن.یعنی تخت جمشید.یعنی می تونی خودتو توی شکوه زمان داریوش حس کنی.شاید فقط یه رویای خشک و خالی باشه اما می دونم که می ارزه.البته ممکنه بعدا از اینکه تو فرجه امتحانا سه روز رفته باشم کیش زیاد به خوبی یاد نکنم اما به نظرم خیلی باحاله.&lt;br /&gt;امروز شورا رو تحویل می گیریم.آره ما هم اومدیم تو شورا تا یه کم با استادا بازی بازی کنیم.خیلی ها به م گفتن کله ت بوی قرمه سبزی می ده.منم انکار نکردم.فقط گفتم شاید بعدا عطرم رو عوض کنم اما الان به درد می خوره.اول از همه از کشاورز شروع می کنم.مرتیکه عقده ای.براش خیلی برنامه دارم.می خوام به ش بفهمونم همون خدایی که اون فکر می کرد که هیچوقت کارشو دست من نمی ندازه چه بازیا که تو چنته نداره.&lt;br /&gt;بچه های بسیج دیوار اتاق طبقه بالای انجمن رو تو مسجد به بهانه کم بودن فضای نماز برای خانوما خراب کردن.اما دیشب بچه ها جمع شدن و دوباره دیوار انجمن رو ساختن.خیلی حرکت توپی بوده.من نمی دونستم وگرنه حتما می رفتم.قراره امروز ساعت 12 دم مسجد جمع شیم و یه حالی به بسیج بدیم.خیلی راه داره.&lt;br /&gt;یه نوشته قدیمی که یه خورده وبلاگمونو ادبی کنه.:&lt;br /&gt;شب با ستارگانش از راه رسيد.به آكاردئون كهنه ام نگاه كردم.مرا به خود فراخواند.اشكهايم را پاك كردم.زمان تصفيه حساب رسيده بود.تصفيه حسابي كه هر شب انجام ميشد.تصفيه حساب من و قلبم.به خاطر بيراهه اي كه يكشب مرا به آن كشانده بود.همان بيراهه اي كه تا امروز ميروم و تا فردا خواهم رفت.بيراهه اي كه شايد روزي او را هم در آن ببينم.صداي خسته ام را صاف كردم.سخت است بيان كردن احساست با ترانه هايي كه خودت نگفتي و خودت آهنگشان را نساختي.بلند شدم.نميتوانستم مقاومت كنم.وقتي به آكارئون نگاه ميكردم مرا بلند ميكرد و به سمت خود ميكشيد.نيازي كه در وجودم شعله ميكشد شايد بدين گونه فروكش كند.اولين روزي كه او دستم را گرفت من هم براي اولين بار آكاردئون را به دست گرفتم.تمام مدتي كه در بيراهه ها با هم ميرفتيم به ترانه ها فكر ميكردم.روز اول سختترين روز بود.آكاردئون موجود عجيبي است.كلاً سازها موجودات عجيبي هستند.مثل قلم.به كوچه ي بيراهه رسيدم.به كوچه اي كه تمام مدت منتظرش بودم.راستش صداي خوبي ندارم.سازم را كوك كردم و شروع به زدن كردم.هر بار كه ميزنم همان اولش به خودم ميگويم نميخوانم.فقط ميزنم.اما نميشود.مخصوصاً وقتي به آهنگ «الهه ي ناز» كه ميرسم نميتوانم.امشب هم برايش همين را ميخوانم.دوبار.يكبار به عنوان اولين آهنگ و يكبار به عنوان آخرين آهنگ.البته اين در شرايطي كه به عنوان دومين سومين يا هر چندمين آهنگ نخوانم.«ياور هميشه مؤمن» من امشب در چه حاليست.گوشه اي نشسته و براي دستي كه روزي خودش كشيد لعنت ميفرستد.قهر.با من كه در اين دنيا فقط يك نفر را دارم.يك نفر.و چه آدم ترسويي ميشوي وقتي كه همين يك نفر را داشته باشي.آهنگم را ميخوانم و از خدا ميخواهم كه لعنتي كه براي خودش ميفرستد براي من بيايد:&lt;br /&gt;آي اي الهه ي ناز&lt;br /&gt;با دل من بساز &lt;br /&gt;كين غم جانگداز&lt;br /&gt;برود ز برم.&lt;br /&gt;گر دل من نياسود&lt;br /&gt;از گناه تو بود&lt;br /&gt;بيا تا ز سر &lt;br /&gt;گنهت گذرم.&lt;br /&gt;اشكهايم ميريزد.چكه چكه بر زمين.اما من بايد اين آهنگ را تا انتها بخوانم.بيراهه ها امشب تاريك است.و من با تاريكي ميروم.شايد «ياور هميشه مؤمن»م جايي در اين تاريكيها با چراغ مهربانيش نشسته است.روي صخره هاي اين درياي توفاني تاريك با فانوس.فانوسي كه راهنماي من است و اين شب تاريك است و اين دريا توفاني است و من ميزنم و ميروم.به سمت تاريكيها.او با چراغ مهربانيش مرا راهنمايي ميكند... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این از وبلاگ نوازنده دوره گرد بود.می بینین؟پری خانوم راست می گه من خیلی فرق کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110412781242272580?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110412781242272580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110412781242272580&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110412781242272580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110412781242272580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/blog-post_26.html' title='سگ محل'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110395454599391316</id><published>2004-12-25T08:56:00.000+03:30</published><updated>2004-12-25T09:32:25.993+03:30</updated><title type='text'>آينه</title><content type='html'>مي گم مي دوني من هيچوقت قصد اين كارا رو ندارم خودش پيش مياد.&lt;br /&gt;مي گه مگه مي شه؟&lt;br /&gt;مي گم آره.مثلا اون قضيه اون شب.من نمي خواستم يه كار به اون وحشتناكي بكنم.ولي اونا نشستن پيش خودشون تفسير كردن كه من مي خواستم زيرآب همه رو بزنم.&lt;br /&gt;مي گه اين قبول.ديگه؟&lt;br /&gt;مي گم يا اون روز تو دانشكده.علي فكر مي كنه من به خاطر حرف زدن اون با نيما عصباني بودم.