نمی دونم چرا پشت فرمون که می شینم یهو طبع شعرم گل میکنه:
در تاریکی اتاق خواب،پشت چین پرده ها،در تکرار واگویه های پست،در حرفهای سرخی که می خواهند رنگ خاکستری ام را عوض کنند،من بیهوده گمان می کنم که کسی هست.
کسی هست که حرفهای آبی بزند،از سفیدی ابر،از سیاهی چشم دخترکان،از روحهای بزرگ،از صداهایی که همصدا می شوند،از پاهایی که همراه می شوند،من بیهوده گمان میکنم کسی هست.
بارها گشته ام،گنجه را،پشت پرده را،ابرها را،چشم دخترکان را،در فریادهای بی همصدا گشته ام،در نوک پاهایم که تنهایند،من گشته ام،با این گمان بیهوده که کسی هست.
اما نیست،اشکها می ریزند،فریادها خفه می شوند،پاهای تنها خسته باز می ایستند،دل می گیرد،کسی نمی آید،کسی نیست و من،در شادی و غم،در آبی و خاکستری،بیهوده گمان می دارم کسی هست.
مطمئنم اونی که تو ماشین گفتم قشنگتر بود.چون از ته دلم بود.بعدشم خودمو به یه ترانه قدیمی مهمون کردم و با صدای خودم حال کردم.خوبی تنهایی اینه که هیشکی به صدات گیر نمی ده و حالتو خراب نمی کنه.ترانه مرا ببوس.
فکر می کردی واسه همیشه میذارمت کنار.ولی نه ما از اوناش نیستیم.
امشب وقتی داشتم برمیگشتم خونه یاد تمام اون تابستون و پاییز افتادم که شبا از زرتشت میزدم بیرون و تنهایی میومدم خونه.توی اون کوچه های باریک و تاریک.شبایی که پول خرید تو جیبم بود ترس برم میداشت که یه وقت نکنه یکی تو این کوچه ها خفتم کنه.از ترس میزدم زیر آواز.معمولا داریوش.اون شبا رو هیشکی یادش نمیاد.شبایی که با یه دنیا غصه میرسیدم خونه و توی یه کاغذ خودمو خالی می کردم و بعد کاغذ رو پاره می کردم میریختم دور.چون میخواستم وقتی همه چی بهتر شد از این روزا فقط خاطره خوش بمونه.ولی حالا حتی اون تیکه پاره ها هم نمونده.هیچی نمونده جز یه یادش بخیر خشک و خالی.اینم خودش واسه روزایی که تکرار نمی شن خیلی زیاده مگه نه؟
داش حشمت این سری قلیونه خیلی باحاله.دمت قیژ.
الان داشتم واسه این داستان جدیده تو اینترنت دنبال اطلاعات میگشتم دیدم ما جز وبلاگامون که شاید یکی دو پست به درد بخور بیشتر نداشته باشه هیچی نداریمها.تازه همون وبلاگا رو سی سال طول میکشه تا لود کنه.عوضش حاصل این جستجو چیزای خوبی بود مخصوصا زبون اصلیهاش.باید شروع کرد.گاهی فکر میکنم بزنم تو خظ نویسندگی و یهو بیخیال همه چی شم.
امان از این ویسکیها که نمیذارن بفهمیم چند چندیم.
واسه نهار ممنون جدا لطف کردی.
