كلاه حصيري كهنه اي به سر داشت.روي شنها نشسته بود و قلاب كهنه ي ماهيگيريش را با صبوري صيادي كه در كمين نشسته نگه داشته بود.آفتاب در آسمان سوزانتر از پيش به درخشش ادامه ميداد.تيغه هاي نور از لال به لاي حصير كلاهش بر سرش فرو ميرفتند.با زبان لبهايش را تر كرد.سرش از حد معمول پايينتر بود.براي رهگذران فقط كلاهش معلوم بود.پيراهن كلفتي به تن نداشت و تن سوخته از آفتابش را حفظ ميكرد.كفشي هم به پا نداشت اما ديگر به شنهاي داغ عادت كرده بود.كسي از پشتش رد شد.«عمو آب ميخوري؟».ميترسيد كه به خاطر همين يك لحظه آب خوردن ماهي را از دست بدهد.عاشق ماهيگيري بود.از اول عمرش.تا زماني كه توان كار كردن داشت وقتي براي ماهيگيري نداشت اما حالا ديگر مثل سابق نميتوانست كار كند.آن هم در يك همچين زميني كه آنچنان حاصلخيز نبود و زراعت نيروي بسياري ميطلبيد.هميشه در خيالش خود را ماهيگير ميدانست.يك صياد كه با صبوري منتظر صيد مينشيند و در لحظه ي مناسب شكارش ميكند.لبهايش ترك خورده بود اما آبي نمينوشيد.صداي پاي ديگري شنيد اما تكاني نخورد.خوب ميدانست كه هر تكاني ممكن است ماهي را كه قرار است در دام بيفتد از دست بدهد.صداي پا را ميشناخت.صداي پاي دوستش بود.دوست دوران بچگي.كم كم بوي توتون چپقش را هم حس كرد.دلش ميخواست كه با او صحبت كند.«عمو تو هنو نااميد نشدي؟» منتظر جواب ماند.هر روز منتظر ميماند.مثل هميشه ادامه داد«خدا خير نده او كوليو كه اي قلاب كهنه رو به تو فروخت» اشكي در گوشه ي چشمش جمع شد.كلاهي كه روي سرش بود مانع ديدن صورتش ميشد.لبخند زد.«عمو پاشو با هم يه گپي بزنيم از تنهايي پوسيدم.چند سال كار تو شده همين خسته نشدي؟» باز هم جوابي نداد.اين بار قلاب را محكمتر فشرد.او هيچوقت هيچ چيز نميفهميد.دوستي جاي خود اما او هميشه همه چي داشت.پيرمرد پك عميقي به چپق زد.مثل هميشه كمي ديگر هم منتظر ماند اما خودش ميدانست فايده اي ندارد.به طرف دهكده به راه افتاد.او تنها كسي بود كه ميدانست كه عمو ديوانه نشده.عمو را خيلي دوست داشت.حتي دلش ميخواست خودش هم با يك قلاب ماهيگيري كنار عمو بنشيند.جسارتش را نداشت.شايد هم زيادي منطقي بود.هميشه بهانه اش اين بود كه كولي يك قلاب بيشتر نداشت اما خودش هم ميدانست بهانه ي خوبي نيست.عمو قبل از آمدن كولي برايش از ماهي هاي رنگارنگ زياد گفته بود و هميشه منتظر كسي بود كه برايش قلاب بياورد.كولي كه آمد يكراست سراغ عمو را گرفت.او هيچوقت منتظر قلاب نبود.به دهكده رسيده بود.پسر ارشدش نزديك آمد.«پدر تو اي گرما نبايد زياد ا خونه بيرون بري».نگاه خسته اش را به پسر دوخت و آرام راه قهوه خانه را در پيش گرفت.پسر به آسمان نگاه كرد.خورشيد همه چيز را بخار ميكرد.اين خورشيد از همان ابندا بلاي جان دهكده بود.زمين كه حاصلخيز نبود.آبي هم كه نبود.تنها كاري كه ميشد كرد ايجاد نخلستان يا تجارت بود.زندگي سختي بود اما انسانهاي زحمت كشي بودند.پسر نگاهش را از آسمان خشك گرفت.و به جاد نگاه كرد.منتظر بار كاروان برادرش بود.از دور سايه اي را ديد.به نظرش وهم آمد.اما دقيقتر كه نگاه كرد عمو را ديد كه چيزي در دستش دارد.قلاب ماهيگيري بر دوشش بود.از آن كلاه حصيري كذايي شناختش.عمو آمد.نزديكتر شد.«سلا ....» زبانش با ديدن چيزي كه در دست عمو بود بريده شد.«خسته نباشي عمو.پسرم پدرت كجاست؟» پسر با تعجب به او خيره شده بود.تنها كاري كه توانست بكند اشاره به سمت قهوه خانه بود و اينكه خودش هم بهت زده به دنبالش راه بيفتد.عمو همانطور كه به سمت قهوه خانه ميرفت به ياد گذشته اش افتاد.