به خودش هم نمي گه مگه تازه اين اتفاق افتاده.از اولش من يه كلام برگشتم چيزي بگم كه حالا بگم؟اصلا هم به من ربطي نداره.&lt;br /&gt;مي گه اينم قبول.ديگه؟&lt;br /&gt;مي گم كافي نيس؟از اينا زياده.&lt;br /&gt;مي گه خوب حالا مي خواي چه نتيجه اي بگيري؟&lt;br /&gt;ساكت مي مونم و نگاش مي كنم.واقعا چه نتيجه اي مي خوام بگيرم؟نمي دونم.شونه هامو مي اندازم بالا.مي گم اصلا ولش كن.بذا يه چيز ديگه واسه ت بگم.ديدي بعضي آدما چقد عجيبن؟&lt;br /&gt;مي گه چرا؟&lt;br /&gt;مي گم آخه طرف مياد خودشو پاره پوره مي كنه هزار تا ترفند مي زنه كه به ت بگه تو اونقدا آدما بدي نيستي.تازه اونم بعد از اينكه هزاربار به كثافت مي كشدت.تو هم سخاوتمندانه با چنين آدمي برخورد مي كني جوري كه همه به ت گير مي دن كه بابا تو ديگه عجب اسكلي هستي.بعد از يه مدت طرف دوباره از احساسش پشيمون مي شه.بعد هم بقيه رو به هزارويك چيز متهم مي كنن.&lt;br /&gt;مي گه خوب كه چي؟&lt;br /&gt;مي گم گفتم بخنديم.جون تو آدماي عجيبي نيستن؟&lt;br /&gt;مي گه چرا.ولي خنده دار تر اينه كه تو كه اين همه ادعات مي شه يه مدت خودتو بازيچه اينا كردي.&lt;br /&gt;سرمو مي ندازم پايين.حرف حساب جواب نداره.مي گم ولي اونا معتقدن كه من باشون بازي كردم.&lt;br /&gt;مي گه خداييش كي با كي بازي كرد؟چرا خودتو گول مي زني؟اين درسته كه تو به شون رو دادي ولي تو تمام اون مزخرفات توي اون دفترو باور كردي؟تو باور كردي كه اون كه اين همه مي خواسته به ت كمك كنه كه با طرف به هم بزني وقتي به ش گفتي اگه تو بري فردا با طرف تموم مي كنم به خاطر همون طرف مونده باشه؟تو باور مي كني كه وقتي مي گفت مي خوام برم تو مانعش بودي؟نمي فهمي كه تو بهانه ش بودي؟هر آدمي وقتي با يكي دوست باشه از دستش بده ناراحت مي شه ديگه اين همه اما و اگر نداره.&lt;br /&gt;مي گم خوب كه چي؟&lt;br /&gt;مي گه تو بازيچه اينا شدي چون يه مدت گيرم هر چقد كم زندگي تو دادي دست كسايي كه همه ي زندگيتو ازت طلب كردن.آخرش يادت نيست؟فقط به مرگت راضي بودن؟اين يعني چي؟به خاطر دو ماه تمام زندگيتو ازت مي خواستن.دو ماه تو كم براشون گذاشتي؟اونا واسه ت چي كار كردن؟به حرفت گوش كردن؟الان از حرف زدن با مسعود و رابرت و از همه مهمتر بيتا كم لذت مي بري؟كار خاصي كردن؟اما تو چنان اثري روي اونا گذاشتي كه مي بيني تمام زندگي شون دستخوش تغيير شده حتي لباس پوشيدنشون.تو كم براشون نذاشتي.اما اونا به جاي اين كارا فقط زندگيتو طلب مي كنن.اين يعني تو گرفتار بازيچه اونا شدي.غير از اين بود كه تو توي اين مدت تا تونستي به شون محبت كرده بودي.&lt;br /&gt;مي گم ولش كن.من همه اينا رو گذاشتم پشت گوشم حرفشم نمي زنم.گاهي هم به شون مي خندم.&lt;br /&gt;مي گه خيلي اسكلي.يادت رفته از سكوتت چقد سو استفاده شد؟طرف رفته همه جا چيزايي رو به شكلي جار زده كه انگار تو يه آدم لجني.بعد اون يكي مياد ميگه تو لجن نيستي.بعد مي گن نه هستي.نمي بيني؟هنوزم بات بازي مي كنن و تو احمقانه اسير بازيشون مي شي.&lt;br /&gt;دوباره سرمو مي ندازم پايين.&lt;br /&gt;مي گه اون آدماي لجني ان نه تو.بازي كردن با اونا كاري نداشت.مي تونستي همه چي شو ازش بگيري و بعد بگي نمي خوام.اما وقتي اين كارو كردي كه مي تونست به زندگيش برسه و تمام فرصتهاي از دست رفته رو به دست بياره.تازه هيچوقت دليل اصلي شو نگفتي.اينجا رو تو باشون بازي كردي.دليل اصلي شو نگفتي.اونا هم اونقد احمق بودن كه دليلشو نفهميدن چون هر بار يه چيزي گفتي.هنوزم كسي دليلشو نمي دونه.اما اونا به جاي اينكه اقلا حرمت عشقشونو نگهدارن لجن مالش كردن و بعد سر جنازه لجن مال شده ش گريه كردن كه ما به عشقمون وفا داريم.حتي دست كردنو به زخمي كه خودشون زده بودم 7 تا مرهم سبز زدن.&lt;br /&gt;مي گم اما اونا مرهم دل من نيست.مرهم دل خودشونه كه خيال كنن من بخشيدمشون.به هر حال من به پوچي مسخره شون مي خندم.اونم مي خنده.صورتم و مي شورم و مي دوم كه به كلاس مرعشي برسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110395454599391316?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110395454599391316/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110395454599391316&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110395454599391316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110395454599391316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/blog-post_24.html' title='آينه'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110370130364163755</id><published>2004-12-22T11:11:00.000+03:30</published><updated>2004-12-22T11:11:43.640+03:30</updated><title type='text'>کابوس 7</title><content type='html'>نشسته بودم تو کلاس.به دوردست ها فکر مي کردم.کسي کنارم نشسته بود که هيچ وقت تا حالا تو خواب نديده بودمش.خيلي عجيب بود.انگار مواظبم بود.اون پسر هم دم در راه مي رفت.بعد رفت.اون دختر منو بوسيد.