٭ انجمن رولت روسی (3) و باقی قضایا


روز سوم
مثل یک آدمی شدم که دست و پا میزنم که غرق نشوم.اما توی عمق 20 متری.باید کلی دیگر دست و پا بزنم تا به سطح آب برسم.شوخی نیست.هفت سال است که همه چیز روی هم انباشته شده.به این راحتیها نمیشود همه چیز را کنار زد.امروز هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم از جایم بلند شوم و صورت مینا را ببینم.هنوز همان مقدار از صورتش را دیدم.با این تفاوت که غرق تماشایش شدم.به خصوص چشمهایش که بین مونیتور و کیبورد در رفت و آمد بود.دیگر دلت نمی خواست به چیز دیگری نگاه کنی.این بار می دیدم که چشمهایش در عین بادامی بودن درشتند.خیلی زیبا و دلنشین.بعد از یک دقیقه ای یادم افتاد که اعداد هم هستند.این اولین بار بود طی این هفت سال که همچنین اتفاقی می افتاد.فراوشی اعداد را میگویم.آنقدر از این اتفاق احساس عذاب وجدان میکردم که تا ده دقیقه بعد از ساعت دوازده همچنان مشغول کارم بودم.وقتی با هیجان از جایم بلند شدم که در راه دستشویی چهره ی مینا را ببینم او رفته بود.قطعا خیلی دیر کرده بودم.وقتی هفت سال از هیچکس هیچی نپرسی و جوابهایی هم که به پرسشها میدهی مثل فحش می ماند و بعد بی مقدمه بروی سوال بپرسی طرف چه فکری میکند؟مخصوصا اگر درباره یک خانم باشد.آنهم در محل کار.حالا باز اگر دوستی داشتم یک چیزی.نهایتا کلی مسخره ام میکرد و بعد هم جوابم را می داد و آمار طرف را رو میکرد.الان که می نویسم یادم می افتد دوران دانشجویی خودم بارها این کار را برای دوستانم کرده ام.امیر،حمیدرضا،بهرام و باقی بچه ها.آن موقع میگفتند تو پررویی و خیلی خونسرد.هیچی هم که برایت مهم نیست.این کلمه ی مهم هم از آن کلمات دست و پاگیر است.آنقدر از این کلمات دست و پاگیر بدم می آمد.آبرو،مهم،اهمیت،سنت،رسم.باید قبول کرد که اهمیت هیچ چیزی برای ما آشکار نیست.چون ما هیچ چیز را درست نمی شناسیم.همین زندگی را در نظر بگیریم.هفت سال آزگار بیدار شدن سر کار رفتن و قهوه خانه و کافی شاپ چه چیزی به من اضافه کرده است؟هیچ چیز.بهرام راست میگوید.من از زندگیم استفاده نمی کنم بلکه دارم آرام آرام میمیرم.بهرام را امروز در قهوه خانه دیدم.کمی فراتر از یک خاطره بود.می شود گفت کمی از یکنواختی خارجم کرد.لااقل برای دقایقی.البته گاهی پیش می آمد بچه های دانشگاه ، هم دوره ایها و سال بالاییها و سال پایینیها را در نمونه ببینم اما معمولا به یک سلام علیک ساده اکتفا میکردم.اما با بهرام نمی شد آنطور رفتار کرد.من و امیر و حمید رضا – که اکثرا حمید صدایش میکردیم – و بهرام در طول دوران دانشجویی همیشه با هم بودیم.هر جا میرفتیم.هر کار میکردیم.خاطرات زیادی ازش داشتم.در ضمن خاطراتم به قبل از این هفت سال برمیگشت.به روزهای دور که من اینقدرها تنها نبودم.هر چند آنروزها زندگی نداشتم اما تنها نبودم.وقتی ارزشهای زندگی یکی برایم رنگ باختند آنوقت ارتباط با آدمها هم کم کم برایم بی ارزش و بیهوده شد.من از اجمتاع بیرون خزیدم به درون قفسم.توی آپارتمانم.کارم شد هر روز صبح بیدار شدن به امید نشئه ی یک لحظه ای بعد از چک کردن اعداد.یک ربعی بود که قلیانم را میکشیدم و داشتم برای تفریح هم که شده سعی میکردم دود را به صورت حلقه بیرون بدهم.