٭ موشی و داستانهای دیگر

شب.یه شب ابری که بارون هم یواشکی میاد.بعد از افطار.خیابون حافظ پل کالج به سمت دانشگاه.می دونم پشت سرم وایساده و نگام می کنه.مثل اون روزای اول که آدم دوچرخه سواری یاد می گیره.باید فکر کنه یکی دوچرخه رو گرفته وگرنه می خوره زمین.لازم نیست کاری بکنه همین که بدونی اونجا و ازت مراقبت می کنه کافیه.نیست؟مراقبت هم در حد ایکه نگات کنه.عالیه!پشت سرمو نگاه نمی کنم.اگه یه وقت نباشه چی؟حتما هست.منم برای این نگاه نمی کنم که مطمئنم هست.بارون کم کم تندتر میشه.باد هم میگیره.گریه هم هینطور.اما نمی شه.نمی شه گریه کرد.باید این بغض رو نگه داشت برای وقتی که ... .برای وقتش.مثل رازهایی که یک سال تمام توی سینه ام موند و کسی ندید.به ش فکر هم نکرد.از نگفتنش ناراحت هم شد.گذشته.گذشته ها هم که دیگه خیلی وقته گذشته.ترس.غم.یه دل شکسته به درد نخور.زمزمه.»با صدای بی صدا/مثل یه کوه بلند/مثل یه خواب کوتاه/یه مرد بود یه مرد....«

سلام موشی!رفیق باوفاتر از تو هم مگه پیدا می شه؟گشنه اته؟پول ندارم رفیق ولی می دونم منو تو راه جا نمی ذاری.موشی عزیزم منو ببخش که زیر بارون منتظر وایسادی ولی کار داشتم.کار که نه به این قدم زدن احتیاج داشتم.الان دستتو باز می کنم و با هم ول میشیم تو این شهر قشنگ بارونی.یه استارت حالا خوبه مگه نه؟»بزن بریم به سرعت برق و باد ...«راستی موشی شنیدی به یه ترکه میگن با قباد جمله بساز میگه بزن بریم به سرعت برق و باد؟

فرهاد.جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه/زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه/کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره/پای برده های شب اسیر زنجیر غمه/دلم از تاریکیها خسته شده/همه درها به روم بسته شده.میدون ولیعصر.بادوبارون پاییزی.پنجره موشی رو تقریبا تا آخر پایین دادم و سرم تقریبا از پنجره بیرونه و بارون تقریبا خیسم می کنه.وارد میدون می شم و به جغد بارون خورده فکر میکنم.صحنه جلوم مجذوبم می کنه.آب فواره ها که رنگ سبز دارند با وزش یه باد پاییزی قشنگ به سمت کریمخان متمایل شده اند و قطره های ریز آب همه جا توی هوا دیده می شن.» من اسیر سایه های شب شدم/شب اسیر تور سرد آسمون/پا به پای سایه ها باسد برم/همه شب تا شهر تاریک جنون«آره این قطره های آب شبیه تور سرد آسمون می مونه.خودمو پرت می کنم وسط این تور و خنکای قطره های آب روی صورتم می شینه.حالا احساس خیلی خوبی دارم.ئنیا می تونه قشنگتر از این حرفا باشه مگه نه؟»چراغ ستاره من رو به خاموشی می ره/بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره/تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه/توی خاک سرد قلبم بذر کینه می پاشه دلم از تاریکیها خسته شده/همه درها به روم بسته شده/جغد شومی پشت دیوار دلم/خودشو این ور و اون ور می زنه/تو رگهای خسته سرد تنم/ترس مردن داره پرپر میزنه/دلم از تاریکیها ... « دلت بیخود کرده.من یه جغدم و تاریکیها رو دوست دارم.وقتی جغدی مجبوری دوست داشته باشی.

لجن عوضی.نترس با تو نیستم.با خودمم که به تو اعتماد کردم.

تازگیها به این نتیجه رسیدم که اگه آدم به کسی اعتماد نکنه هیچ کس رو از دست نمی ده.

لجن عوضی.با خودم نیستم با اونایی هستم که .... .
آره نسترن جون تو هم پول موبایلت اینقد میومد و همه ش به دوستایی زنگ زده بودی که الان حتی به ت نگاه هم نمی کنن و نداشتی پولشو بدی ، بی معرفت می شدی.نمی شدی؟

در برابر تما حرفهایی که بار من کردین و اون ژست احمقانه که نمی خواستیم علی و مسعود اینجا باشن که اونا ذهنیتشون راجع به تو خراب بشه یه جمله حرف مسعود جوابتونو داد و منو هم آروم کرد.» من این حرفا رو قبلا هم شنیده بودم.از دهن خودتون«

»پاییز یه عطر قشنگی داره و اینکه آدم باید با احتیاط رد بشه که برگها نشکنند.اونا دیگه شکست خوردند که از اون بالا افتادند پایین ، ولی مادیگه اونها رو نشکنیم.من همیشه سعی می کنم با احتیاط راه برم و از طرفی که برگها باشن نرم که فکر می کنم آدم اگر کسی رو دوباره شکست بده ، خیلی بده.«من آدم خیلی رمانتیکی نیستم.از مریم حیدرزاده هم خیلی خوشم نمیاد.ولی وقتی این جمله شو تو مصاحبه ش خوندم تصمیم گرفتم با این دید دیگه هیچ برگی رو لگد نکنم تا از صدای خپرش خرشتش لذت ببرم.

درس؟ چی هست؟ تریبون آزادو عشقه.

من می گم انجمن اسلامی پلی تکنیک هر بار که تریبون می ذاره خودش چند تا بسیجی دعوت کنه یه خورده بخندیم.

هر روز دم افطار و اذان مغرب واهان عرق فروش رو دعا می کنم.

به سلامتی خدا.


 
;