٭ انجمن رولت روسی (5)

ادامه روز چهارم ...
جمع رویایی بودیم.نه دختری توانست از هم جدایمان کند، نه خودمان زیادی بچه بودیم.من از همه ساکت تر بودم.ولی نسبت به الان خیلی زیاد حرف میزدم.حمیدرضا و بهرام درباره قهر و آشتیها با دوستان دخترشان حرف میزدند و امیر از کلاسی که با معشوقه اش داشت.من هم با لذت گوش میدادم.نهایتا درباره رفتار اساتید و نحوه تدریسشان اظهار نظر میکردم.من حتی به خودم جرات نمیدادم عاشق کسی بشوم.می ترسیدم بمیرد.همیشه از امیر میپرسیدم: اگر همین فردا مونا بمیره چه حسی بهت دست میده؟ اشک توی چشمهایش جمع می شد: از اینکه هیچوقت بهش نگفتم دوسش دارم دق میکنم و میمیرم. خنده ی شیطنت آمیزی میکردم.چون گیر افتاده بود.میگفتم: خوب برو بهش بگو دیگه الاغ جون.شاید این آخرین فرصت باشه. او هم عزمش را جزم میکرد و هزارها هزار حرفی را که داشت جمع می کرد و می رفت پشت در کلاس مونا منتظر میماند.من هم کمی آنطرفتر طوری که کسی نبیندم پشت به دیوار تکیه می دادم و روزنامه ای باز می کردم.دوست داشتم لحظه ای که به مونا میگوید که دوستش دارد ببینمش.یاد آن کارتون دوران بچگی می افتادم که دخترکی مریض از پشت پنجره درختی را می دید که برگهایش می ریزد و میگفت وقتی کل برگها بریزند من هم میمیرم.حس میکردم بازگو کردن احساسش به مونا برایش حکم برگ آخر را دارد.منتظر می ایستادم.دختر از کلاس بیرون می آمد و معمولا با دو سه نفر از دوستانش.یکی دو پسر هم همیشه دنبالش موس موس میکردند.جلوی امیر که میرسیدند امیر صدایش میکرد و او می ایستاد.پسرها می رفتند و گاهی دختر به بقیه هم میگفت بروند.بعد امیر کمی این پا و آن پا و من و من میکرد و آخرش می گفت: فلان مساله چطور حل میشه؟ یا فلان جزوه رو دارین؟ یا فلان مساله فصل فلان از فلان کتابو حل کردم، میخواین واسه تون توضیح بدم؟ آنقدر طبیعی میگفت که من همیشه فکر میکردم رویش فکر کرده است.دختر هم با حوصله گوش میداد یا جواب می داد و بعد میگفت: خوب کار دیگه ای ندارین؟ خوب معلوم بود چرا این سوال را می پرسد.با اینکه امیر خیلی خوددار بود و هیچوقت تابلو نمی کرد، و حتی آنچنان نگاهش هم نمیکرد ولی دختر ها حس ششک خوبی دارند.خیلی خوب می فهمید که امیر می خواهد چه بگوید.از لحن پرسیدنش کاملا می شد فهمید.امیر هم سرش را پایین می انداخت و با لحن خشک و رسمی میگفت: نه! فعلا نه! اگر باز هم سوالی بود خوشحال میشم کمکتون کنم. یا اگر سوالی داشتم حتما مزاحمتون می شم.دختر هم آشکارا از عصبانیت سرخ می شد و یکی دوتا تعارف رسمی می کرد و میرفت.نمیشود مطمئن بود ولی من گاهی صدای ساییده شدن دندانهایش را میشنیدم.بعد امیر به سمت من می آمد و میگفت: خیلی بد شد نه؟ منم با لحنی که سعی میکردم ادایش را درآورم میگفتم: نه! فعلا نه! وقتی اینطور تو هم میرفت خیلی دوست داشتنی میشد.بعد امیر دنبالم میکرد و من سریع پیشنهاد چپق صلح میکردم.توی قهوه خانه نمونه.او هم قبول میکرد.چندین هفته میگذشت و در انتها دوباره این برنامه را پیاده میکردیم.هر چند ترمهای آخر دیگر من حس و حال هیچ کاری را نداشتم.این بار امیر سعی میکرد سر به سرم بگذارد ولی .... .