میگه چرا هر چی داستان میگی بخونم همه شون عرقخورن.می خندم.به ش نمی گم آدما توی قهرمان داستانها دنبال خودشون می گردن.میگم گفته بودم از مشروبخورا خوشم میاد.نه؟آخه خداییش هم بخوای فکر کنی مگه چندتا آدم توی دنیا مثل هانس عقاید یک دلقک یا هولدن ناتور دشت هست ها؟نه اصلا چندتا نویسنده مثل چخوف تو دنیا هست یا چندتا شاعر مثل اخوان؟هر جوری جساب میکنم نمیفهمم چون مشروب میخوردن آدم حسابی بودن یا چون آدم حسابی بودن مشروب میخوردن.از اون سوالهاست ها.یارو تو فیلم ترک لاس وگاس که نقششو برادر نیک کیج بازی می کرد و خیلی خیلی تصادفی دائم الخمر بود میگفت نفهمیدم چون مشروب میخوردم زنم ترکم کرد یا چون زنم ترکم کرد شروع کردم به مشروب خوردن.یه سوال تو همون مایه هاست دیگه.خداییش فرقی هم انگار نداره یا اگه داره اونقدا تو چشم نیست وگرنه فهمیدنش ساده تر از این حرفاست.تازه به این کلمه دائم الخمر فکر کن.خیلی خوش آهنگه.البته از نظر من.
میخوام یه سری نوشته جدید به اسم نطق اینجا بزنم به زودی.یه خرده هم بزنیم تو طنز ببینیم چند مرده حلاجیم.
هی بچه میلت نیومده بود بعدا گله نکنیا که نگفتم.
آقا این پیپ حشمت چی شد؟
یه فیلم دیدم آخرین تعطیلات.خیلی باحال بود.یه تیکه ش هم چندتا جمله اجنبی گفت که معنیش میشه دفعه بعد بیشتر میخندم بیشتر عاشق میشم و اینقد ترسو نمیشم باشه؟اینو اون خانوم سیاه گندهه که داشن میمرد به خودش تو آینه میگفت.حالا اینکه داشت میمرد این کارا رو کرد اون آقاهه که دوسش داشت با اینکه نمیمرد کارشو ول کرد شروع کرد دنبال خانومه گشته ن.اسمش شون بود.خیلی ناز بود.تو نسل ما ... نه تو کل این دنیا آدم به این شجاعی کم هست.یعنی تعریف شجاعت تو طول تاریخ خیلی فرق کرده.ولی اگر فرض کنیم تو دنیای واقعی شجاعای این رقمی هنوزم باشن اونقد گمنامن که ما حتی اسماشونم نمی دونیم.خیلی حیفه که اونایی که واسه رویاهاشون میرن و میرسن فقط تو داستانهان.چون تو داستان همه چی راحتتره.
یکی گفت تو که لالایی بلدی چرا نمیای با من بخوابی.گفتم حالا هم که اومدم که نه خودت میخوابی نه میذاری من بخوابم.
آقا من به شدت دلم مسافرت کرده.اردبیل یا کیش یا اصلا هر دوش.بریم دیگه اعصاب ندارم.
به مامانم میگم از اینجا تا دانشگاه 550 تومنه.با تعجب نگاهم میکنه میگه خوب.میگم از دانشگاه تا اینجا چقدره؟500 تومن.با سوظن میگه منظور؟میگم جمعش میشه 1050 تومن.تو هفت ضرب شه میشه 7350 تومن.مامانم که میدونه قراره به کجا ختم بشه با خونسردی به حرفم گوش میده.میگم با 2650 باقی مونده من هوا هم نمیتونم بخورم.میگه خوب نهار بیا خونه.میگم مامانی پول تاکسیم دو برابر میشه وگرنه من حرفی ندارم.میگه اصلا تو تابستون دانشگاه چی کار داری.خداییش اینو دیگه چی جواب میدادم حرف حق بود.منم که دیدم بحث به نفعم نیست گفتم خدافظ و سریع از جلوی چشمش دور شدم که هیچی در رفتم.این مامانایی که خودشون هفت خطن در عین اینکه دوست داشتنین خیلی خیلی ..... دوست داشتنین.آره دیگه همین.
اینم زیاد جبران شد؟
خواهر کوچولو خیلی شرمنده تم از فردا دوباره مسنجرم راه میفته.شنیدم میای ایران میبینمت.
فعلا .... .