بوسيدنش نه عشقي بود نه هيچ چيز ديگه.فقط انگار مي خواست حواس منو پرت کنه.منم مي خواستم حواسم پرت شه ولي نمي دونستم چرا.دو سه بار منو بوسيد و رومو به سمت خودش برگردوند.يهو انگار يادم افتاده باشه نگاش کردم.آره جفتشون همونجا خوابيده بودن و به هم مشغول.خيلي صحنه وحشتناکي بود.من نمي تونستم چنين صحنه اي رو تحمل کنم.همين الانش هم با فکر کردن به اون صحنه با اينکه مي دونم کابوس بوده بغض مي کنم.مثل اينکه تو خواب و سرزمين روياها نبايد يه عشق رويايي داشته باشي.بيتا اونجا تبديل به يه موجودي مي شه که اسير يه سري قوانين و مقررات مي شه.اينکه پسره کي بود مهم نيس.اينکه بيتا داشت به چنين کاري تن مي داد واسه م سنگين بود.بلند شدم و رفتم.تو خواب مي دونستم خودم هم در جريان بودم.ولي ديدن اون صحنه ديوانه کننده بود.چون من دقيقا همه چيو ديدم.صبح که به ش فکر کردم ياد اون فيلمه اقتادم.پيشنهاد بي شرمانه.حالا مي فهميدم پسره تا صبح چي کشيد.وقتس اون دوتابعد از اينکه کارشون تموم شد اومدن تو دسشويي من کف دسشويي دراز به دراز افتاده بودم و خودکشي کرده بودم. «ا» رفت تا برام دوا و باند و اينجور چيزا بياره.بيتا هم منو محکم تو بغل گرفته بود.من مي ديدمش ولي نمي خواستم حرف بزنم.نمي خواستم با خاطري آزرده از من از پيشش برم.خلاصه اينکه نجاتم دادن.نشستم و گفتم شما که منو از مرگ نجات دادين به اين هم فکر کردين که از اين به بعد چطوري بايد زندگي کنم؟دو تا شون سرشونو انداختن پايين. «ا» از در رفت بيرون.ولي بيتا هنوز پيشم وايساده بود و آروم آروم اشک مي ريخت.گفتم نذار فکر کنم يه ج.... بي مقداري.بذار فکر کنم اون از من بهتر بوده که رفتي.بذار هميشه همينطور مقدس برام بموني.خيلي ناراحت از خواب بيدار شدم.خورشيد از لاي گرده و ديوار توي اتاق ولو مي شد.روي دست من که دراز زير سرم بود نشسته بود.هنوز تو حال و هواي خواب بودم.دستي رو روي بدنم حس کردم.غلط زدم و ديدم بيتا پيشمه.نگاش کردم.با صورتي نگران نگام مي کرد.گفت کابوس ديدي؟ هيچي نگفتم.به جاش پرسيدم ديشب کجا خوابيدي؟گفت همينجا بغلت يادت نيست واسه م کتاب مي خوندي؟ چشمم بغل در امتداد دستم تو نور خورشيد سه تفنگدارو ديد.يادم افتاد که ديشب همينجا بود و کلي واسه م حرف زده بود.چرخيدم و محکم بغلش کردم.«بيتا اگه يه روز بري من مي ميرم.ديگه هيچ کاري نمي تونم بکنم.نرو نرو نرو ....».من براش گريه مي کردم و اون بدون اينکه هيچي بگه مثل همه بچگي ام محکم بغلم کرده بود.نمي دونم کي مجبورم ازش واسه هميشه خداحافظي کنم اما مطمئنا روز وحشتناکي خواهد بود .......&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110370130364163755?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110370130364163755/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110370130364163755&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110370130364163755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110370130364163755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/7.html' title='کابوس 7'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110355444963243031</id><published>2004-12-20T17:57:00.000+03:30</published><updated>2004-12-20T18:24:09.633+03:30</updated><title type='text'>خيالبافي ٣</title><content type='html'>به ش مي گم مي بيني؟&lt;br /&gt;با همون لبحنده هميشگي كه رو لبشه نگاهم مي كنه و مژه هاي بلندش دو بار روهم مياد و با چشمايي كه از عمد گشاد شده اينور و اونورو نگا مي كنه ميگه چي رو؟&lt;br /&gt;مي گم همين آدما رو ميگم.مي خنده.مي گه كدوم آدما؟&lt;br /&gt;فكر ميكنم و مي گم راست مي گه كدوم آدما؟اينجا ديگه هيشكي نيست.همه يه مشت بدبخت بي هويت لعنتي ان كه پشت سرهم به هم نارو مي زنن و غرور مسخره شونو پشت لبخنداي احمقانه شون پنهان مي كنن و طاقت ديدن شادي ديگران رو ندارن.مي سوزن و نفرين مي كنن و ميل مي زنن و التماس مي كنن و رشوه مي دن و .... .ميگه راستشو بخواي تقصير خودت بود.مي گم مگه چي كار كردم؟ميگه كاري نكردي.همينه كه تقصير توه.بايد همون روز بلند مي شدي به ش مي گفتي دختره احمق عوضي با چه رويي بلند شدي بعد از اون همه بد و بيراه كه گفتي اومدي اينجا؟فكر كردم.راستشو بخواي هنوزم نفهميدم چرا اومد.اصلا دركش نكردم.گفتم مي دوني؟اگه اين كارو مي كردم چه فرقي با اون داشتم؟لبخند محكمي زد.انگار چيزيو شنيد كه به ش اطمينان داشت.به ش فكر كردم.آخه چه دليلي داره يه نفرو كه اومده براي عذرخواهي و ندامت رد كرد؟نفرت؟نه آقا ما نيستيم.ما اهل نفرت نيستيم.ما مرشدمون عيساست.بيتا كه حالا تو چشمام نگاه مي كرد يه خرده سگرمه هاشو تو هم كرد.بده ديگه.وقتي طرف خيال باشه تو مغزت نشسته و مي دونه چه خبره.گفتم همه ي همه كه نه.نگام كرد و يه ابروشو برد بالا.گفت خيلي احمقي.گفتم واسه چي؟گفت زود فراموش مي كني.حافظه خوبي نداري.گفتم همينكه اونا مي خوان منو غمگين ببنينن و من هر روز شادتر ميام دانشگاه و هر روز بيشتر مي خندم واسه شون كافيه.