قلیانم به سرفه ام انداخت.سرفه کنان بلند شدم.شلنگ را مثل همیشه دور میانه پیچیدم و سری قلیانم را در آوردم و در جیبم گذاشتم.به سمت دخل که میرفتم تا حسابم را بگذارم و بروم چشمم خورد به همان چهار دانشجو.لبخندی روی لبم نشست.جمع چهار نفره مان.هنوز همان دانشجو ناراحت بود.از صحبتهایشان معلوم بود قضیه ی همان ریاضی مهندسی است.خنده ای مخفی در دلم پیچید.برای اولین بار بعد از این هفت سال دلم برای آن دوران تنگ شد.دوران خیلی خوبی بود که سال به سال بدتر شد.اما بدترین سالش هم پیش این سالها برای خودش عید بود.سوار تاکسی که شدم، حرفهای بهرام توی گوشم زنگ میزد.راه برگشتی نیست. انجمن رولت روسی.جدا کنجکاو شده بودم بدانم. به سپید و سیاه که رسیدم واقعا فکرم مشغول بود.اما باعث نشد نفهمم که این پسر و دختر همیشگی نیستند.برای یک لحظه نگرانشان شدم.اما فکر کردم شاید پنجشنبه است و با هم به سینمایی جایی رفته اند.توی کافی شاپ مثل همیشه این ساعت خلوت بود.قسمت عقبش که میز صندلی دارد کمی شلوغ به نظر می رسید اما مبلها خلوت بودند. نشستم و قهوه را سفارش دادم.روزنامه را باز کردم.جزوه را که خیلی بزرگ به نظر نمی آمد باز کردم.بعد از صفحه اول که سفید بود صفحه ای بود که بالا سمت راست با خط ثلث نوشته شده بود: کل نفس ذائقه الموت .... و پایین سمت راست هم نوشته بود: هر نفسی مرگ را می چشد ... با خط نستعلیق.و در صفحه ی بعد توی یک سوم بالاییش نشانی حک شده بود و زیرش پررنگ و درشت نوشته شده بود: انجمن رولت روسی. نشان انجمن مثل نشانهای خانواده های سلطنتی فرانسه بود.یک ریولور که به صورت مایل، لوله اش به بالا و سمت راست کاغذ اشاره میکرد و با گل زنبقی در جهت مخالف تشکیل یک علامت ضربدر داده بودند.یک نوار از روی ساقه و دسته ی ریولور رد میشد و در دو طرف قاب دایره ای که این نشانها را دربرگرفته بود را قطع میکرد.طوری که گویی در داخل قاب به ما نزدیکتر است.آخر نوار را هم مثل روبانهای کادویی شکل هفت و هشت داشت.در قاب دایره ای با حروف لاتین قدیمی نوشته شده بود:
RUSSIAN ROULETTE
بقیه ی صفحه سفید بود همینطور بقیه ی صفحاتش.با حالت گنگ چند بار درقش زدم.با تعجب خیره شده بودم.نمیدانستم چی کار کنم.به فکر فرورفتم و جزوه را جمع کردم.قهوه ام را که نازه آورده بودند مزمزه کردم.سرم را میان دستهایم گرفتم و به کل کتابها فیلمهایی فکر میکردم که درباره انجمنهای سری و مخفی و نحوه ارتباط اعضایشان بود.تنها آتش است که تطهیر میکند و روشنی می بخشد.راه ما نیز با آتش روشن می شود.جمله ای بود که در یک فیلم قدیمی سیاه و سفید راجع به یک انجمن سری شنیده بودم.اعضای انجمن پیغامهایشان را به شکل کاغذهایی سفید می فرستادند و در پایین صفحه این جمله خیلی کوچک و به صورت برعکس نوشته شده بود.ناگهان مثل کسانی که برق گرفته باشدشان از جا پریدم. جوهر لیمو. شروع به خندیدن کردم و دوباره اینبار با صدای بلند فریاد زدم: جوهر لیمو گارسونها و چند مشتری که نشسته بودند با تعجب به سمت من برگشتند و به من نگاه کردند.من هم که هنوز از این کشف هیجان زده بودم می خندیدم و دستهای مشت کرده ام را به سمت بالا حرکت میدادم. ....

