٭ نوشته های واقعی (1)

1.راننده تاکسی گفت میشه 300 تومن.گفتم هر روز که 200 تومن بیشتر نمیدم.گفت کولردار فرق میکنه.گفتم چه فرقی میکنه؟لحنم جوری بود که هیچ فرقی نمیکنه.گفت دوبل بنزین مصرف میکنه.گفتم خوب کولرتو خاموش کن.گفت باید بشینی تو گرما بال بال بزنی ... جمله شو خیلی نامفهوم تموم کرد.خواستم بگم اینکه گرما نیست من بچه اهوازم بیا اونجا تا بهت بگم اما با خودم گفتم این یارو که اینقد بی شعوره که میخواد پول خنک شدنشو تازه چند برابر از مسافر بگیره و منت هم سرش بذاره حرفم بهش بزنی یه چرت دیگه جواب میده.ولی 300 تومنو ندادم و پیاده شدم.

2.دم پارکینگ سازمان تبلیغات اسلامی 6 7 تا دختر که ظاهر معمولی دانشجو داشتن وایساده بودن.یکی از کارمندهای همون سازمان که رد میشد و می رفت تو پارکینگ گفت گوشتا اینجا تجمع نکنن خطرناکه.نفهمیدم این حرفو رو حساب سازمان زد یا تبلیغات یا اسلام. طرف عجب تبلیغ اسلامی می کردها.نتیجه اینکه به ما اشتباه یاد داده بودن که هر کی مربوط به هر جایی چه دانشگاه چه اداره چه شرکت چه مدرسه باید نمونه کامل اون سازمان باشه.البته هنوز معتقدم حکما هر جایی آدم درس بخونه یا کار کنه چه بخواد چه نخواد یه هویتی از اونجا می گیره.لابد سازمان تبلیغات اسلامی که یه نقاشی بزرگ از حضور همه اقشار اسلام رو به نمایش گذاشته اونم روی دیوار خودش ، مساله فلسطین از فرهنگ و هویت کارمندهاش مهمتره.

3.بغل گیشه اصلی بلیت فروشی سینما فلسطین یه کاغذ چشبوندن که این جمله رو روش پرینت گرفتن: لطفا پول خرد ارائه فرمایید.یعنی مدیریت سینما راننده تاکسیه یا .... .

تو فکر نوشتن یه داستانم همین روزا شروعش میکنم.ژرمینال امیل زولا رو تموم کردم.عالی.واقعا عالی.از هر نظر که بگید.به نظرم میشه گفت کتاب کاملی بود.انصافا ترجمه ش هم حرف نداشت.ارزش خریدنو داشت.داستان یه معدنه که کارگراش از کار توش راضی نیستن اعتصاب میکنن.ولی بینابین این جریانا چندتا اتفاق فرعی هم هست.مثل یه ماجرای عشقی که تا حالا ندیده بودم.خیلی عالی بود.

این مدت نمیدونم چرا فیلمهای ترسناک دست از سرم برنمیدارن.دیشب یه فیلم با مامانم دیدیم که ترجمه اسمش به فارسی می شد پیچ اشتباهی.واقعا هیجان انگیز بود.من که تحت تاثیر بودم خفن.هفته ی قبل هم شرم رو دیدم.اونم تو تبلیغش گفته بود با دوتا شلوار بیاین سینما.فکرشو بکنین؟!و خلاصه اینطوری.تابستونو که خوب شروع کردم تا ببینم چی میشه.

دیشب تنهایی رفتم قهوه خونه نمونه و نشستم یه قلیون هلو کشیدم یه خرده مطلب نوشتم و بعدش کتاب تهوع ژان پل سارتر رو میخوندم.هنوز نمی تونم راجع به کتابه نظر بدم چون اولشم ولی راجع به حرکت باید بگم عالی بود.به خودم که خیلی انرژی داد.حشمت هم که نیست یه خرده آمارمون خوب نیست.یعنی اون شبا که دوتایی میریم خیلی خوش می گذره.با فری هم که همه جا خوش میگذره.بقیه موارد هم خوبه.ولی کلا زندگی آروم و خوبیه.از هفته دیگه هم یه خرده مسائل مالیم بهتر میشه.اینجوری ذهنم راحتتره.

یه سری نوشته دارم به اسم نطق اونا رو باید اینجا بزنم.به زودی.حالا دیگه میرم فعلا ... .


 
;