روزاييه كه سنگينيه نگاشونو مي بينم وقتي شاديم رو با كس ديگه اي قسمت مي كنم و از حماقتشون خنده م ميگيره.كاسه هاي داغتر از آش هميشه تو خالين چون هيشكي نمي تونه دست بگيره و چيزي توش بريزه.آش هم دوست نداره توش بمونه چون مغرورتر و خودپسندتر از اونيه كه كسيو داغتر از خودش ببينه.در ضمن من اصلا از كسي كه يه روز به داغي آش باشه و يه روز به سردي يخ متنفرم.همينطور از نخوداي تو آش.بيتا همينطور ساكت نگام كرد.منم به ش گفتم ولي بالاخره اون كارو مي كنم.خنديد.گفت بعيده.تو به طرز تاسف انگيزي بخشنده اي و من واسه اين خصوصيتت متاسفم.به ش گفتم مي خوام درس بخونم.اونم رفت پشت سرم.دستشو دور گردنم حلقه زد و صورتشو لاي موهاش پنهان كرد و به گردنم چسبيد. منم جزوه استخراجيو كه از ندا گرفتم جلوم باز كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ويشنوجان بعضي چيزا رو بايد خودت حس كني تا بفهمي يعني چي.هر چقد من بگم فكر مي كني يه جور ديگه ست.هرچند اين كاملا محتمله كه من زيادي بدبين باشم اما اين اتفاق افتاده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110355444963243031?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110355444963243031/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110355444963243031&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110355444963243031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110355444963243031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/blog-post_20.html' title='خيالبافي ٣'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110336242378380614</id><published>2004-12-18T12:59:00.000+03:30</published><updated>2004-12-18T13:03:43.783+03:30</updated><title type='text'>بدون شرح</title><content type='html'>طلسمو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه&lt;br /&gt;حالا که بي وفايييه ما بي وفاتر از همه&lt;br /&gt;هيشکي به غير از خود ما به داد ما نمي رسه&lt;br /&gt;عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه&lt;br /&gt;عاشقي تو دوره ي ما والا سروته نداره&lt;br /&gt;چيز به اين بي ارزشي چه چه به به نداره&lt;br /&gt;کوير خشک قلبمون ديگه زده هزار ترک&lt;br /&gt;غم ديگه بسه نازنين هر کي نمونده ش به درک&lt;br /&gt;چاکر هر چي با مرام مخلص هر چي با وفا&lt;br /&gt;در به در و هلاکيه همدم پاک با صفا&lt;br /&gt;خلاصه اينکه نازنين گذشته ها رو بي خيال&lt;br /&gt;پروازو عشقه نازنين حتي بدون پر و بال&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110336242378380614?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110336242378380614/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110336242378380614&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110336242378380614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110336242378380614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/blog-post_18.html' title='بدون شرح'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110309252754045814</id><published>2004-12-15T09:24:00.000+03:30</published><updated>2004-12-15T10:05:27.540+03:30</updated><title type='text'>رشته هايي كه سر دراز دارند!!!</title><content type='html'>سر جايم مانند هميشه نشسته بودم.نه در حقيقت ايستاده بودم چون هيچ يك از هم نوعان من نمي توانند بنشينند.دستانم را به آغوش نسيم سپرده بودم كه مرا قلقلك مي دادند و من مغرورانه به برگهاي پاييزي كه زير پايم مي مردند مي خنديدم.من بودم و كلاغها و اويي كه يك شب كه ماه كامل بود مرا كاشته بودند.هم نشينم مسافري بود كه هر از گاهي خسته در كنارم مي نشست و مي خنديد و از سايه ام استفاده مي كرد و مي رفت.من بودم و يك كوير طولاني.همه از ديدنم اول خوشحال مي شدند و بعد تعجب مي كردند و مي رفتند.هيچ كس نمي دانست چگونه در اين كوير يك درخت بيد مجنون مي تواند زنده باشد.مغرور بودم و سربلند.اما داستان زندگيم.من نه يك دانه هر جايي بودم و نه يك باغبان داشتم.روزي الهه اي از آسمان فروز آمد و دانه اي به شكل قلب را در زمين كاشت.آنروز از آشمان باران مي باريد.زمين خيس بود و شنهاي كويري به هم چسبيده بودند.آنقد آسمان باريد تا من پا گرفتم.بزرگ شدم.ايستادم.تنه اي محكم،ريشه اي دوانده در اعماق،برگهايي سبز.شاخه هايي شيطان اما ضعيف.چشمانم را كه باز كردم او را ديدم.اويي كه مرا كاشته بود.با شكوه نوراني بلند قامت و زيبا.وآسمان همچنان مي باريد.گفتم«تو كي هستي؟»گفت من الهه ي فصل پاييزم.گيس گلابتون مقدس.و تو را كاشته ام و اينك نگهبان و صاحب تو هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با غرور بچه هاي دو سه ساله گفتم من نمي خواستم در كوير باشم.من نمي خواهم صاحب داشته باشم.من آزادم و آزادي را در مي پرستم.گفت باشد مي روم.