عجب روز طولانی شد این روز چهارم نه؟ولی شروع با شکوه باعث میشه که ادامه راحت تر باشه نه؟چقد میگم نه، نه؟

آقا امروز تو قهوه خونه نشسته بودیم کلی حرف زدیم.یه محمد نامی تو قهوه خونه کار میکنه که با یه وحید نامی که مشتری بود بحث می کردن.راجع به اینکه وحید معتقد بود هر کسی یه قیمتی داره و محمد معتقد بود که آدم هیچوقت راضی نمیشه شرف و ناموس و حیثیتشو با پول خرید و فروش کنه.منم یاد پیشنهاد بی شرمانه افتادم.محمد خیلی رویایی فکر میکرد چون تجربه ای از واقعیتهای دنیا و جامعه ش نداشت.هنوز آدمها رو درست نمی شناخت.همه ی ما وقتی کنار گودیم خوب بلدیم لنگش کن رو بگیم.همه میگیم نه آدم هیچوقت خودشو نمیفروشه.ولی تو موقعیت همه تقریبا شکل همه ن.

وقتی بعد از اون قضایا دوباره بات حرف زدم به خودم گفتم کار درستی کردی.ولی حالا که میبینم غریبه و آشنا واسه ت فرقی نداره هر جا میشینی خیلی راحت زیرآب میزنی و منو میخوای پیش بقیه خراب کنی تا مثلا خودتو بالا بکشی، دلم خیلی میگیره.میگیره از اینکه اینقد ساده م.تو تمام این روزا تو تنهایی سعی میکنم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم که نشستم دوباره بات حرف زدم.و کار درستی میکنم که هیچی بهت نمیگم اما نمیتونم.حشمت هم که نیست تا یکی دوتا از اون جملات قصارشو بگه و آدمو خلاص کنه.چشم قشنگه هم که هیچی بابا.بدتر از زن شوهردار.چی بگه آدم؟

دیشب مثل یه خفاش حرفه ای تا طلوع صبح بیدار بودم.فکرشو میکنم میبینم این سومین شب توی هفت روز گذشته ست.یعنی بی خوابی گرفتم؟تازه از اینا گذشته صبح هم که مثلا 5 یا 6 میخوابم حد اکثر 10 بیدارم.این آخه انصافه؟

کلی خلافکار شدم.با موشی(ماشینم) که شماره ش فرده رفتم تا میدون فردوسی قلیون کشیدم و برگشتم.هیشکی هم نفهمید.باحال بود؟

خیلی خوشیم تو هم همه ش ضد حال؟!

امروز ریشهامو زدم و به قول حشمت مثل برادر جمشید آریا شدم.تو قهوه خونه محمد به وحید میگه بهش میاد چی کاره باشه؟(به من اشاره میکنه)خودم میگم:دزد، قاتل، قاچاقچی ... .محمد میخنده میگه نه بابا شبیه جمشید هاشم پور(وقتی مو نداشت اسمش آریا بود) شدی.وحید میگه: خوب اونم همه ش نقش دزدا و قاتلا و قاچاقچیا رو بازی میکرد دیگه.هیچوقت پلیس که نبود.

قراره فردا صبح زود بریم بهشت زهرا.مراسم چهلم آن مرحوم وقتش رسیده دیگه.بعدش هم میریم خونه آن مرحوم نهار.بعدش هم بعد از ظهر میریم مسجد گرامی داشت یاد آن مرحوم.بعدش هم شام باز مهمون آن مرحومیم.گویا فقط جای خودش خالیه.

این ودکا هم جدا مشروبه ها.فقط حیف که زود ول میکنه و مزه تلخیش از بین نمیره.

همین دیگه.فعلا .... .


 
;