شبهاي پر ستاره اي را به ياد مياورد كه در زير آنها با خيال خود فرمانده ي يك كشتي دزدان دريايي بود و به همه جا سفر ميكرد.روي عرشه ي كشتي در لنگرگاهها ماهي ميگرفت.تا صبح به همين رويا سر ميكرد و صبح كه بيدار ميشد از مادرش ميخواست تا داستان نوح پيامبر را برايش تعريف كند.وقتي به جايي ميرسيد كه مردم نوح را به خاطر ساختن كشتي در كوير مسخره ميكردند در روياهايش غرق ميشد.وقتي بزرگترشد هميشه در جنگل بود.با خيال خود يه راهزن جنگلي شده بود.يك عيار شده بود كه به فقرا كمك ميكرد.هر روز از رودخانه ي جنگل ماهي ميگرفت و براي زن و بچه اش ميبرد.يادش آمد كه هيچوقت زني نداشت.عاشق دختر عمويش بود كه روزي با عمويش رفتند و او هر روز در خيالش ميديد كه برميگردند.در نخلستان خود را در چمنزارهاي سرسبز ميديد.و همينطور خيالهايش را در دوره هاي مختلف مرور كرد.در قهوه خانه را باز كرد و وارد شد.بوي تند توتون در دماغش پيچيد.پيرمرد نگاهي به او انداخت.پسرش هم از پشت عمو وارد شد.تا ميانه ي قهوه خانه پيش آمد.اهالي قهوه خانه همه ساكت و بهت زده به او نگاه ميكردند.به او كه نه به چيزي كه در دستش داشت.عمو ماهي را روي ميز گذاشت.لبخند پيروزمندانه اي صورتش را پر كرد.پيرمرد با تحسين به عمو نگاه كرد.«واسه فردا ميخواي چي كار كني؟ اي ماهيو هم كه گرفتي.» چشم در چشم پيرمرد دوخت.همه ميدانستند چقدر همديگر را دوست داشتند.«ميخوام دزد دريايي بشم» صداي قهقهه پيچيد.پسر كه همچنان بهت زده بود پرسيد «آخه چجوري؟» پيرمرد پوزخندي زد و نگاه عاقل اندر سفيهي به پسرش انداخت «براي كسي كه با خيال از كوير ماهي ميگيره هيچي غير ممكن نيست»
صداي زنگ شترهاي كاروان تمام صحرا را پر كرده بود.بيابان خشك و سوزان بود و خورشيد هنوز همه چيز را بخار ميكرد.يكي از مسافران كه به نظر تازه كار ميامد ناگهان به نقطه اي خيره شد.«اونا دارن چي كار ميكنن؟» چاووشي كه صدايش را شنيده بود پاسخش داد «ماهي ميگيرن.» و لبخندي به صورت خسته و گردآلودش نشست.«وسط كوير؟!» چاووشي باز هم لبخند زد.اين دهكده را دوست داشت. «اين هنر اين دهكده است.دهكده ي ماهيگيران.»
علی راست می گفت بعضی وقتا باید در موردش حرف نزد.
اگه خوندن این وبلاگ اینقد ناراحتتون می کنه نخونین.
دلیلی نداره جواب کسی رو بدم چون خودم شروع کردم.
می گه همه وقتی جریانو شنیدن به همین نتیجه رسیدن.می گم جریانو فقط از یه نفر شنیدن.
داشتم یه فیلم می دیدم.یه فیلم پر از آدمای خوب و دوست داشتنی.اما وقتی آخرش رسید با دیدن اون صحنه که آقا سیاه پوسته (مارتین لارنس) خانوم سیاه پوسته رو بغل کرد و خانومه محکم فشارش داد غصه م گرفت.می دونم فیلمه ولی اونا توی همون لحظه واقعا خوشبخت بودن.مطمئنا خوشبختی چیزی نیست که تمام عمرت دنبالش بدویی خیلی وقتا خودش میاد سراغت.در اصل به دست آوردنش اصلا کاری نداره اون چیزی که سخته نگه داشتنشه.اصلش هم زندگی همینه.رفتم پایین.خونه ی ما دوبلکسه ولی اتاق خوابای ما زیر زمینه!!!!!!!! دیشب اصلا تا صبح نخوابیدم.دلشوره داشتم و حالت تهوع و خیلی تنها بودم.بلند شدم و چند خطی از داستانم نوشتم.اما راضی م نکرد.می خواستم دوباره از اول شروع کنم خداحافظ گری کوپر بخونم اما می دونستم اگه بگیرمش دستم تا لحظه ای که تمومش نکنم دوباره آروم نمی گیرم.فهمیدم مشکل چیه.یک روز بود فرهاد گوش نکرده بودم.دلم می خواست همون موقع شب تو وبلاگم بنویسم اما فعلا اینترنت نداریم.
تصمیم گرفت از اصول اخلاقی اش دست بکشد.تمام عمر که نمی شود زندگی کرد بعضی وقتا هم باید کوتاه آمد.
خداحافظ گری کوپر ، رومن گری