اما قبل از رفتن تو را به باغ مي برم تا به آرزويت برسي.و مرا در ميان باغي گذاشت سر سبز و زيبا.پر از گل.پر از پرنده هاي گوناگون.پر از غنچه هاي نشكفته.و پر از ستايش.من در ميان باغ سربلند مغرور با قامتي خميده از تواضع مي ايستادم و بازي بلبلها و چكاوكها را تماشا مني كردم.و دو خواهر در اين باغ بازي مي كردند.روز اول دورم را گرفتند و پرسيدند تو سروي؟گفتم نه.من يك بيدمجنونم.روز دوم گفتند تو سروي.گفتم نه من يك بيدمجنونم.روز سوم گفتند ما به تو مي گوييم سرو چه بخواهي و چه نخواهي.و من از سرو بودن خوشحال.پر از شوق.هر روز با صداي بلند به پرنده ها سلام مي كردم.هر روز آب مي خوردند.تا اينكه فصل پاييز كم كم از راه رسيد.برگهاي سبز و شيطان و شلاقي من رو به زردي گراييد.شاخه هاي آويزان شد.ترسيده بودم.در كوير از اين خبرها نبود.هميشه يك فصل بود.حال گيرم كه بهار نبود.تا اينكه يك روز تمام برگهاي ريخت و لخت عريان ايستادم.دو خواهر آمدند.كمي به برگهاي ريخته ام نگاه كردند و بعد با صداي بلند فرياد زدند كه تو با زبان چربت مارا گول زدي تو يك سرو نيستي.تو يك درختي.با سرعت تبرشان را انبار دلشان بيرون كشيدند و به جان تنه ي قوي من افتادند.من نااميد از دنيا در جايي در گوشه اي تن به ضربات محكم و بي امان تبرها داده بودم.من در آن ميان به هيچ فكر مي كردم و به بلنداي كوير و وقار شنها و لطافت بارانهاي گيس گلابتون.از بلبلها خبري نبود.از مسافرها و از چكاوكها.حتي روباهي باغي نمانده بود.اما در اوج نااميدي كلاغي به شكوه و عظمت سيمرغ بر شانه هايم نشست.مرا از رمين كند و برد.مرا برد به انتهاي كويري بزرگ كه مرا از شر تبرهاي ديگران محفوظ دارد.و من براي هميشه تن به كلاغ كه نه به سيمرغم دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اكنون كه برگهاي پاييزي را در زير پايم مي بينم و سيمرغم بر شانه ام و در خيال گيس گلابتون و گوشهايم را به صداي ناله هاي هر كسي كه مارا سرو بخواند مي گيرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اكنون در كوير خود نشسته ام و مي خندم به پوچي قلب و حرف و احساسات اطرافيانم كه من تنها درختي بودم پاي بسته در زمين.و در گوشم مي خوانم.وسيع باش و تنها و سربلند ... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110309252754045814?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110309252754045814/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110309252754045814&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110309252754045814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110309252754045814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/blog-post_14.html' title='رشته هايي كه سر دراز دارند!!!'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110274695586185417</id><published>2004-12-11T10:04:00.001+03:30</published><updated>2004-12-11T10:05:55.860+03:30</updated><title type='text'>خيالبافي ۲</title><content type='html'>رو به روش نشسته بودم.«چته بابا؟ چرا اينقد گرفته اي؟».چشماي خوشگلشو به هم زد و در حاليکه سعي مي کرد لبخند بزنه اشک توي چشماش جمع شد.باورم نمي شد.اون هيچوقت گريه نمي کرد.آخه يه خيال که نمي تونست گريه کنه.اون هميشه يه لبخند خوشگل روي صورتش بود.مثل حضرت مريم.«بيتا چي شده؟».يهو شکست و شروع به هق هق کرد.نگاش کردم.«بچه جون چي شده آخه؟».سرشو آورد بالا.«مي تونم به ت اعتماد کنم؟»نگاش کردم.«من الان خودم هم به خودم اعتماد ندارم».خيلي عجيب شده بود.نمي فهميدم يه خيال چطور مي تونه گريه کنه.«اگه به خودت اعتماد نداري مشکل خودته.من حرفمو مي زنم.اگهئ نمي شه به ت اعتماد کرد گه خوردي اومدي دنبال من.»صداش مي لرزيد.نفهميدم از گريه بود يا عصبانيت.سرمو انداختم پايين.انتظاري که من از اون داشتم ديگه زيادي پررو بازي بود.حتي اگه طرف خيال باشه.همينجور که سرم پايين بود صداي غم انگيزش آمد و من بويش کردم.مست کننده بود.«من يه خيال حرفه اي شدم.يعني حالا من به يکي احتياج داره که غمخوارم باشه.منم از اينکه خيالم ناراحتم.دوست دارم انسان باشم.دوست دارم هر جا مي خوام برم.منم خسته مي شم عصباني مي شم.درسته هنوز انسان نشدم اما هر چقد بيشتر حرفه اي مي شم بيشتر شبيه آدما مي شم.»نگاش کردم.دستشو گرفتم و بلندش کردنم.يهو جا گرفت تو بغلم.اولين بار بود.چون هميشه من خودمو تو آغوشش گم مي کردم.گفتم«پاشو بريم از خونه بيرون دلمون پوسيد.مي خوام يه رازيو به ت بگم.»يهو چشماش برق زد.«چي؟».خنديدم.«عجله نکن.پاشو بريم تا به ت بگم.».بردمش پارکم و روي اون نيمکت وسطيه زير درخت بيد نشستيم.گفت «خوب؟» يه لبخند شيطنت آميز زدم.با چشام که حدس مي زدم الان برق شيطوني داره تو چشماش نگاش کردم.«اينجا همون رازه.همونجايي که وقتي مي خوام در رم ميام اينجا.هيشکي اينجا منو نمي شناسه.مي خوام وقتي غمگين بودم بدوني کجا پيدام کني.»خنديد و از جا پريد و دستاشو به هم کوفت.«واي يعني راز به اين مهميو به من گفتي؟ديگه کي مي دونه؟»