٭ اينجا تهران است .....

هوا خيلي خيلي گرم شده.به نظرم دوره آخر زمونه.همه كلافه ن.همه داغونن.البته شايد هم فقط من داغونم كه همه رو داغون ميبينم.البته بايد قبول كرد اين حرفا الان مهم نيست.

امروز بيست و چهارمه و من بيست و هفتم اولين امتحانمو دارم.روز بعدش دوتا ديگه روز بعدش يكي ديگه و خلاص.بعدش ميتونم تو خونه سماق بمكم و جام جهاني ببينم و بعدش شايد برم سر كار.ترجيح ميدم از آخرين تابستون دانشجوييم با كتاب خوندن لذت ببرم.

سخته زندگيا!!!!!!!!

ديروز ميشد خيلي خوب بود.تقريبا همه ي روزاي قبلو فراموش كردم و از ته دل مي خنديدم حتي شده با قلقلك ولي باز آخرش همه چي مثل سابق شد.سرد بيروح خسته كننده و نفرت انگيز.درست مثل خودم.

من كه خودم گفتم بيا بريم بستني رابينز بخوريم و تو زدي تو پوزم.حالا انتظار داري وقتي داري با يه پسر ديگه جلوي من قرار ميذاري من به حرفت گوش كنم؟خيلي پررويي.باور كن.

»خداوندا آنها را ببخش.چون نمي دانند چه كار مي كنند.» (عيسي مسيح خطاب به كساني كه اورا شكنجه مي كنند و به صليب ميكشند.)
اينم از اون حرفاست ها.ولي چه مي شه كرد.وقتي يكيو الگوي زندگيت كردي بايد ازش طبعيت كني.گو اينكه حرفش اونقد بزرگوارانه باشه كه بدجوري حرصتو دربياره.انسان با اين عظمت ديده بودين؟خيلي بزرگه و دست نيافتني.
بخواب بابا سيرابي ....! (اينو به يه راننده گفتم كه جلوم پيچيد)
ديگه دارم شرو ور ميبافم.فعلا ..... .


 
;