٭ نماز شب (2)

نگاهم کرد و دوباره سریع نگاهش را دزدید.لبخند نصف و نیمه ای زد و چیز نامفهومی به عنوان تشکر از دهانش خارج شد.پرسیدم:«شام خوردی؟»سعی می کردم صدایم را کنترل کنم تا چیزی نفهمد.حتما می ترسید اگر می فهمید مستم.اما او هم توی عوالم خودش بود.ساکت،آرام ولی مشوش.راحت می شد فهمید که نگرانی و تشویش و اضطرابش به خاطر این بود که فکر می کرد مزاحم است.«می خوام شام درست کنم؛چی می خوری؟»چشمهایش گشاد شد و صورت بچگانه اش کم سن و سالتر به نظر رسید.لبخند زدم.او هم لبخند زد ولی حالت متعجبش خیلی عوض نشد.بالاخره شروع به صحبت کرد:«.ببخشید سرزده اومدم .... جای دیگه ای رو نداشتم برم.....»
-می خوای شب هم بمونی؟
یک جوری نگاهم کرد انگار می خواست دستور شلیک جوخه ی آتشی را بدهد که می خواهند خودش را اعدام کنند.گفتم:«از این جهت سوالی بود که من تنهام.وگرنه خوشحال میشم بمونی و من یه هم صحبتی پیدا داشته باشم.»انگار کمی راحت شد.این بار فقط خجالت تو نگاهش بود.دیگر معطل نکردم.بلند شدم و گفتم:«تابلوس که شام نخوردی.الان برات یه فیلم میذارم و غذا درست می کنم.»سرش هنوز پایین بود و مخالفتی نکرد.برایش سخت بود چیزی را بخواهد.بالاخره می شناختمش.خوب هم می شناختم.با اینکه فقط یک دوست بود و دختر ولی خوب می شناختمش.او هم کم و بیش من را خوب می شناخت.برای کسی که خیلی به من نزدیک نیست سخت است تا این حد من را بشناسد.دم ورودی آشپزخانه ایستادم و به طرفش برگشتم.«راستی زغال آماده ست.یادمه اهل قلیون بودی.می کشی؟»با تعجب سرش را بالا آورد.شادی گذرایی از توی چشمهای گرد و بامزه اش گذشت.خندیدم.به طرف اتاق رفتم تا بساط قلیان را آماده کنم.مقاومت عجیبی در حرف زدن داشت.انگار غصه ی سنگینی روی دلش بود و می ترسیدبا اولین کلمات کل جریان را تعریف کند.بساط را بردم سمت حمامی که تازه بخارهایش پراکنده شده بود ولی هنوز دم داشت.گلدان و میانه و نی و مشعل را می شستم.صدا زدم:«فیلم همونجاست.هر کدوم حال می کنی نگاه کن.بغل دستگاه.»نه تاییدی کرد نه انکاری.شانه هایم را بالا انداختم.می دانستم نیاز دارد تنها باشد.در حالی که آب قلیان را تنظیم می کردم.در این فکر بودم که غصه ای ندارد چون اگر داشت زودتر به حرف می آمد.آدم وقتی غصه دارد دنبال بهانه ای برای حرف زدن می گردد.چیزی شبیه راز بود.مثل زندانی که تازه از زندان فرار کرده است و می ترسد بقیه بفهمد.هم ترسش را پنهان می کند و هم رازش را.از بالای میانه فوت کردم و آب را تنظیم کردم.به طرف در حمام برگشتم و از جا پریدم.سرش را به درگاه چسبانده بود و من را نگاه می کرد.نگاهش تحسین آمیز بود.من را لرزاند.این لرزشها مدتها بود که نه در من بود، نه در مهره های کمرم و نه در قلب ساکت و متروکم.لبخندی زدم و نگاهم را دزدیدم.با این نگاهش آشنا بودم.از مدتها پیش اینطور نگاهم می کرد اما همیشه طوری وانمود می کردم که نگاهش را نمی دیدم.چون هم غیر از این نگاههای گاه و بیگاه چیز دیگری نبود و هم من ترجیح می دادم کس دیگری قلبم را متصرف باشد.برای همین عادت داشتم این نگاهها را نادیده بگیرم.به آرامی از کنارش گذشتم.او هم خیلی خونسرد و با طمأنینه چرخید و دنبالم آمد.