با تعجب نگاش کردم.اولين بار نبود رازمو به ش مي گفتم.مثل اونبار که نمره رياضي مو قايم کردم.«هيشکي».دور خودش مي چرخيد و مي گفت «خداجونم مرسي».از اينکه مي ديدم خوشحال شده شاد شدم.«بريم يه بستني بخوريم.»روي پاش بند نبود.«بريم.بريم.منم بستني مي خوام.تو هواي سرد بيشتر مي چسبه.»توي راه دستامو محکم توي دستش گرفته بود.مي گفت سردشه.منم به اين فکر مي کردم که يه خيال مي تونه عاشق بشه يا نه... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمقانه ست که فکر کني من همه چي به اين راحتي و به اين زودي فراموش مي کنم.جالبه که اينجا آدماي دورويي هستن که بقيه رو به چيزايي متهم مي کنن که خودشون به شدت آلوده ش هستن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110274695586185417?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110274695586185417/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110274695586185417&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110274695586185417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110274695586185417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/blog-post_110274695586185417.html' title='خيالبافي ۲'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110213787836708208</id><published>2004-12-04T08:53:00.000+03:30</published><updated>2004-12-04T08:54:38.366+03:30</updated><title type='text'>کابوس 6</title><content type='html'>ميدون فلسطين بود.اول خيابون طالقاني وايساده بوديم.سمت جنوبي خيابون.درست روبروي پاسگاه راهنمايي رانندگي.اما اونجا انگار ديگه پاسگاه نبود.من بودم و علي و مسعود و ساسان و بيتا.بيتا با كسي قرار داشت و ما هم همراش اومده بوديم.نمي خواست خودشو نشون بده.فقط مي خواست بدونه كي بود.يه پسره اونجا دم در وايساده بود.يه كت خاكستري پوشيده بود و خيلي بچه مي زد.به بيتا گفتم همونه.گفت از كجا مطمئني ؟ گفتم مشخصه كه متنظر كسي وايساده.پسره دم يه خونه اي وايساده بود كه درش باز بود و هر كي از توش در ميومد باش سلام عليك مي كرد.من از اين تعجب مي كردم كه طرف چرا دم در خونه ش قرار گذاشته و همين يه خورده به قضيه مشكوكم كرد.براي بيتا مي ترسيدم.پسره هنوز ما رو نديده بود.ما با هم ميگفتيم و مي خنديديم و داشتيم تصميم مي گرفتيم چي كار كنيم.پسره از جاش تكون نمي خورد.اونقد تابلو بازي دراورديم كه پسره هم ما رو ديد و حالا ديگه كليد كرده بود رو ما.احتمالا اونم فهميده بود كه طرف قرارش ماييم يا در حقيقت دختريه كه با ماست.بيتا گفت برم به ش بگم گورشو گم كنه؟ گفتم نه خطرناكه.دم در خونه ش وايساده اگه يهو بكشدت تو ديگه هيچ كاري از دستمون بر نمياد.بيتا هيچي نگفت.نگام مي كرد و يه لبخند عجيبي رو لبش بود.خيلي بده آدم اينجوري دستش پيش يكي رو باشه.مي دونست كه من صرفا حسودي مي كنم و پسره خيلي سوسول تر از اين حرفا بود كه بتونه كاري كنه.بالاخره با همون لبخند گفت باشه نمي رم.مي خواست منو خوشحال كنه.منم خنديدم و به ش گفتم پسره خيلي تابلوه بابا.اين گره گوريا از كجا پيدا مي شن بات قرار مي ذارن.مثل هميشه ريز خنديد و هيچي نگفت.ديگه داشتيم زيادي معطل مي شديم.تو فكر اين بوديم كه اولا از كجا مطمئن شيم كه طرف خودشه و يك از اون بعدش چي كار كنيم.يهو موبايل من زنگ زد و گوشي رو گرفتم دستم و همينطور كه حرف مي زدم از بچه ها دور شدم.همينطور كه داشتم دور مي شدم ديدم پسره از اونور خيابون داره مياد.به سمت سينما عصر جديد مي رفتم.تلفنم تموم شد و ديدم كه پسره داره مياد اينور خيابون.منم سريع برگشتم سمت بچه ها.گفتم پسره اومد اينور خيابون.به تون گفتم تابلو بازي درنيارين حالا فهميده كه ماييم.علي گفت من مي رم باش حرف مي زنم و راه افتاد.يهو ديدم بيتا نيست.مسعود گفت از اين طرف (به سمت چهارراه طالقاني – وليعصر) رفت.من رفتم دنبالش.مسعود و ساسان هم رفتن پيش پسره باش حرف بزنن.يهو انگار كارشون بالا گرفت و ديدمشون كه آخر آخر طالقاني همه دارن سروصدا مي كنن.فهميدم دعوا شده.به دو برگشتم سمت بچه ها.نا داشتم مي رسيدم به بچه ها از دور ديدم كه همه دارن در مي رن.داد زدم و هر چي فحش زشت بلد بودم دادم كه كسي در نره.اما هيشكي غيرت نداشت.همينطور كه رسيدم از اينور اونور شنيدم كه مي گفتن با چوب زده در رفته.دلم به هم خورد و ترس برم داشت.حس كردم كه يكي از بچه هاي ما بوده.يهو عباس رو ديدم كه داشت مي دويد سمت يه خونه.انگار مدرسه ش تموم شده بود و همون دوروبر بچه ها رو ديده.يه خورده كه دور خودم گشتم ديدم عده ي اونايي كه فرار مي كنن بچه هاي ما نيستن.فهميدم صد در صد بچه هاي ما كتك خوردن.وايسادم به فحش مادر دادن.يهو عباس يه پسره رو از همون خونه كه رفت توش كشون كشون اورد بيرون و دادش دست من و گفت اين بود.خودم ديدمش.منم يقه شو گرفتم.خيلي بزرگ نبود.دوتا كشيده زدم زير گوشش.گفتم چرا اين كارو كردي لعنتي چرا؟