بر عکس بیست دقیقه اول نشستنم اصلا حواسم به دوروبرم نبود.ناگهان حس کردم کسی که کنارم نشسته دستش را به شانه ام تکیه داده.با تعجب نگاهش کردم.چیزی در نگاهش خیلی آشنا بود.گویا شوقی کهنه در چشمانش قل قل می کرد.با خستگی سرم را پایین انداختم و گفتم:بهرام میشه دستتو از روی شونه م برداری؟کتفم کنده شد.گفت:پسر هیچ فرقی نکردی حتی حرف زدنت.همون خونسردی و پررویی همیشگی که ادب هم چاشنیش بود.چند وقته ندیدمت؟ نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:حدودا هفت سالی میشه.ته دلم احساس خوشحالی کوچک و زیبایی میکردم.انگار که دیواره ی یک کوره ای که هزران سال خاموش باشد را با فندک روشن کنی و یادگاریهایی که طی این هزارسال روی دیوارهایش نوشته شده را،به دقت بخوانی.خیلی احساس خوبی بود.شاید اگر کمی بیشتر بود احساس نشئگی تمام اعداد را از بین میبرد.بهرام از زندگی کنونیم پرسید و من به سوالهایش جواب میدادم.کوتاه،کم ولی کامل.او ولی خیلی تغییر کرده بود.قبلا هم درشت بود ولی الان درشت تر و چاقتر شده بود.سبیل پرپشتی به سبک رفیق استالین گذاشته بود و موهایش نسبتا کوتاه بود.و البته پرپشت مانده بود.نگاهش به اطراف می چرخید و مرتب از من شوال میکرد.میگفت بعد از سربازی هم به توصیه پدرش در جایی مشغول به کار شده.میشود گفت از من جلوتر بود.چون دو سال دیر اسیر این زندگی شده بود.بعد هم پدرش خانه ای بهش داده بود که زن بگیرد.منم که میشناسی زن بگیر نیستم.خلاصه که همه چیز را توضیح میداد ولی شاخه به شاخه میپرید و نمیگذاشت که روی یک موضوعی تمرکز کنم.سرزندگی ازش میبارید.دیگر بهرام خشک و سنگی دوران دانشگاه نبود.دیگر کسی نبود که خودش را میگرفت و به زحمت حرفی میزد مگر در جمع 4 نفره مان.حس کردم لبخندی نا محسوس روی لبم نشست.بعد بحث را کشاند به زندگی من.لحنش کمی جدی شد.گویا می خواست درباره موضوع مهمی حرف بزند.برایش از این هفت سال گفتم.واقعیتش این است که بیشتر از یک ربع ساعت طول نکشید.با غم نگاهم کرد.گفت: با خودت چی کردی؟نمی توانم مطمئن باشم ولی اشک هم در چشمانش دیدم.واقعا به حالم افسوس می خورد.ادامه داد:من هم تا حدود یک سال پیش مثل تو زندگی یکنواخت و احمقانه ای داشتم.بعد اتفاقی برام افتاد که باعث شد یه راز بزرگو بفهمم.انسان باید زندگی کنه نه اینکه آرام آرام بمیره.کنجکاو شدم در مورد اتفاق بدانم.ولی چیزی نگفت.از اولش می دانستم رازی دارد.چهار سال با هم بودیم.مگر میشد نشناسمش؟به ساعتش نگاه کرد.باید برم.تورو کجا میشه پیدا کرد؟بات کلی حرف دارم.برایش توضیح دادم که هر روز ساعت 16:10 اینجا هستم.میبینمت گفت و رفت.بقیه روز انصافا چیز خاصی نداشت.غیر از قهوه ی همیشگی سپید و سیاه و دختر و پسر دیروزی که امروز هم دیدمشان.تصویری که در ذهنم شکل میگیرد این است:دختر روی مبلهای مشکی و سفید کافی شاپ نشسته بود و گریه می کرد.پشتش ماشینها از توی خیابان انقلاب انگار نه انگار که دختری گریه میکند،بی اعتنا رد میشوند.پسر که روبه رویش نشسته بود، دستش را نوازش میکرد.حالا شب چشمهای مینا دوباره سراغم آمده اند.با خودم عهد کردم فردا هر طور شده یکبار بلند شوم و صورتش را ببینم.باید بتوانم .

