کابوسهای مرد خسته پر از نیش بود و کنایه.کابوسهای مرد خسته قلبشو تیره کرده بود.کابوسهای مرد خسته براش مثل یه انجیل شده بود.کابوسهای مرد خسته عصای دستش بود.کابوسهای ....
دل مرد خسته پر شد.چون دلش کوچیک بود زود پر می شد.چون زود پر می شد زود هم خالی می شد.دل مرد خسته خالی شد.الان دیگه هیچی توش نیست.هیچ احساسی که بعدا کسی بخواد ازش سو استفاده کنه.یا بخواد به نفع خودش ضبطش کنه.دیگه دلش سنگ شده.حتی کینه و نفرت هم دیگه توش نیست.دلش پر از هوا شده.شده یه طبل توخالی.اینقد دلش هوایی شده که مثل یه بادکنک رفته هوا.دیگه مال این زمین نیست.دیگه کسایی که مال اینجا هستن به چشمش هم نمیان.دیگه حتی هیچکسو نمی بینه.نه اینکه به خدا رسیده نه ولی توی یه دنیای دیگه واسه خودشه.دیگه با خیال راحت هیچ آدمیو نمی بینه.فقط تو خط فرشته هاس.حالا اونجایی رسیده که پر از خالی داره با خودش و فقط خودش نه هیچکس دیگه ای حال می کنه.حالا تو ذهنش فقط دو تا فرشته هست که هنوزم می بیننش و می بینتشون.بقیه آدما بود نبودشون فقط واسه خودشون مهمه.پشت هر خنده ای که میزنه پوچی و خالی بودن موج می زنه واسه همین احساس سبکی می کنه.نه گریه ای نه مستی و نه نشئگی.هیچی هیچی.همه چی مثل همیشه است.خدایا به خاطر این احساس شکرت میکنم. ... .