سرشو پايين انداخت و با لحن لاتي و صداي بچه گونه كه خيلي مضحك مي شد گفت داداس به اَخسيدا ولي ما چون چوب هميشه دم دستمونه و دستمون به چوب مي رسه نتونستم خودمو كنترل كنم.يه ريزه خنده م گرفت.ياد مسعود افتادم موقعي كه اينجوري حرف مي زنه.اما دوباره عصباني شدم.آخه دليلش خيلي احمقانه و مسخره و حرص درآر بود.گفتم منم دستم به اسلحه مي رسه.بگيرم دستم تو خيابونا راه بيفتم آدم بكشم؟ الان پليس خبر مي كنم.پدرتو در ميارم.ولت نمي كنم لعنتي.پدرتو در ميارم.خيلي عصباني بودم.داد زدم عباس زنگ بزن 110 بگو پليس بياد.يهو چشم افتاد به ساسان كه يه چوب گرفته بود دستش.قيافه ش خيلي عجيب بود.چشمم كه به پايين پاش افتاد دست پسره از دستم ول شد.مسعود داشت روي سينه يكي گريه مي كرد.يكي كه تو پياده رو خوابيده بود و يه پارچه رو صورتش كشيده بودن.دوروبرمو نگاه كردم.دنبال علي مي گشتم.بايد پيداش مي كردم تا باور نكنم اوني كه روي زمينه عليه.اما هيچ جا نبود.بغض تو گلوم مي پيچيد و من كاملا ناتوان بودم.وا رفتم.همونجا نشستم.گريه كردم.زار مي زدم.درست وسط خيابون.هيچ كس هم منو بلند نمي كرد.فكر از دست دادن علي يه كابوس وحشتناك بود.يهو چشمامو وا كردم و ديدم كه بيتا كنارمه.نوازشم مي كنه و مي گه فقط يه خواب بود.گريه نكن.اومدم حرف بزنم گفت هيش ششش هيچي نگو.گريه هم نكن.من اينجام.ديدن بيتا آرومم كرد.حالا باور كردن اينكه اونا كابوسن راحت تر شده.ولي هيچوقت نمي تونم فكر كنم علي نباشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی اون حرف من صرفا یه مثال بود.هیچ چیزی هم منظورم نبود حتی شنیدن اون حرف از حسین.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110213787836708208?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110213787836708208/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110213787836708208&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110213787836708208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110213787836708208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/12/6.html' title='کابوس 6'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110187764394100718</id><published>2004-12-01T08:19:00.000+03:30</published><updated>2004-12-01T08:37:23.950+03:30</updated><title type='text'>مزخرفه</title><content type='html'>وقتی ساعت 12 ضربه زد تازه همه چی شروع می شه برعکس سیندرلا.اینجا هیچ کفش بلوری نیس و هیچ پسر حاکمی.از همه اینا مهمتر هیچ فرشته مهربونی نیست که به خاطر ایمان داشتن به آدم کمک کنه.از اول شب هم حالم بد بود ولی فقط واسه فردا.اومدن فردا یه جور حس مزخرف توی من ایجاد می کنه.اینکه فکر کنم خورشید طلوع می کنه حالم به هم می خوره.خودخواهیه که بگیم چون غم داریم خورشید حق نداره طلوع کنه و دنیا باید کن فیکون بشه.اینجا توی کابوس همه چی سیاه سفیده.درسته که بیتا رو از ته خاطرات بچگیم و از توی صندوقچه های متروک قلبم بیرون کشیدم تا تنهایی مو پر کنه و تنها خیال رنگی کابوسای منه اما این هیچیو عوض نمی کنه.چون نمی تونم هر وقت می خوامش صداش کنم چون دیگه خیلی بچه نیستم.اون هم مطمئنا الان آدمای دیگه ای رو پیدا کرده که بره توی خیالشون بشینه یه رویای رنگی براشون درست کنه.یه جورایی الان فقط متعلق به یه بچه کوچولوی خجالتی نیست که بتونه موقع غم خودشو سریع برسونه.از همون موقع که پشت کامپیوتر ساسان گریه می کردم و آهنگ گوش می دادم می دونستم فردا مزخرفه.از همه حرفا بوی خطرناکی شنیده می شد.همه چی می گفت «عصر چهارشنبه من / عصر خوشبختی ما / فصل گندیدن من / فصل جون سختی ما.» و راست و چنین بود.نتیجه ش یه شب بیداری پر از فکرای مختلفه.بیتا بدون توجه به حال من خوابید.بالاخره یه خیالم ممکنه خسته بشه.خواستم بشینم بالای سرشو نازش کنم و اما گفتم اگه یهو بیدار شه و منو ببینه که با این قیافه بالای سرشم سکته می کنه.حتی وقتی موبایل ساسان و مسعود زنگ می زد من بیدار بیدار بودم.چشمام بدجوری می سوزه و می دونم این روز یه روز سخته که باید بگذرونم.حالا که صبح شده به خودم می گم که رویا رویاست حتی اگه کابوس باشه.می تونستم بخوابم و توی رویام کابوس ببینم و صبح ناامید بلند شم.نمی دونم ناامیدی بهتره یا خستگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه همه آشنا نه بیگانه&lt;br /&gt;من از این احتراز دیوانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشکارا نهان کنم تا چند&lt;br /&gt;دوست می دارمت به بانگ بلند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینا نتیجه هم صحبتی با یه آدم اهل شعره.البته یکی دیگه هم هست که یه بار باید اینجا بزنمش.یه آهنگ ردیف هم از جورج مایکل گوش دادم دیشب که خیلی حال کردم.«مثل لبخند مسیح به یک بچه»یا یه همچین چیزی.معرکه بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110187764394100718?