قلیان را با یک سینی به دستش دادم و خودم دنبالش رفتم و ضبط را روشن کردم.هایده.رفیق مستی ها.اما کم کم ویسکی ولم کرده بود.هم به خاطر بهت و شوکی که به م وارد شده بود و هم به خاطر آب سردی که به صورتم زده بودم.رفتم تنباکو را بچینم.«به چشمای تو سوگند،که عشقت واسه من رنگ جنونه.... .»صدای هایده انصافا رویایی و دست نیافتنی بود.البته هنوز هم هست.فویل را سر مشعل جا زدم و سوراخ سوراخش کردم.مشعل را با خودم بردم سمت تراس که منقل آنجا بود.این همه سال نگاههای تحسین آمیزش را دیده بودم؛چرا امشب چشمهایش یک لحظه از من دور نمی شد؟ رو منقلی را برداشتم و آتش قلیان را با دقت خاصی چیدم.هرم زغالهای سرخ و روشن توی صورتم می خورد و آتش درونم شعله ور می شد.آتش خفته ای که توی تنهایی فراموش شده بود و خاکستر گرفته بود.کمی زغال خاموش هم توی منقل ریختم.مثل دل آدم که سیاه سیاه است و با آتش عشق و هوس گداخته و سرخ می شد و در هر دو حال خودش را می شوزاند تا کاملا خاکستر و پیر شود. مشعل را برداشتم و برگشتم و توی در تراس سینه به سینه شدیم. دوباره خیره نگاهم می کرد.«اینجا چی کار می کنی؟»
- اومدم اینجا که تنها نباشم.خودت گفتی همدم می خوای ولی یه لحظه هم نمی شینی.
با خنده گفتم:« آخه مگر تو چند بار می آی اینجا؟! می خوام حسابی از خجالتت در بیام.»صدای شعله ور شدن آتش در وجودم پیچید.حس کردم دوست دارم دستش را بگیرم.سرفه ای کردم و دوباره خیلی آرام از کنارش گذشتم. سنگینی نگاهش را روی پشتم حس می کردم.تحسین نگاهش مثل سوزن در وجودم فرو می رفت.سرعتم را بیشتر کردم.« بیا ! قلیونت رو ردیف کردم. بکش! » احساس می کردم مشروب می خواهم.توی مستی کمتر به اینجور چیزها فکر می کنم.آمد و نشست. کنارم که می نشست با فاصله ی کمی از بدنم رد شد.طوری که حس کردم دستم به دستش برخورد کرد.لرزیدم. دیگر تحمل جایز نبود. نفس نفس می زدم. آتش همه جای وجودم را فرا می گرفت. دلم را به دریا زدم.« چیزی می خوری؟ » دوباره با چشمهای گردش نگاهم می کرد.سرگشتگی و یا دیوانگی را از چهره ام خواند. لبخند محو و شیطنت آمیزی لحظه ای توی صورتش گذشت. گفت:« هرچی خودت می خوری واسه منم درست کن. »
- منظورم چیزای دیگه ست.
- مثلا چی؟
- شرابی ؛ شامپاینی ؛ آبجویی ؛ چیزی؟
- شوخی می کنی؟
- نه جدی، به هر حال اگه تو نمی خوری من می خورم.
ترسید.تشویش به وضوح در وجودش چنگ انداخت.با خونسردی گفتم:« خیلی وقته می خورم.نگران نباش زیاد نمی خورم.»
اینم قسمت دوم.

رو حرف رابرت نمی شه حرف زد.همیشه مرام داشته و داره.حرفش حجته.حتی اگه شروع کردن همه چی بدون اینکه به ش اعتقادی داشته باشی خیلی سخته.این جمله از کتاب درخت زیبای من اثر خوزه مائورو دو واسکونسلوس برداشتم.این هم میگذره.

دایی دیروز رفته مرده ها رو دیده که می شورن حالا به یاس فلسفی رسیده می گه آخرش همه مونو می برن اونجا می شورن و خاک می کنن.می فهمی یعنی چی؟منظورش این بود که همه مون می میریم.با هم مهربون باشیم.می گم مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید .... .

امروز فال گرفتم گفت هفته ی دیگه موفق می شی.یعنی نمره هامه یا .... .

به این بچه ها حسودیم میشه که درس می خونن و انگیزه دارن.من که دیگه انگیزه ای ندارن.

یه فیلم گرفتم می گن تو تبلیغش نوشته بوده هنگام آمدن به سینما دوتا شلوار با خودتون بیارین.خدا امشبو به خیر کنه.فعلا .... .


 
;