نشسته بودم.گفتم بریز.ریخت.رفتم بالا.سرمو انداختم پایین.گفت بریزم؟گفتم بریز.دوباره رفتم بالا.بغض کردم.گفتم د بریز دیگه مگه نمی بینی پیکم خالیه؟ریخت.رفتم بالا.گریه م گرفت.خواستم خودمو نگهدارم نشد.ساقی گفت بخند.نتونستم.تقصیر کی بود؟مسعود؟ نه.مسعود راس می گفت.سلامتی جمع بقیه هم برن کشکشونو بسابن.هر کی اینجا نیس واقعا دلش نمی خواسته باشه وگرنه هر طور شده خودشو می رسوند.پیک بعدیو بدون توجه به اینکه مست مستم رفتم بالا.گفتم می خوام اونقد بخورم امشب که تگری بزنم.اشکم اومد.با صدای بلند گریه کردم.گریه کردم.گریه کردم.توی اون مرثیه ای که واسه خودم خوندم به همه نگاه کردم.مسعود خوابیده بود و اشک تو چشاش جمع شده بود.یا نه اصلا گریه می کرد.رابرت تلو تلو خوران اومد پیشم و دستشو گذاشت رو شونه ام.آرمین پا به ام حرف می زد.حسین مست نبود اما وقتی می دید به پهنای صورتم اشک دارم گریه می کرد.علی روشو کرد اونور.اونقد حرف زدم و گریه کردم که از نفس افتادم.لخت پای بساط ولو شدم.علی اومد نشست.گفت بریز.ریخت.پیکشو گرفت بالا گفت به سلامتی ... چون با بغض حرفشو می زد.به سلامتی .... چون هنوزم نگرانه.خواستم بلند شم یه چیزی بگم اما نشدم.می خواستم دعوا کنم نشد.نمی تونستم بلند شم.از اون لحظه ها که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم.فکر کردم شاید یکی جوابشو بده اما همه مست بودن.همونجا خوابیدم.صبح که بیدار شدم و فهمیدم دم صبح از خواب بلند شدم و تگری زدم اصلا ناراحت نشدم.فقط تمیزش کردم.البته به آرزوم نرسیدم چون تگری من مال مسمومیت بود.مامان گفت هیچوقت از ممد آقا کالباس نخر.از دیروز صبح همه ش به حرف علی فکر کردم.تونستم خودمو راضی کنم که اون حرف به خاطر آروم کردن من بوده.هرچند خودمم می دونم این توهم چرنده.اما بعضی وقتا چاره ای نیست دیگه.دیگه بسه.اگه اینجوری نمی تونی تحمل کنی تنهایی بخور.
خیلی احمقانه ست که من بشینم و تو تا می تونی برینی به من و من هیچی نگم؟آره دیگه من خودم یه احمقانه ی تمام عیارم.
امروز خیلی خوشگل شدی.دیشب حموم بودی؟
تاصبح کابوس دیدم.نه.تا صبح نخوابیدم.بیدار بودم.یه کوتوله یا به قول مامانم چهل مرد که قیافه ش شبیه لویی دوفونس بود و یه خال گنده هم رو صورتش بود.هر جا می رفتم دنبالم میومد.لعنتی ولم نمی کرد.هر وقت چشمام به خواب گرم می شد میومد و من اونقد از وجودش مضطرب می شدم که نگو.اصلا نمی دونم چرا.هیچ مشکلی هم نداشت.یه کابوس دیگه هم بود که تا صبح مرتب تکرار شد.تکراری تر از تنهایی های هر روزه.تکراری تر از دلتنگی های هر روزه.می دونی؟ زیادی خوش بین بودم همیشه.حق خوشبینی من اینا نبود اما اتفاق افتاد.
هر کسی هم نفسم شد/دست آخر قفسم شد/من ساده به خیالم/که همه کارو کسم شد
برو برو، برو برو،برو برو برو برو برو، یارت نمی شم گرفتارت نمی شم .... بالاخره گاهی یه خورده تفریحم لازمه.
تو وایسادی؟سر چی؟داداش پاشو این گوری که بالای سرش گریه می کنی هیشکی توش نیست.من هنوز زنده ام.
یکی می گفت اگه همه منو تنها بذارن تو هم منو تنها می ذاری و با بقیه می ری.
اون بالا وایساده بود و یه پرچم تو دستش گرفته بود و با بلندگو داد می زد «من پای عشقم وایسادم» اومد پایین رفت دنبال عشقش.منتظر شد تا عشقش به ش پشت کرد یهو خنجرش در آورد گذاشت تو پهلوی طرف.دوباره رفت بالا و پرچمشو گرفت دستشو داد زد «من پای عشقم وایسادم .... »