ميدون فلسطين بود.اول خيابون طالقاني وايساده بوديم.سمت جنوبي خيابون.درست روبروي پاسگاه راهنمايي رانندگي.اما اونجا انگار ديگه پاسگاه نبود.من بودم و علي و مسعود و ساسان و بيتا.بيتا با كسي قرار داشت و ما هم همراش اومده بوديم.نمي خواست خودشو نشون بده.فقط مي خواست بدونه كي بود.يه پسره اونجا دم در وايساده بود.يه كت خاكستري پوشيده بود و خيلي بچه مي زد.به بيتا گفتم همونه.گفت از كجا مطمئني ؟ گفتم مشخصه كه متنظر كسي وايساده.پسره دم يه خونه اي وايساده بود كه درش باز بود و هر كي از توش در ميومد باش سلام عليك مي كرد.من از اين تعجب مي كردم كه طرف چرا دم در خونه ش قرار گذاشته و همين يه خورده به قضيه مشكوكم كرد.براي بيتا مي ترسيدم.پسره هنوز ما رو نديده بود.ما با هم ميگفتيم و مي خنديديم و داشتيم تصميم مي گرفتيم چي كار كنيم.پسره از جاش تكون نمي خورد.اونقد تابلو بازي دراورديم كه پسره هم ما رو ديد و حالا ديگه كليد كرده بود رو ما.احتمالا اونم فهميده بود كه طرف قرارش ماييم يا در حقيقت دختريه كه با ماست.بيتا گفت برم به ش بگم گورشو گم كنه؟ گفتم نه خطرناكه.دم در خونه ش وايساده اگه يهو بكشدت تو ديگه هيچ كاري از دستمون بر نمياد.بيتا هيچي نگفت.نگام مي كرد و يه لبخند عجيبي رو لبش بود.خيلي بده آدم اينجوري دستش پيش يكي رو باشه.مي دونست كه من صرفا حسودي مي كنم و پسره خيلي سوسول تر از اين حرفا بود كه بتونه كاري كنه.بالاخره با همون لبخند گفت باشه نمي رم.مي خواست منو خوشحال كنه.منم خنديدم و به ش گفتم پسره خيلي تابلوه بابا.اين گره گوريا از كجا پيدا مي شن بات قرار مي ذارن.مثل هميشه ريز خنديد و هيچي نگفت.ديگه داشتيم زيادي معطل مي شديم.تو فكر اين بوديم كه اولا از كجا مطمئن شيم كه طرف خودشه و يك از اون بعدش چي كار كنيم.يهو موبايل من زنگ زد و گوشي رو گرفتم دستم و همينطور كه حرف مي زدم از بچه ها دور شدم.همينطور كه داشتم دور مي شدم ديدم پسره از اونور خيابون داره مياد.به سمت سينما عصر جديد مي رفتم.تلفنم تموم شد و ديدم كه پسره داره مياد اينور خيابون.منم سريع برگشتم سمت بچه ها.گفتم پسره اومد اينور خيابون.به تون گفتم تابلو بازي درنيارين حالا فهميده كه ماييم.علي گفت من مي رم باش حرف مي زنم و راه افتاد.يهو ديدم بيتا نيست.مسعود گفت از اين طرف (به سمت چهارراه طالقاني – وليعصر) رفت.من رفتم دنبالش.مسعود و ساسان هم رفتن پيش پسره باش حرف بزنن.يهو انگار كارشون بالا گرفت و ديدمشون كه آخر آخر طالقاني همه دارن سروصدا مي كنن.فهميدم دعوا شده.به دو برگشتم سمت بچه ها.نا داشتم مي رسيدم به بچه ها از دور ديدم كه همه دارن در مي رن.داد زدم و هر چي فحش زشت بلد بودم دادم كه كسي در نره.اما هيشكي غيرت نداشت.همينطور كه رسيدم از اينور اونور شنيدم كه مي گفتن با چوب زده در رفته.دلم به هم خورد و ترس برم داشت.حس كردم كه يكي از بچه هاي ما بوده.يهو عباس رو ديدم كه داشت مي دويد سمت يه خونه.انگار مدرسه ش تموم شده بود و همون دوروبر بچه ها رو ديده.يه خورده كه دور خودم گشتم ديدم عده ي اونايي كه فرار مي كنن بچه هاي ما نيستن.فهميدم صد در صد بچه هاي ما كتك خوردن.وايسادم به فحش مادر دادن.يهو عباس يه پسره رو از همون خونه كه رفت توش كشون كشون اورد بيرون و دادش دست من و گفت اين بود.خودم ديدمش.منم يقه شو گرفتم.خيلي بزرگ نبود.دوتا كشيده زدم زير گوشش.گفتم چرا اين كارو كردي لعنتي چرا؟سرشو پايين انداخت و با لحن لاتي و صداي بچه گونه كه خيلي مضحك مي شد گفت داداس به اَخسيدا ولي ما چون چوب هميشه دم دستمونه و دستمون به چوب مي رسه نتونستم خودمو كنترل كنم.يه ريزه خنده م گرفت.ياد مسعود افتادم موقعي كه اينجوري حرف مي زنه.اما دوباره عصباني شدم.آخه دليلش خيلي احمقانه و مسخره و حرص درآر بود.گفتم منم دستم به اسلحه مي رسه.بگيرم دستم تو خيابونا راه بيفتم آدم بكشم؟ الان پليس خبر مي كنم.پدرتو در ميارم.ولت نمي كنم لعنتي.پدرتو در ميارم.خيلي عصباني بودم.داد زدم عباس زنگ بزن 110 بگو پليس بياد.يهو چشم افتاد به ساسان كه يه چوب گرفته بود دستش.قيافه ش خيلي عجيب بود.چشمم كه به پايين پاش افتاد دست پسره از دستم ول شد.مسعود داشت روي سينه يكي گريه مي كرد.يكي كه تو پياده رو خوابيده بود و يه پارچه رو صورتش كشيده بودن.دوروبرمو نگاه كردم.دنبال علي مي گشتم.بايد پيداش مي كردم تا باور نكنم اوني كه روي زمينه عليه.اما هيچ جا نبود.بغض تو گلوم مي پيچيد و من كاملا ناتوان بودم.وا رفتم.همونجا نشستم.گريه كردم.زار مي زدم.درست وسط خيابون.هيچ كس هم منو بلند نمي كرد.فكر از دست دادن علي يه كابوس وحشتناك بود.يهو چشمامو وا كردم و ديدم كه بيتا كنارمه.نوازشم مي كنه و مي گه فقط يه خواب بود.گريه نكن.اومدم حرف بزنم گفت هيش ششش هيچي نگو.گريه هم نكن.من اينجام.ديدن بيتا آرومم كرد.حالا باور كردن اينكه اونا كابوسن راحت تر شده.ولي هيچوقت نمي تونم فكر كنم علي نباشه.
علی اون حرف من صرفا یه مثال بود.هیچ چیزی هم منظورم نبود حتی شنیدن اون حرف از حسین.