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110187764394100718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110187764394100718&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110187764394100718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110187764394100718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/11/blog-post_30.html' title='مزخرفه'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110180939986270848</id><published>2004-11-30T12:53:00.000+03:30</published><updated>2004-11-30T13:39:59.863+03:30</updated><title type='text'>خيالبافي 1</title><content type='html'>اومدم تو اتاقم.سردم بود.خيلي سردم بود.كلاهمو دراوردم.يهو ديدمش.رو صندلي نشسته بود.حرف نمي زد.يه لبخند روي لبش بود و با چشماي درشت مشكيش به م نگاه مي كرد.يهو پقي زد زير خنده.«چرا كچل كردي خودتو ديوونه؟» نگاش كردم.منم خنده م گرفته بود.5 6 سالي بود نديده بودمش.حالا حس مي كردم خداييش هم دلم واسه ش تنگ شده.واسه همينجور يهويي خنديدن و اون نگاه و اون چشما.به ش گفتم: بس كه همه چيو توضيح دادم زبونم مو دراورد منم رفتم موهامو زدم.ريز خنديد.نشستم جلوش.گفتم چه عجب از اين طرفا؟ گفت خودت به م احتياج داشتي.خودت صدام كردي.ساكت شدم و اون هم ساكت شد.يه خورده به هم نگاه كرديم.موهاي مشكي بلندش كه تا مچ پاهاش مي رسيد هنوز همونطور براق و قشنگ بود.دستاشو رو سينه قلاب كرده بود و يه ابروشو بالا انداخته بود حرفي نمي زد.گفت نمي خواي چيزي بگي؟گفتم چي بگم؟حرف ندارم خيلي باحالم.دوباره ريز خنديد.گفتم جديدا عاشق سكوت شدم.گفت پس گه خوردي دنبال من فرستادي.گفتم اصلا خودت چرا حرف نمي زني؟گفت فكر كردم شايد بخواي در مورد الان حرف بزني.گفتم نه نمي خوام الان چيزي ندارم كه بخوام حرف بزنم.گفت پس بيا خاطرات گذشه رو ياد كنم.آدما بعد از اين مدت كه به هم مي رسن دنبال نكات مشترك مي گردن كه معمولا تو گذشته س نه الان.تو سكوت سرمو بردم پايين.گفت روز تولدم يادته؟گفتم آره.گفت يادته تو تختت خوابيده بودي؟گفتم آره گفت داداشت يه چادر كشيده بود سرشو تورو مي ترسوند.تو هم توي رختخوابت از ترس حتي نمي تونستي جيغ بزني يادته؟بعدش منو واسه اولين بار صدا كردي.گفتي بيتا؟منم اومدم يادته؟گفتم آره.گفت يادته تا صبح بغلم كردي و گريه كردي؟منم محكم نگهت داشته بودم.مي دونستم موقع غصه خوردن بايد چطوري بات تا كرد.تو خيلي ناز بودي اون موقعها.گفتم آره.اشك توي چشام جمع شده بود.آغوششو وا كرد.منم رفتم و مثل بچگيها سرمو بين سينه هاش قايم كردم.گريه كردم.اونم محكم نگهم داشت.گفت مي دونستم فراموشم نمي كني.اوني كه باش خنديدي ممكنه يادت بره اما اوني كه باش گريه كرديو هيچوقت فراموش نمي كني.ناله كردم كه بقيه اين كارو كردن.گفت هيش.مگه نمي خواستي فراموشش كني؟در باره ش حرف نزن.اينجا هيچكس بازخواستت نمي كنه.اينجا متعلق به توه.منم راحت گريه كردم و هر چي كثافت و غم بود شستم.حالا بيتا بازم كنارمه.بازم پيشم وايساده.بازم برام ارزش قائله.منم با اين عذاب وجدان زندگي مي كنم كه به ش گفتم برو مي خوام توي زندگي عادي تنها باشم و واقعيت ببينم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110180939986270848?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110180939986270848/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110180939986270848&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110180939986270848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8560761/posts/default/110180939986270848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kaabous.blogspot.com/2004/11/1.html' title='خيالبافي 1'/><author><name>Baran</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00542199134326189695</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://i7.tinypic.com/20sevkh.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8560761.post-110172464156548452</id><published>2004-11-29T14:00:00.000+03:30</published><updated>2004-11-29T14:07:21.566+03:30</updated><title type='text'>!!!زمانی برای بالا رفتن کثافت از من</title><content type='html'>دیشب با اینکه امتحان داشتم و هیچی نخوندم نشستم واسه پست امروزم یه متن خوب نوشتم اما دیسکت لعنتی من خراب بود و اینجا بازش نکرد.دیشب برای خودم یه عشق خیالی ساختم.یه عشقی که بشه باش راحت بود و به ش اعتماد کرد و بدون اهمیت دادن به چیزی رفت تا ته دوست داشتن.رفت تا ته خیال.امروز رفتم سر جلسه ی امتحان و اونقد حالم بد بود که می خواستم تمام اون فکرا رو روی ورق امتحان بالا بیارم.لازم هم نیست که بگم امتحانم بد شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8560761-110172464156548452?l=kaabous.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kaabous.blogspot.com/feeds/110172464156548452/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8560761&amp;postID=110172464156548452&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' ty
