٭ انجمن رولت روسی (4)

روز چهارم
لازم نیست بگویم که راس ساعت هشت سر کارم حاضر بودم.چون فکر نمی کردم روز خاصی باشد.اما صندلی روبه روم خالی بود.عزمم را جزم کرده بودم امروز حتما بلند شوم و چهره ی مینا را ببینم.ساعت 8:30 بود و هنوز صندلی خالی بود.نمی توانستم حواسم را جمع کنم.از چشمهای مینا خبری نبود.فردا هم جمعه ست و تعطیل.من امروز را وقت دارم وگرنه می رود برای شنبه.اما از مینا خبری نبود.حتما خبری بود ولی اثری نبود.خبرش را هم که من نداشتم.اعداد جلوی چشمهایم می رقصیدند.همه ی اعداد درست بود ولی من نمی توانستم درست محاسبه کنم.اصلا احساس خوشایندی نبود.چشمهای مینا همان فرمولی بود که این دو روز اعداد که سهل است ذهنم را با آن نظم میدادم.بدون فرمول حتی اگر می دانستم درست است باز هم محاسبه سخت بود.اگر میخواستم با فرمولهای قدیمی کارم را انجام دهم که دیگر نه مینایی بود نه هیجانی.ساعت 12 شد.صندلی خالی بود.امروز باید حتما روز خاصی باشد.روز خاص.بدون دیدن مینا؟شاید هرگز.شاید هم حتما.نهار را با بی میلی خوردم.نصفش ماندوبقیه روز هم سرگیجه اعداد بود.وقتی هم تمام می شدند نشئه ای نبود.یا اگر بود چطور می توانستم از آن لذت ببرم؟به قهوه خانه که رسیدم بهرام آنجا بود.نشسته بود و خوانسار میکشید.از قلیانش معلوم بود 40 دقیقه ای هست که می کشد.رنگ قهوه ای سوخته بود.هشدار دهنده بود.پیشش نشستم.به دوروبر قهوه خانه نگاه کردم.بهرام ساکت بود و غرق در افکارش.زمانی که او ساکت و مجذوب افکارش بود فکر میکردم این همه سال چرا نمونه؟میزهای سنگی به رنگ خاکستری با چهارچوبهای قرمز.قرمز تیره.نیمکتهای چوبی به رنگ قرمز.همان قرمز.با چهارچوبهایی از فلزی از همان رنگ.در سالنی تقریبا به مساحت 40 متر مربع با کف سرامیک به رنگ چرکتاب ولی روشن.و دیوارهایی که شاید یک زمانی که تازه رنگ شده بودند سفید بودند.البته سفید سفید هم که نه.در وسط سالن دو میز دیگر هم هست با این تفاوت که چوبی اند و سفید.به جای نیمکت چهارپایه های پلاستیکی قرمز دارند.دکورش برای قهوه خانه کمی شاد است.دلگیر نیست.آدم تنها هم بیاید دلش نمی گیرد.بهرام ناگهان و بدون مقدمه شروع به صحبت کرد.لحنش شبیه کسانی بود که صحنه ی قتلی را شرح می دهند که سی ثانیه پیش دیده اند.آرام،بی روح،بهت زده.تو تو زندگیت همیشه اهل خطر نبودی ولی وقتی لازم بود خوب خطر می کردی.مثل بازی شلم میمونه.باید حتما ریسک کنی ولی اگر درست نباشه منفی میخوری گاهی هم دوبل.ولی فرصتی برای جبران هست.درست مثل زندگی.اگر ریسک نکنی حتما بازنده ای.نه شلم میکنی نه می بری.در کل هم بازنده ای.چون از بازی لذت نبردی.پکی عمیق به قلیانش زد و من مات نگاهش می کردم.ارتباط حرفهایش را نمی فهمیدم.میخوام بهت پیشنهاد یه بازی بدم.نمی خوام آروم آروم بمیری.اگر مرگی باشه که هست نباید قدم قدم بری طرفش.باید باش زندگی کنی و تو تموم لحظه های زندگیت ببینیش.خودت می گفتی بعد از فوت پدرت به مرگ جور دیگه ای نگاه می کنی.خودت میگفتی نباید از مرگ ترسید.اما من همیشه میترسیدم.با ترس از مرگ نمیشه زندگی کرد.فقط آروم آروم سمتش میری.پک عمیق دیگری زد.دود بیجان و کم رمق خوانسار را آرام بیرون داد.نمی دانستم کی میخواهد ضربه ی اصلی را وارد کند.پشت هر قدمی مرگ هست.پشت هر نفسی مرگ نشسته.یاد گرفتن زندگی با همین شعاره.