اینم از روز سوم.در ضمن اینم بگم کلیه شخصیتهای این داستان خیالی است و هر گونه شباهتی تصادفی است..

تقدیم به دختران فهیم و همیشه در صحنه:
گر بمیرد دختری بر قبر او روید گلی
گر بمیرند جملگی دنیا گلستان میشود

جدیدا توی این تهران یه سری بیلبورد زدن که نمی دونم تبلیغ اسلحه است،تبلیغ انیستیتو درمان ریزش ریشه،تبلیغ جنگه؟هر چی هست بی سلیقه کار شده چون از این سید حسن نصرالله به عنوان مدل استفاده شده.فکر کن اونم جای عکس گلزار.بیچاره قزوینیا.

حالا این وسط ما نمیدونیم وسط اینکه بنزین قراره دو نرخی بشه و قلعه نویی شده سرمربی تیم ملی و جواب کروبی به جنتی جنگ لبنان و اسرائیل به ما چه مربوط که تبلیغشو کنیم یا در مورد اتمامش اظهار نظر کنیم.کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.والله.

از شوخی که بگذریم دیروز پریروزا داشتم یه وبلاگ اسرائیلی میخوندم دیدم بابا اونا هم همچین دل خوشی از جنگ ندارن.تازه طرف یه پلاکارد گرفته بود که اسرائیل باید از بیروت و غزه و حیفا خارج بشه.قبول دارم اقلیتن ولی اینجوری نیست که همه شون بد باشن.نا سلامتی آدمن دیگه.آخه چی کار کنن؟نمیشه جنگ کنن چون تا همینجاشم کشت و کشتار کافیه.صلح هم که یعنی اینکه دم اسرائیل گرم اومد گرفت و کشت و برد و رفت.حالا دیگه کار نداریم تقصیر خود برادران عرب هم بوده.میخواستن زمیناشونو نفروشن.اما به هر حال این قضیه شده اره واسه کل دنیا.نه راه پیش داره نه راه پس.کاش می شد بهشون بگیم آقا شماها اینقد همیدگه رو بکشین که تموم شین بعد دیگه ردیف میشد.هم شعار امام برآورده میشد هم شعار صیهونیست ها.خلاصه اینکه مرده شور هرچی جنگ و جنگ طلبه.

هی بچه!کجای این داستان شبیه منه؟وانگهی من اگه میخواستم خودمو بنویسم که دیگه داستان نمینوشتم.رد گم کنی چیه؟مگه این دفتر خاطراته که بترسم کسی بخوندش.میذارم اینجا همه بخونن.

آقا قبلا که وبلاگ هنوز اینطوری آمارش نسوخته بود یه عده تازه به دوران رسیده بودن که یه وبلاگ میزدن و راه می افتادن به گدایی لینک.با بدختی لینک میگرفتن.ناگفته نمونه که وقتی یه وبلاگ دیگه ای بهت لینک میده خیلی حال میده اما اینکه گداییش کنی یه ریزه سه ست.درست مثل ارکات که همه با هم کل تعداد دوست داشتن.آخه این چه کاریه بابا؟!ما هم سر همین وبلاگمون لینکدونی نداره اما شاید حالا بعدا گذاشتم.

آقا این تیپ تازه بدجوری مارو گرفته.اون عکس اولو میگم.فکر کردین شخصیت اوله داستانمه.نه بابا.انصافا تیپ ردیفیه آدم داشته باشه ها.دستت درست داش حشمت.

ببین دوست عزیز سعی کردم یه جوری واسه خودم توصیفت کنم بگم نارفیقی،بگم پستی،بگم احمقی،آخه چی بهت بگم که زبان قاصره.بدیش اینه که گوش تو هم ثقیله و مزید بر علت شده.اما باور کن حرفایی که میزنی با عملت زمین تا آسمون فرق میکنه.باور کن.ولی حشمت راست میگه یه جا چوبشو میخوری.

این انجمن رولت روسی رو که شروع کردم گفتم یه داستان کوتاه شسته روفته از توش در میاد اما مثل اینکه حالا حالاها کار داره.داره یواش یواش یه قصه بلند میشه.تازه کشف کردم اگه قهوه خونه رو تو ساعتهای خلوتش بری بهترین جای دنیا واسه نوشتنه.اما برعکس شخصیتهاش همه مکانهاش واقعیه.حتی شرکته.نه دیگه اینو خالی بستم!!!!

پریشب یه پیشنویس از اون متنهای نطق نوشتم دیدم بابا ما اصلا نمیتونیم طنز بنویسیم.هنوزم موندم چرا.خیلی یخمک شد.همون بهتر که گاهی دلقک بازی درآریم.چون هیچ لذتی تو دنیا شیرینتر از دیدن لبخند مردم ناراحت نیست.حتی اون لذت !!!

داشت یادم میرفت.من میخوام یه رساله ای در باب نظریه فیستولفن فتمّز با این تیترها بنویسم:1.فیستولفن-فتمّز از ابتدای خلقت تا کنون.2.فیستولفن-فتمّز و کثرت وجودی.3.فیستولفن-فتمّز و هدایت تکوینی (که اینو خودم بنیانگذاری کردم)4.مکانیزمهای واسطه..از علاقه مندان به همکاری تقاضا میشود که با مراجعه به این لینک از طریق میل ثبت نام کنن تا پس از گذران دوره مقدماتی از آنان به عنوان همکار در این پروژه تاریخی علم فلسفه استفاده شود.
اما فیستولفن چیست یا به چی فتمّز میگویند.منتظر باشید.فعلا ......... .


 
;