٭ رشته هايي كه سر دراز دارند!!!

سر جايم مانند هميشه نشسته بودم.نه در حقيقت ايستاده بودم چون هيچ يك از هم نوعان من نمي توانند بنشينند.دستانم را به آغوش نسيم سپرده بودم كه مرا قلقلك مي دادند و من مغرورانه به برگهاي پاييزي كه زير پايم مي مردند مي خنديدم.من بودم و كلاغها و اويي كه يك شب كه ماه كامل بود مرا كاشته بودند.هم نشينم مسافري بود كه هر از گاهي خسته در كنارم مي نشست و مي خنديد و از سايه ام استفاده مي كرد و مي رفت.من بودم و يك كوير طولاني.همه از ديدنم اول خوشحال مي شدند و بعد تعجب مي كردند و مي رفتند.هيچ كس نمي دانست چگونه در اين كوير يك درخت بيد مجنون مي تواند زنده باشد.مغرور بودم و سربلند.اما داستان زندگيم.من نه يك دانه هر جايي بودم و نه يك باغبان داشتم.روزي الهه اي از آسمان فروز آمد و دانه اي به شكل قلب را در زمين كاشت.آنروز از آشمان باران مي باريد.زمين خيس بود و شنهاي كويري به هم چسبيده بودند.آنقد آسمان باريد تا من پا گرفتم.بزرگ شدم.ايستادم.تنه اي محكم،ريشه اي دوانده در اعماق،برگهايي سبز.شاخه هايي شيطان اما ضعيف.چشمانم را كه باز كردم او را ديدم.اويي كه مرا كاشته بود.با شكوه نوراني بلند قامت و زيبا.وآسمان همچنان مي باريد.گفتم«تو كي هستي؟»گفت من الهه ي فصل پاييزم.گيس گلابتون مقدس.و تو را كاشته ام و اينك نگهبان و صاحب تو هستم.

با غرور بچه هاي دو سه ساله گفتم من نمي خواستم در كوير باشم.من نمي خواهم صاحب داشته باشم.من آزادم و آزادي را در مي پرستم.گفت باشد مي روم.اما قبل از رفتن تو را به باغ مي برم تا به آرزويت برسي.و مرا در ميان باغي گذاشت سر سبز و زيبا.پر از گل.پر از پرنده هاي گوناگون.پر از غنچه هاي نشكفته.و پر از ستايش.من در ميان باغ سربلند مغرور با قامتي خميده از تواضع مي ايستادم و بازي بلبلها و چكاوكها را تماشا مني كردم.و دو خواهر در اين باغ بازي مي كردند.روز اول دورم را گرفتند و پرسيدند تو سروي؟گفتم نه.من يك بيدمجنونم.روز دوم گفتند تو سروي.گفتم نه من يك بيدمجنونم.روز سوم گفتند ما به تو مي گوييم سرو چه بخواهي و چه نخواهي.و من از سرو بودن خوشحال.پر از شوق.هر روز با صداي بلند به پرنده ها سلام مي كردم.هر روز آب مي خوردند.تا اينكه فصل پاييز كم كم از راه رسيد.برگهاي سبز و شيطان و شلاقي من رو به زردي گراييد.شاخه هاي آويزان شد.ترسيده بودم.در كوير از اين خبرها نبود.هميشه يك فصل بود.حال گيرم كه بهار نبود.تا اينكه يك روز تمام برگهاي ريخت و لخت عريان ايستادم.دو خواهر آمدند.كمي به برگهاي ريخته ام نگاه كردند و بعد با صداي بلند فرياد زدند كه تو با زبان چربت مارا گول زدي تو يك سرو نيستي.تو يك درختي.با سرعت تبرشان را انبار دلشان بيرون كشيدند و به جان تنه ي قوي من افتادند.من نااميد از دنيا در جايي در گوشه اي تن به ضربات محكم و بي امان تبرها داده بودم.من در آن ميان به هيچ فكر مي كردم و به بلنداي كوير و وقار شنها و لطافت بارانهاي گيس گلابتون.از بلبلها خبري نبود.از مسافرها و از چكاوكها.حتي روباهي باغي نمانده بود.اما در اوج نااميدي كلاغي به شكوه و عظمت سيمرغ بر شانه هايم نشست.مرا از رمين كند و برد.مرا برد به انتهاي كويري بزرگ كه مرا از شر تبرهاي ديگران محفوظ دارد.و من براي هميشه تن به كلاغ كه نه به سيمرغم دادم.

اكنون كه برگهاي پاييزي را در زير پايم مي بينم و سيمرغم بر شانه ام و در خيال گيس گلابتون و گوشهايم را به صداي ناله هاي هر كسي كه مارا سرو بخواند مي گيرم.

اكنون در كوير خود نشسته ام و مي خندم به پوچي قلب و حرف و احساسات اطرافيانم كه من تنها درختي بودم پاي بسته در زمين.و در گوشم مي خوانم.وسيع باش و تنها و سربلند ... .


 
;