من تا یکسال پیش مثل تو بودم.تو الان از ترس مرگ خودکشی میکنی.این درست نیست.اصلا درست نیست.اینجور زندگی به درد هیچی نمیخوره.کار کردن و چهارتا تفریح تازه اگه بشه اسکشو تفریح گذاشت.این چیزیه که تو میخوای از زندگیت؟میدونم نیست.میدونم عذاب میکشی.پک دیگری زد.لحنش عوض نشده بود.می خوام وارد یه بازی بشی.بازیی که راه برگشتی نداره.نمیتونی جدا بشی.نمیتونی بذاری بری.نمی تونی به زندگیت ظلم کنی.نمیتونی جر بزنی.نمی تونی وقتی راه زندگی کردن رو پیدا کردی از مرگ فرار کنی.راه زندگیو اینجوری یاد میگیری.در انجمن رولت روسی.پرسیدم: در چی؟دود را بیرون داد و چشمهایش که مستقیم به چشمهای من نگاه می کرد برق زد و تکرار کرد: انجمن رولت روسی.اسم رولت روسی را یکبار شنیده بودم.توی فیلم شکارچی گوزن.فقط در همین حد.میدانستم یک ریولور را با فقط یک فشنگ پر میکنند و یکی یکی به سر خودشان شلیک میکنند.بعد از هر شلیک هم خشاب استوانه ای ریولور را می چرخانند.میشود گفت شانس زنده ماندن یک به هشت است.نمی دانستم چنین بازی احمقانه و قمار خطرناکی بر سر زندگی چطور راه زندگی را می آموخت.گویا ترس را از چهره ام خواند.میدونی رولت روسی چیه؟سرم را آرام دو بار به نشانه بله تکان دادم.گفت: خوب هستی یا نه؟فرصت فکر کردن نداری.یا همین الان با من دست میدی و میآی یا خودکشیت رو بکن.تصمیم با خودته.با تعجب به بهرام نگاه کردم.واقعا عوض شده بود.من کاملا مات شده بودم.یک چک به قلیانم زدم.شلنگ را به دست چپم گرفتم و به دهانم چسباندم و در حالی که پک میزدم دست راستم را از زیر دست چپم به طرفش بردم.انگار باری از روی دوشش برداشته باشند نفس راحتی کشید و بعد در حالی که خنده حرفش قاطی شده بود گفت: راستش تو این انجمن ... همه با دست چپ ... دست میدن.راه برگشتی نیست ها.حالا اگه میخوای دست بده.دیگر نمی خواستم فکر کنم.زندگی با این انجمن هر چیزی هست که من نمیدانستم حتما بهتر از زندگی الانم که مرا تبدیل به یک ترسوی تمام عیار کرده بهتر است.شاید با این انجمن جرات کنم و از روی صندلی بلند شوم و مینا را ببینم.به علاوه چیزی که روی بهرام سرسخت چنین اثری بگذارد قطعا قدرتمند است.دست چپم را دراز کردم.اوهم با دست چپش با من دست داد.محکم دستم را گرفت و دوبار بالا و پایین برد.بعد گفت: به انجمن رولت روسی خوش اومدی.بهت یه جزوه میدم که مرامنامه انجمنه.میخونی و حفظش میکنی.فردا باید از حفظ موقع سوگند خوردن بگیش. بعد دوروبرش را نگاه کرد و با احتیاط یک جزوه کوچک از کیفش درآورد که ورقهایش در قطع آ-چهار بود.گرفتم و لای روزنامه ها پنهانش کردم.شماره تلفن خونه تو بده.یادتم باشه کسی این انجمن رو نمیشناسه نباید هم بشناسه.یعنی جزوه رو کسی نبینه.چشمکی زد و شماره تلفن را نوشت.نگاهش کردم.چهره ی زیبایی نداشت اما کاملا مردانه بود.وقتی مثل عقاب دوروبر را زیر نظر داشت چشمهایش به بینی عقابیش می آمد.ولی در باقی اوقات برای صورت نسبتا بزرگش کمی کوچک بود.شماره را که نوشت بلند شد و رفت.قلیانم را کشیدم.یاد دورانی افتادم که دم غروب در صحن دانشگاه جمع می شدیم.روی سکوهای سنگی رو به روی سلف.بعد از کلاسهای روزانه مان.درباره روزمان حرف میزدیم و بعد تصمیم می گرفتیم که برویم قهوه خانه.گاهی هم کلاسی داشتیم و یکی دو نفرمان نمی آمد اما بالاخره هر شب می رفتیم. ....

