٭ نماز شب (4)

برایش کمی شراب ریختم چون معلوم بود تازه ردیف شده بود.شراب اینطور است.دیر می گیرد و دیر ول می کند.من هم که کاملا تو حال خودم بودم.زمانی که داشتم شراب می ریختم یاد دوران خوشی که در این خانه داشتم می افتادم و بعد خودم رو بچه می دیدم.زدم زیر خنده و کلی خندیدم.فکر کنم زیاده روی کرده بودم.بدنم بدجوری می سوخت.آتش درونم،آتش مستی،آتش هوس.اشک در چشمانم جمع شد.توی خودم فریاد گوشخراش و بلندی زدم:« تو بهش قول دادی.» سرم بدجوری کار می کرد.شراب مثل چندین قطره خون که توی یک جام ریخته باشند به نظر می رسید.صدایی در وجودم می پیچی:«تو نمی تونی قولی که پای پیاله شراب دادی بی خیالش شی.»رسیدم به تراس.دیدم زغال روی قلیان می گذارد.خندیدم.لیوان شراب را به دستش دادم.می ترسیدم زیاد نزدیک شوم.نشستم پیشش.برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:«بابات می دونه کجایی؟نگران نشه؟»همانطور که دود را می داد بیرون سرش را به علامت نه تکان داد.به من خیره شده بود و همان تحسین توی چشمهایش بود.این نگاه خیلی سوزان بود.کنترل کردن خودم که خیلی مسائل را نمی فهمیدم و حس نمی کردم خیلی مشکل بود.با این حال بلند شدم و قلیان را از دستش گرفتم و بردم.برگشتم و در حالی که می خندید زیر بغلش گرفتم و بلندش کردم.می خندید و از من آویزان بود.گفتم:« لباس می خوای؟» سرش را در حالی که می خندید باز هم به علامت نه تکان داد و می خندید.به نزدیکی تخت که رسیدم رفتم بیرون.پیکی که توی حمام برده بودم را برداشتم رفتم سمت ضبط.« عروسک جون فدات شم، تو هم قلبت شکسته .... »ضبط را خاموش کردم.پیک را مزه مزه می کردم.« می تونم شب که خوابید برم تو اتاقش.» آتش سنگینی را تحمل می کردم.آرام آرام پیکم را خوردم و رفتم رختخواب برای خودم آوردم.پیراهن و شلوارم را درآوردم.لب تختخواب نشستم.انصافا پیک آخر زیادی بود.هرم آتش درونم توی صورتم می زد.درست انگار از گوشت خودم کباب درست می کردم.« وای منقلو خاموش نکردم.» دو تا تنگ آب سرد برداشتم و به سمت اتاق رفتم.در زدم.کسی جواب نداد.با آرنج در را باز کردم و آب یکی از تنگها روی پاهایم ریخت.در باز شده بود و من فقط لباس زیر تنم بود که با توجه به آتش درونم می توانست منظره ی خنده دار یا مشمئز کننده ای باشد.در حالی که می رفتم توی یک لحظه نگاهش کردم.چشمهایش بسته و نفسهایش آرام بود.اگر بیدار می شد می ترسید.روی یک دست خوابیده بود و شانه چپش از زیر پتو بیرون بود.به زحمت سرم را برگرداندم و رفتم و وارد تراس شدم.سرم گیج می رفت.انگار اصلا اینجا نبودم.آبها را به آرامی روی زغالها ریختم.صدای خاموش شدنشان یکی از زیباترین و آرامشبخش ترین صداهای دنیاست.آتش را خاموش می کردم و بدنم خنکتر می شد.حالا می توانستم مطمئن باشم قولم را نمی شکنم.آتش خاموش خاموش شد.همه چیز در حال اتمام بود.از آتش به آن سوزانی فقط خاکستر مانده بود.قلیان و باقی وسائل را برداشتم و به آشپزخانه بردم.در اتاقش باز مانده بود.برگشتم و نگاهی به او که هنوز خواب بود و شانه بلورین و خوشگلش و تمام لباسهایش – حتی لباسهای زیر- که بغل تخت افتاده بود انداختم.آب دهانم را قورت دادم.چراغ را خاموش کردم و در را به آرامی بستم.نوی تاریکی برق چشمهایش را دیدم.صاف به من نگاه می کرد.در را بستم و رفتم.
بهار 85

اینم از این.تمام شد.

جالب اینجاست که اینو الان تایپ کردم ردیف ردیف بودم.بسکه خوردم.ودکا.

این قضیه داییم هم الحمدلله با ارسال یه هیات چیزمالی برای مامانجونم به خیروخوشی تموم شد.مامانم از این خوشحاله که دیگه روح خدابیامرز تو گور نمی لرزه.

حکایت غریبیه ها.این عشقهای فامیلی خیلی تعطیلاتیه.امان از خوشتپی و سیگنال و .... .

امروز تو عالم مستی دلم می خواست گریه کنم.یه گریه از ته دل.داداشم نوار ژینا گل من رو به م داد.دستش درد نکنه.

آقا فردا ما راننده ایم و دلمون خوشه به آخر شب نمونه.خدا به خیر بگذرونه.


 
;