اون سه نقطه آخر یعنی روز چهارم هنوز تموم نشده.به جان خودم الان ساعت 4 صبحه.دیگه بیشتر نتونستم تایپ کنم وگرنه نوشتمش.

شلم یه بازی با ورق که نحوه بازیش بسیار شبیه به حکمه ولی برعکس حکم شمارش امتیاز بر اساس دست نیست بلکه بر اساس کارتهای جمع شده است.

ریولور یک اسلحه با لوله ی بلند است که خشاب استوانه ای داره و بعد از هر شلیک خشابش می چرخد و گلوله ی بعدی آماده شلیک میشود.

برای کسب اطلاعات بیشتر درباره رولت روسی برین خودتون تو گوگل پیدا کنین.یا صبر کنین خودم میگم.

همه جا رو تنها گشتم.اول رفتم نمونه.قلیونش مزخرف بود ولی جون میداد واسه نوشتن.بعدش رفتم فردوسی.قلیون اونم شانس من، امروز مزخرف بود.حشمت هم که رفته ولایت.عوضش تو فردوسی کتاب خوندم.امروز همه ش با شخصیتهای کتابی که میخونم و داستانی که می نویسم سروکار داشتم.یعنی تو تنهایی و فقط مالیخولیا.خیلی حال میده.شبم که اومده بودم خونه خوی سادیستیکم گل کرده بود و همه رو ترکوندم.بعدش نگار و آرمین دیدم.خیلی با نمکن این دوتا فینگیلی.خوشگلم میخونن.خیلی فکر کردم.از نگار بیشتر خوشم میاد.شام و نوشتن و حالا هم در خدمت شماییم.

مسخره است.نمیخواستم گزارش روزانه بشه.میخواستم تنهاییم رو توصیف کنم یه چیز دیگه شد اصلا.این روزا دست به هر کاری میزنم یه چیز دیگه میشه.فکر کنم چون اصلا فکر نمیکنم اینطوری میشه.

هی آدم میخواد از این چیزا ننویسه هی سوژه میدن.امروز یه یارو انگلیسیه رو آوردن تو تلویزیون بعد ازش میپرسن که نقش آمریکا در ایجاد این بحران چیه؟طرف هم از اون انگلیسیای تیر قبل از انقلاب بود گفت آمریکا هیچ نقشی نداشته.اتفاقات غزه باعث این بحران شده و حزب الله با اسیر کردن دو سرباز اسرائیلی مقدمه جنگ رو پدید آورده.این قسمت آخر رو طرف ترجمه نکرد.بعدش از یارو ایرانیه پرسید.یارو هم آفتابه گرفت دستش افتاد به جون اسرائیل و آمریکا.هر چی مجری میگفت این با اغراق عجیبی ذکر میکرد.میگفت اینا نتونستن برن تو لبنان.که همه ی دنیا عکسشو میگن.یا اجلاس رم جهت کوبیدن لبنان اما لبنان رفته شرکت کرده.اینا کاسه داغتر از آشن.میگفت اسرائیل حقوق بشرو رعایت نمیکنه.نمیذاره تو کشورش تظاهرات ضد جنگ انجام بشه.این دیگه جدا خنده دار بود.یکی میگفت آبکش به آفتابه میگه پسر تو چقد سوراخ داری.
.دیگه کسی نگفت این سید حسن که جدا جونور دوست داشتنییه چطور نمیتونه حساب کنه که سه تا اسیری که معلوم نیست زنده ن یا مرده اینقد ارزش دارن که این همه بچه رو اینجوری به کشتن بده؟

تلویزیون ما هم که کاسه داغتر از آش.فکر کنم اگه حزب الله تلویزیون اختصاصی داشت هم نمیتونست اینجوری خودشو تبلیغ کنه.یارو میگفت جهان عرب به فکر حزب الله و یک ملت نیستن.بابا آخه اونا هم میدونن دعوا سر لحاف ملاست.تازه از اینا گذشته شما که دیگه اینقد به اینا کمک میدین که جایی واسه کسی نمیمونه.بعد کیهان عکس بچه های اسرائیلی رو زده که دارن رو موشک چیز می نویسن و زیرش تیتر زده اسرائیلی ها به بچه هاشون کشتن یاد میدن.بچه معصومترین چیزیه که تو دنیا وجود داره.اون آشغالها با موشک می کشنشون.(هم لبنان و هم اسرائیل)شما آشغالها هم ازشون سو استفاده میکنین.همه تون چوبشو میخورین.

تقدیم به تو با عشق و نکبت.

گفتی بیا.گفتی بمان.گفتی بخند.گفتی بمیر.آمدم.ماندم.خندیدم.مردم.
نمیدونم این شعر چی داره که هر وقت بهش فکر میکنم میرم تو خلسه.خیلی قشنگه.

یه شعر هم برای بخش عمو پورنگ داریم.امروز همه ش اینو میخوندم:
میرم مدرسه میرم مدرسه،جیبام پره فندوق و پسته
موش موشک من میخوره غصه،که نمی تونه بره مدرسه. .... .حتی خودم هم حرفی واسه گفتن ندارم.

یه دونه از این شلوار برموداها ولی گشادشو خریدم می پوشم تو خونه بابام میگه با این کله و اون شلوار عین حسن کچل شدی.تا هم ما رو میبینه میزنه زیر خنده. همین دیگه.فعلا ... .


 
;